söndag 18 juli 2010

hamishe yar

در شبی‌ پر ‌زه خنده و شادی

با دلی‌ صاف و عشق دیرینه

مست از شهوت و صداقت و روز

تو به من جان تازه‌ای دادی

بردیم تا سکوت صحراها

تا هیاهوی عمق دریاها

تا سحر، تا خدا و استقرار

تا طنینی ورای آزادی

صورتت پر ز اشنا مهری

که بدان عادت حیاتم بود

تن فولادی و حریریت

بستر گرم شعله‌هایم بود

شاه بودی و پوریای وطن

وطنم قلب نازنینت بود

و دو چشم عزیز شیرینت

افق شادی هزینت بود

بردیم تا فسانه‌ها تا دور

دور چون راه‌های نارفته

چون خدا، چون طلوع، چون آغاز

دستهای صمیمی‌ و گرمت

بازگفتند با من از پرواز.

خسته از خوف همرهی و فراق

دست در دست، همقدم ، هم سر

دلٔ به دریای دوستی‌ دادیم

ما ‌زه نو زاده ایم، آزادیم.

هیچ می‌دانی‌ای گل زیبا

دل تو قبله گاه قلب پروانه ست

که در آغوش امن و پر مهرت

تن من پر خروش و دیوانه ست؟

خوبی‌، پاک و ساده ای، چو منی‌

من توام تو منی‌ و ما و منی‌

بعد از این بر تو عشق میورزم

که سزاوار بهترین هایی‌

شاهی و پوریای شهر فتاب

دشت خشکیده را تو دریایی

sasja_make_love_2