در شبی پر زه خنده و شادی
با دلی صاف و عشق دیرینه
مست از شهوت و صداقت و روز
تو به من جان تازهای دادی
بردیم تا سکوت صحراها
تا هیاهوی عمق دریاها
تا سحر، تا خدا و استقرار
تا طنینی ورای آزادی
صورتت پر ز اشنا مهری
که بدان عادت حیاتم بود
تن فولادی و حریریت
بستر گرم شعلههایم بود
شاه بودی و پوریای وطن
وطنم قلب نازنینت بود
و دو چشم عزیز شیرینت
افق شادی هزینت بود
بردیم تا فسانهها تا دور
دور چون راههای نارفته
چون خدا، چون طلوع، چون آغاز
دستهای صمیمی و گرمت
بازگفتند با من از پرواز.
خسته از خوف همرهی و فراق
دست در دست، همقدم ، هم سر
دلٔ به دریای دوستی دادیم
ما زه نو زاده ایم، آزادیم.
هیچ میدانیای گل زیبا
دل تو قبله گاه قلب پروانه ست
که در آغوش امن و پر مهرت
تن من پر خروش و دیوانه ست؟
خوبی، پاک و ساده ای، چو منی
من توام تو منی و ما و منی
بعد از این بر تو عشق میورزم
که سزاوار بهترین هایی
شاهی و پوریای شهر فتاب
دشت خشکیده را تو دریایی