
نگرانم ، نگران
نگران نفسی که فرومانده به جا
نگران قلمی، که ز بی قدرتی دستانم ، خشک شده، پر ز کلام
نگران فوران افکار ، که به دیوار اصابت بکند ،
در درونم خبریست، زلزلهای ، چیزی شاید ، اما ، راه آن مسدود است
خاطراتم خواهد مرد و آینده ز من ،،، بی خبر خواهد ماند
پیش از این, نان صبحانه من گفتن بود،
صبح با شعر شروع میکردم، شام با قصه به خواب میرفتم
نان امروز من اما قلمی بشکسته، سخنی ناگفته و کمی مرفین است
خوب یادم هست ، مادر میگفت،.. بنویس،
هر چه احساس درونت هست ، تصویر بکن،
بنویس
کلمات احساسات،
نه، نه راه خروجی نیست انگار اینبار
و چه حیف، و چه دیر ،
و چه خوش ناباور، به همه مینگرم
من کتابی دارم ، که کتاب جادوست،
به زبانی ساده
نه حسابی و نه جبری در کار،
نه زبانی پربار،
نه حدیثی ساده،
میدانی..؟ میتوانی دستهایم باشی؟ یک مدت
طاقت حسّ درونم سخت فرسایندست،
میتوانی چند روز، چند ساعت شاید، قلمی باشی از سنگ و گوشی از شاخ، ؟
و تمامن احساس؟
میتوانی چند روز آینهٔ من باشی،
و زبانم و نگاهم، میتوانی چند روز من باشی؟
وقت تنگ است رفیق ،
ما در این اقیانوس ، جز تفی سربالا،
ما در این گردش بالندهٔ تکراری ، جز ریگی در کفش زمان,
ما در این جوشش ناچار و فروکونبنده ، وقفهای بیش ،، نیستیم،
میتوانی دو سه روز، یا سی روز ، قلم من باشی؟
بیخیال...، ضبط سوتی دارم در انبار، که مرا ، میفهمد
قدمتش یادم نیست،
اما میدانم که مرا در تاریخ، در زمان ، ثبت خواهد کرد،
بیخیال
و ببخش که ترا صبح زود، با کلماتی مبهم آزردم،
تو برو، ما هستیم
، تو بمان ، ما رفتیم
اند سو آن ، اند سو آن ، اند سو آن
..........
پرونه/۲۲ فوریه ۴ صبح

