tisdag 22 februari 2011

نگرانم ، نگران


نگرانم ، نگران
نگران نفسی که فرومانده به جا
نگران قلمی، که ز بی‌ قدرتی‌ دستانم ، خشک شده، پر ز کلام
نگران فوران افکار ، که به دیوار اصابت بکند ،
در درونم خبریست، زلزله‌ای ، چیزی شاید ، اما ، راه آن مسدود است
خاطراتم خواهد مرد و آینده ز من ،،، بی‌ خبر خواهد ماند
پیش از این, نان صبحانه من گفتن بود،
صبح با شعر شروع می‌کردم، شام با قصه به خواب میرفتم
نان امروز من اما قلمی بشکسته، سخنی ناگفته و کمی‌ مرفین است
خوب یادم هست ، مادر میگفت،.. بنویس،
هر چه احساس درونت هست ، تصویر بکن،
بنویس
کلمات احساسات،
نه، نه راه خروجی نیست انگار اینبار
و چه حیف، و چه دیر ،
و چه خوش ناباور، به همه می‌نگرم
من کتابی‌ دارم ، که کتاب جادوست،
به زبانی ساده
نه حسابی‌ و نه جبری در کار،
نه زبانی پربار،
نه حدیثی ساده،
میدانی..؟ میتوانی‌ دستهایم باشی‌؟ یک مدت
طاقت حسّ درونم سخت فرسایندست،
میتوانی‌ چند روز، چند ساعت شاید، قلمی باشی‌ از سنگ و گوشی از شاخ، ؟
و تمامن احساس؟
میتوانی‌ چند روز آینهٔ من باشی‌،
و زبانم و نگاهم، میتوانی‌ چند روز من باشی‌؟
وقت تنگ است رفیق ،
ما در این اقیانوس ، جز تفی سربالا،
ما در این گردش بالندهٔ تکراری ، جز ریگی در کفش زمان,
ما در این جوشش ناچار و فروکونبنده ، وقفه‌ای بیش ،، نیستیم،
میتوانی‌ دو سه روز، یا سی‌ روز ، قلم من باشی‌؟
بی‌خیال...، ضبط سوتی دارم در انبار، که مرا ، میفهمد
قدمتش یادم نیست،
اما می‌دانم که مرا در تاریخ، در زمان ، ثبت خواهد کرد،
بی‌خیال
و ببخش که ترا صبح زود، با کلماتی‌ مبهم آزردم،
تو برو، ما هستیم
، تو بمان ، ما رفتیم
اند سو آن ، اند سو آن ، اند سو آن
..........
پرونه/۲۲ فوریه ۴ صبح

خواب


با ماشین روی نقشه میرانم کوه هارا پشت سر میگذارم ارتفاع زمین کمتر میشود، از کوچه‌های باریک و پر در مثل کوچه‌های نیمخن میگذارم از میان شهری با محبّتی مرموز چون وادستنا هم گذر می‌کنم و کوهستانی پر درخت و گمراه کننده چون شیطان کوه ماسوله به خلیجی یخ زده می‌رسم و می‌دانم که به زودی دریا را خواهم دید میگویم، اینجا باید پرواز کرد، بعد از این خلیج یخی ، فرود که آمدیم، کشتی بزرگی‌ منتظر است و سفی آنجاست ، همه هستند، همه به جز من چه نقشهٔ آشنایی، این خواب را همیشه از بچگی دیده ام، من رانندهٔ این ماشین نیستم اما راه، راه من است می‌دانم پرواز می‌کنیم و فرود میایم، مکانی پر از دریا و دریاچه، امروز گفتم، اینجا فنلاند است، یا ایران، اما هرکجا هست، زمینی‌ آزاد است، از خواب میپرم، بهتر است آماده باشم، کشتی منتظر است بال و پری هم اگر در کار نیست ، فکری همیشه هست که پرواز می‌کند، باید رفت ، کشتی منتظر است

دستهایم



دستهایم، و پستانهایم درد می‌کند، سرشار از نانوشته‌ها خون و زهر، که راه خروجی‌ ندارد و مغزم، از افکار، از داستانهای ناگفته آنچنان سرشار است که همین روزها خواهد پکید باز هم دم سر ما گرم، که پر است، اگر خالی‌ بود، دردی هم نبود، و من حسّ نمیکردم که کی‌ مرده‌ام و کی‌ زنده