måndag 28 juni 2010


عشق یعنی من، عشق یعنی تو، عشق یعنی ما.
عشق یعنی درد دل گفتن، نرنجیدن.
عشق یعنی لخت خوابیدن، لخت رقصیدن.
عشق یعنی‌ بی‌ قفا بودن.
عشق یعنی ، گاهِ طوفانی، بادگییر و بادبان بودن،
...بی‌ تعلق ، جاودان بودن/ پروانه

tisdag 22 juni 2010

خوب؟


.سالها پیش، وقتی‌ خیلی‌ بچه بودم ، همسایه‌ای داشتیم به نام ثری خانم، که دو تا بچه داشت همسن من و سفیا. فرشته و حمید ثری خانم! مادرمون می‌گفتند که وقتی‌ ما بزرگ شدیم باید با هم عروسی‌ کنیم، ما همسایه دیوار به دیوار بودیم و همیشه خونهٔ هم . ولی‌ از وقتی‌ مامانامون راجع به عروسی‌ !! ما حرف زده بودند ما خجالت میکشیدیم با هم بازی کنیم یا اصلا حرف بزنیم، اما اون بیشتر وقتها منو که میدید فرار میکرد. وقتی‌ همدیگرو میدیدیم با عشوه و خجالت ازش می‌پرسیدم خوب؟این خوب به این معنی بود : یعنی‌ معلومه که وقتی‌ بزرگ شدیم با هم عروسی‌ می‌کنیم، بیخود فرار نکن!!!...حمید هم سرشو کج میکرد کمی‌ به طرف من و از زیر با نگاهی‌ شرم زده میگفت خوب!! یعنی‌ : میدونم که چاره‌ای ندارم ، باشه عروسی‌ می‌کنیم.!! گذشت، سالها گذشت و من شدم نوجوان ، قلدر محل ،انقلابی، ، دیگه کسی‌ هم جرات نداشت به من به چشم یک دختر نگاه کنه، لاس زدن و از این جور حرفا ممنوع بود، به خصوص در محل خودمون. تو این مدت حمید و فرشته را هم زیاد ندیدم، یک روز عصر از تظاهرات برگشت بودم که همسایمون ، در زد و گفت از در عقب درو ، دارن میان بگیرنت!! ما هم که در عقب نداشتیم ، من پریدم بالای دیوار و تو حیات خونهٔ سوری خانم . حمید هم اونجا بود ، با اشارش سریع پریدم تو ماشین ، و در حالیکه سرمو خم کرده بودم که دیده نشم از اونجا روندیم ، و از خطر، جستم، همین که سرم پاین بود با خودم فکر کردم ، عجب این حمید خوش تیپ شده ها، نباید بذارم حروم شه!! مامانامون هم که گفت بودند ما باید ا هم عروسی‌ کنیم، ، کرمم گرفت که کمی‌ سربه سرش بذارم. همین که فهمیدم از شهر خارج شدیم و دیگه خطری نیست ، جامو عوض کردم که مثل آدم بشینم روی صندلی‌، و همینطور که جامو عوض می‌کردم سرمو بالا کردم ، نگاهش که بهم خورد، بهش زول زدم، مژه هامو مثل بال پروانه در حال فرار تند تند به هم زدم و با عشوه و صدایی که سعی‌ می‌کردم نازکش کنم گفتم : خوب؟ کلی‌ خندیدیم، البته ما همیشه دوستان خوبی‌ موندیم اما هیچ وقت دیگه حرف عروسی‌ و پسر بازی دختر بازی هم با هم نزدیم، بعد هم که دیگه پراکنده شدیم، ازش بی‌خبر بودم تا ۴- ۵ سال پیش که ایتالیا بودم ، تلفنم زنگ زد، گوشی را که برداشتم ، یکی‌ داد میزد ، خوب؟؟ خوب؟؟ خلاصه باز ما دوستان قدیم همدیگرو پیدا کردیم. ولی‌ تا جایی که من میدونم ، هنوز کسی‌ به حمید نگفته خوب!! یا بهتر بگم هنوز حمید از کسی‌ نپرسیده ، خوب؟.... ;

måndag 21 juni 2010

نامه‌های غربت















سلام‌ ای آشنا،
آنقدر نامه‌های قبلیت را خوانده‌ام که همه را از حفظ شدم. باید ببخشی که اینقدر دیر به دیر برایت مینویسم. تقصیر خودم نیست ،کونگشادی مایهٔ عذاب من است!!!!خیلی‌ وقتها، وقتی‌ که از خواب بیدار میشم، آرزو می‌کنم که تمام این سالهای اخیر را در خواب دیده بودم، و هنوز "گذشته" بود . زمان، زمان، زمان......من فهمیدم که زمان مطلق نیست، یک لحظه هست و لحظه‌ای دیگر نه. پس باید آنرا دریافت و هرچه گفتنی و کردنی هست باید در "آن" کرد. مثل حرفهای بی‌ادبانه شد، ولی‌ من بی‌ادب نیستم پس بد برداشت نکن. بگذریم، اما نه از هرچه قابل علاقه‌ است، اگر آدم حرف دلش، آرزوهایش را، به دوستش ، به رفیقش، به یاورش بیان کنه،میتواند یا دوستشو برای همیشه از دست بده یا برای همیشه به دست بیاره و حفظ کنه. ولی‌ اگر خاموش باشه، باید تمام عمر با خودش و افکار و احساساتش کلنجار بره که چه میشد اگر این کار را می‌کردم، شاید همه چیز به گونه‌ای دیگر بود......کم کم دارم فیلسوف میشم...چرا چنین نامه‌ای مینویسم؟ نمیدونم، شاید برای این که می‌خوام به یک آرامش درونی‌ برسم، شاید برای این که اصلا یادم نیست که چندین ساله که همدیگرو ندیدیم، بلکه مثل ادامهٔ یک روز، مثل روزهای دیگه در گذشتمون، در آنچه که پشت سر داریم، در زندگی‌مون، حسابش کردم، دوران را میگویم. یعنی‌ اصلا این فاصلهٔ زمانی‌ و مکانی، با اینکه همیشه بود وآزار دهنده هم بود، انگار اصلا وجود نداشت. مثل این که همین دیروز بود که بالای بام، مینشستیم و برای عروسکامون لباس
میدوختیم، اسم عروسک تو جینی بود ولی‌ اسم عروسک خودم یادم نیست.... حتما یک اسم زمخت و خطرناک داشت....
میدونی‌، یک کسی‌، چیزی ، همیشه توی دلم فریاد می‌زنه و میگریه. نمیدونم زندگیمو باید از که پس بگیرم! دورانی خوشبخت ، امن، و پر از امید و نیروی زندگی‌ بود آن دوران، یادش به خیر.
من و تو جزوی از تاریخ همدیگر هستیم ولی‌ از روند تکامل همدیگر بی‌خبر موندیم! اینهای که میگم، مینویسم، می‌خواهم با تو قسمت کنم، چیز هاییست که تو به دلیل فاصله جغرافیای در جریانش نبودی. البته چیزاستثنائی نیست ، بلکه تنها داستان زندگی‌ یک آدم ، مثل آدمهای دیگه هست، با این تفاوت که این آدم برای تو غریبه نیست و پیوندی که بین ما بوده باعث شده که خاطرات و داستانهایی مشترک داشت باشیم. هرچند که این اشتراک دلیل بر این نیست که برداشتمون از آن دوران نیز شبیه و مشترک باشه. البته من هرچی‌ فکر می‌کنم، یعنی‌ تا وقتی‌ که در فکرم زندگیمو مرور می‌کنم، حرفهای بهتری برای بازگو کردن دارم، اما به محض فرود روی کاغذ تمام صفت گویا از یادم میره. هم من و هم تو ، حتما دچار تغییرات زیادی شدیم، اما من می‌خواهم که تو بدونی ، که من با کسی‌ غریبه نشدم، بلکه می‌خواستم شمارو، تو رو از تمام تجرباتم و تاثیراتی که روی من گذاشته بودند حفظ کنم، اما من ، همون آدم قدیمی‌ و همیشگی‌ هستم که بودم! با همون احساس و ادراکی که قبلان داشتم، احتمالا کمی‌ پخته تر ! پخته؟ اصلا چی‌ هست؟ خامی چیست؟ ..... اما، اما، زندگی‌ خیلی‌ با من دوست نبود، یا شاید هم من به خاطر حساسیت بیش از اندازه برای این نوع زندگو که در همه جا، کمابییش به یکسان در جریان است، کمی‌ زیادی!!! بودم، احساس می‌کنم که من بالای این زندگی‌ قرار دارم، در حالیکه در عمیقترین سیاهچال همین زندگی‌ جا گرفته بودم،

میگویند که آدم مجنون راحته، هیچ چیز نمی‌فهمه و رنج هم نمیبره، بعضی‌ وقتها خیلی‌ دوست داشتم که این موضوع شامل حال من هم میشد، من همیشه مجنون بودم ولی‌ نفهمی و بیرگی نسیب دیگران شد ! ، و من مجبور شدم ، با تمام جنونم، حسّ کنم، لمس کنم، بچشم و تجربه کنم، دوست دارم بدونی که من در این چند سال اخیر، چیزهایی دیدم و تجربه کلردم که اصلا فکر نمیکردم وجود داشته باشه.. در واقعیت ما، در فرهنگ ما در زندگی‌ ما ، خیلی‌ مسائل از کلاس پایینی برخورداره و اصلا در شأن ما نبود و نیست که خود را با یک سری مسائل و مردم بخصوص قاطی‌ کنیم. اما کردیم، شدیم... اجتناب ناپذیر شد....من الان شروع کردم به تعریف مسائلی‌ که تا به حال آنها رو برای خودم نگاه داشته بودم، اما نمیدونم تو میخواهی‌ چیزی بدونی یا نه؟ آدم دیوانه که یادت نرفت؟ و دیوانگی؟ تو خود نیز غربت و تنهایی را چشیده ای، تو هم حتما بعضی‌ روزها نشستی و برای بوی بارون روی خاک‌های گرم یک بعد از ظهر تابستانی جلوی خونمون ،های‌های گریه کردی.برای هوای خنک شبهای تابستان ، "ممدلی" طالبی فروش ، برای خاچی :( برای صدای امواج دریا‌‌ئ خزر. برای بخاری هیزمی خرّم آباد. با تمام آرامش و زیبایی‌ که فقط اونجا وجود داره، در کوچه باغ‌های کودکیمون. یک بوی خاصی‌ در این خاطرات هست که باعث میشه آدم آنقدر سرپا بمونه که بتونه یک بار ، فقط یک بار دیگه حسشون کنه، لمسشون کنه. اما بابا پترو نتونست ، طاقت نیاورد، دوام نیاورد، و من به جای او سرپا ایستادم که هم خاطرات او را به یاد بسپارم هم آرزوهای او را زندگی‌ کنم و هم زندگی‌ کنم!! و در این میان، زندگی‌ گم شد، کتاب شد، داستانی دست نیافتنی شد.... آنقدر دور دست که دیگر حتا از یاد رفت، آنچه من بودم.... نه میخندیدم، و نه گریه می‌کردم....از بیحالی و بی‌ علاقگی ترک غذا و سیگار کردم....دلم تنگه آتش کوه است، و قلاب سنگم و نسرین خرد، راستی‌ از نسرین خرد خبر داری؟ از خانواده خرد خبری داری؟ مثل خودمان بودند، از خودمان بودند... وقتی‌ شنیدم خوشقدم خانم از دنیا رفت، دلم شکست و گریه کردم، خیلی‌ گریه کردم، بد از ۲۰ سال اولین بار بود که اشک می‌ریختم، برای او، برای بابا، برای گربه‌ام پروفسور! که رفت، گم شد و دیگه برنگشت، برای ممل که همیشه اذیتش می‌کردم، برای درخت شاتوت باغچهٔ نسرین اینا، برای خط گچی کج و ما وجی که نوشته بود اکبر خرد خر است..
تربیت آزاد و دو فرهنگی‌ ما محسنات زیادی داشت اما بی‌ زیان هم نبود. البته اون موقع بهش افتخار می‌کردم و الان میفهمم که دست ما هم نبود. ما نمیتونستیم طور دیگری زندگی‌ کنیم،ما نمیتونستیم با عقب کشیدن خودمون، با دیگران برابر بشیم، آنها باید رشد میکردند. اما ، اما، اما..... آسان نبود که همیشه خودت را متفاوت حسّ کنی‌، که همیشه، یا بیشتر وقتها بدون اینکه حتا خودت بدونی، در خاطرات و رویاهای پدر و مادرت زندگی‌ کنی‌، که نه ریشه در جایی‌ داشته باشی‌ و نه شاخ و برگ در جایی‌، و تقریبا هیچ وقت کسی‌، همسان خودت پیدا نکنی‌، و بیشتر وقتا به همدمی با کسانی‌ مجبور شوی که مثل تو نیستند، با زبان تو بیگانه اند... بله گفتنی زیاد سفیا جان...... فکر نکنی‌ دیوانه شدم ، حداقل دیوانه تر نشدم ،ولی‌ من یکجوری ، تقریبا در عالمی بین واقعیت و رویا زندگی‌ کردم، برای اینکه بتونم ادامه بدم ضروری بود، زندگی‌ من / ما مثل ساعت بی‌ باطری ایستاد، من از ۱۹۷۹ منجمد شدم، در خوابی‌ عمیق ،اسیر کابوسی چسبنده و غلیظ، منتظر بیداری ام. آیا تو هم خوابیدی؟ بعضی‌ وقتها ، آنقدر دلم می‌خواد با شما، در ایران، در گذشته باشم که احساس خفگی می‌کنم، روحم بغض می‌کنه، روح من دیگه بغض مزمن داره. تا حالا روح دیدی؟ بچه که بودیم منو با روح هات! خیلی‌ میترسوندی، پس میدونی‌ روحی‌ که بغض راه گلوشو گرفته چه شکلیه.......تو میدونی‌؟ که همیشه تنها دوستم بودی؟ به جز( نسرین خرد) راستی‌ هنوز هم از نسرین خرد خبری نداری؟ یاد حرفت افتادم که همیشه از قول نیما میگفتی‌، برای به دست آوردن چیزهایی‌ قابل علاقه‌ ، از چیز هایی که بهش علاقه داری دست بکش. کشیدم، به دست نیامد. چرا، آمد ولی‌ من ندیدم، .....
ترس من هیچ گاه از تنهایی نبود، همونطور که میدونی‌، من خیلی‌ وقتها تنهایی را ترجیح میدادم، هفته در خانه تنها می‌نشستم و کتاب میخوندم ، نقاشی می‌کردم، و به هیچ کس احتیاج نداشتم!! اما اینجا، این سالهای اخیر من از درون تنها شدم، از خودم تنها شدم.... خودم را گم کردم.... این بود که من را به فکر و وحشت انداخت. از اون تنهایی‌های که هیچ وقت، هیچ چیز، هیچ کس، در درونت نیست. فقط یک خلا سیاه و بی‌ انتها. من افتادم، و با من دیگران نیز، کسانی‌ که به من احتیاج داشتند، به خاطر من شکستند... و من زندگی‌ را رها کردم.... که خودم را پیدا کنم، دلم را، احساسم را. روحم را، همان روحی‌ که بغض داشت/ یا نداشت؟ و تمام چیز‌هایی‌ که از من دزدیده شده بود. دزد سر گردان اما خودم بودم، من خودم به خودم شبیخون زده بودم، تمام سالهایی که در خشکسالی و تشنگی به سر می‌بردم تا دریا نیم نگاهی‌ بیشتر نبود، اما برای این که قادر به دیدن و رفتن و رسیدن باشم، چیزی کم بود، چیزی که از من به پستی و رندی، کم کم اما تا ذرهٔ آخر به تاراج رفته بود؛ جرأت و اعتماد و دزد این قافله خودم بودم و بس. واقفم به کوتاهی ، اما بلند کردن از یادم رفته... دستهایم بی‌ خاصیت چندیست به کمک هیچ کس نشتافته، مدتی‌ فکر می‌کردم که فکر! می‌کنم، به تمام جزئیات گوز را دادن و قبض را گرفتن! به انواع متد‌های بی‌ درد، کم درد، و دردناک. اما از عشق ، نه از ترس. از عقل ، نه از پشیمانی، پشیمان شدم. چشمانم دیر باز شد.... اما باز شد، قدم‌هایم استوار شد ، هنوز دست یاری اما به کسی‌ نداده‌ام ، و آنها که به من دادند، ردّ کردم، من دیگر مهربان نیستم.. چرا؟ درونم طوفانی از
دریاست، دریایی‌ از توفان، و عشقی‌ عمیق و خفقان آور. کسی‌ که در من ، و در احساسات من شیرجه میزند، باید غواصی بداند وگرنه از عشق من خفه خواهد شد. از اینرو بین دنیای درونم و بیرون دیواری نامریی بنا کرده ام. من چیزی را که از آن فراوان دارم ، نمیتوانام، قادر نیستم ، میترسم با دیگران تقسیم کنم، عشق تنها کالایست که نباید آنرا انبار کرد، که از مصرف زیاد میشود. که از خست تبدیل به انرژی تاریکی‌ میشود که دیگر هیچ نوری قادر به عبور از آن نخواهد شد. من اما امروز، خودم را به دریا زدم ، به دریای درون خود، و غرق شدم، و دریا شدم، نفس می‌کشم حتا اگر زیر آب، اما نفس می‌کشم. امروز دوست میدارم، امروز همه را میفهمم، امروز امیدوارم ، امید ، میدونی‌ که اسم آریو امید هم هست؟ گفتند اسمش را بگذارید آریو برزن، اما گذشتیم آریو‌امید... امروز امید ۱۰ ساله شد، سالها با امید.بی‌ آنکه کشفش کنم..... زندگی‌ کردم ، و امروز وقتی‌ که زندگی‌ نمیکردم کشفش کردم.... شاید دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.. همینطوره ، من دیر رسیدم اما تا آخر خط خواهم ماند، تا آخر راه... یادت میاد برام نوشتی‌. نگرانتم پری ، خودت را گم کردی، بگرد ، فقط تو میتونی‌ پیدات! کنی‌؟ ردّ پای خودم را پیدا کردم، می‌دانم کجا هستم، و می‌دانم که برای رسیدن باید رفت و برای رفتن نباید بر کول دیگران نشست، باید قدم در راه گذشت، و رفت ، و رفت ، و رفت ، تا پیدا کرد و رسید. برای بالیدن، باید رو به بالا رشد کرد، نمی‌توان با بریدن شاخه‌های دیگران خود را بلند قد و رسا انگاشت. خواهرم، دوستم،سفیا جان ، سپاسگزارم که هنوز آنقدر خوبی‌ در این دنیا هست که زخمهای من را نیز مداوا کند. و زخمهای ترا و کودکانمان را، و پدرانمان را. باید در اولین فرصت استخوانهای بابا را به کشور خودش ببرم، مطمئنم ، که از تمام جسم پوسیده ‌اش فقط دو چشم سالم مانده که به امید دیدار زینا هنوز باز هستند...چه زیباست که امید داریم و یکدیگر را...... دستم در می‌کنه، از نوشتن، بعد بیشتر حرف خواهیم زد، تا بعد.....


lördag 19 juni 2010

توفان سحر










برخییز و توفان کن سحر،

رعدی بزن دیوانه وار

بنیاد نامردی بکّن

آتش بزن، آوار کن

پتک و قلم، داس و پلنگ،

خون و صدا، پشت و تفنگ،

هم پا و هم آواز شو،

فریاد شو

بیداد کن،

تاریخ نو بنیاد کن.

برخییز و توفان کن سحر،

این خواب نیست، کابوس است،

بیدار شو، بیدار کن

(پروانه)

تنها











شامگاهان که سحر میمیرد

مرگ پا می‌گیرد،

سهممان از بودن،

از تولّد تا مرگ،

گریه تلخ غریبیست و پس،

مرگ در شام غریب.

وای،‌ای وای ،‌ای وای

عشق اگر با ما بود،

شب اگر تنها بود،

دستهامان، اگر،

میرسیدند به هم،

اگر اشکی ز محبت میریخت

( پروانه)


fredag 18 juni 2010

خاک‌ماهی‌

باز عاشق شده ای؟

عاشق آب؟ یا یک پری دریایی؟

عاشق عشق ، لطافت ،بوسه، زیبائی؟

عاشق رقص دو پروانه نور، ساکن شهری دور؟

عاشق قعر زمین، اوج هوا؟

دل دریایی تو عاشق چیست؟

عاشق خاک؟

دل تو دریایست، عشق تو رویائیست

دل دریایی و رویائی، در خاک نخواهد مردن.



(پروانه)


torsdag 17 juni 2010

با شعر با سرود،

کی‌ می‌توان ستود

زیبایی ترا؟،

باور نمیکنم

دوست

دوستم، گران مایه

بر شانه‌های استوارت، بر گونه ی مهربانت، بر دستان گرمت، بر پیکرت که پناهگاه است، از گزند دروغ، بر تو بوسه میزنم ای دوست. تو که پا برجایی وقتی‌ دیگران پراکنده میشوند. بسان آهنگری مصمم، آتش استقامت گداخته ای، و دوستی‌ را و فروتنی را آبدیده کرده‌ای ، و پرچم عشق برافروخته‌ای ،دستانت را که از عشق پینه بسته اند می‌بوسم. از راه میرسی‌، کوله برات را میگشا‌ای و با ما تقسیم میکنی‌، بی‌ حرف، از خطا‌هایم با فروتنی چشم میپوشی، و کوتاه سخنانم را به عمق خود میبخشی، نامت کمال آزادگی و هماره بر زبانم ، یادت همراهم و نگاهت نگهبان، پیشه ات ساختن است، و مرامت دوست داشتن....بگو چگونه ستایشت کنم که در خورت باشد؟ تو که خود فولاد را آبدیده ای؟


tisdag 15 juni 2010

این دستهای کیست









این دستهای کیست،

این دستهای آشنای کیست؟

کز خون نوشته است،

این اولین نبود،

نیز آخرین نیست.

من بوسه برین دستهای پاک میزنم،

من بوسه بر شقاق پاک خاک میزنم،

کارامگه دستهای پاک طینت است....

(پروانه عسکریان)

گلاویژ


برای کردستان، برای فرزندان این خاک که سالهاست صاحب زبان و خاک و سرنوشت خود نیستند.که سالهاست تحت ستم مضاعف هستند، که سالهاست شجاعانه مبارزه میکنند و غریبانه کشته میشوند، برای فرزندان خودم ، برای فرزندان خودمان








گلاویژ

ستاره من، امشب مرا با تو کلامیست.

در انتهای شب ،

آنگاه که دختر "مکی" در خواب است

و گوسلهٔ خیالی ، آرام از پستان مادر شیر مینوشد،

آنگاه که "شیما" خواب تنور گرم را همبستر شده

بر ا،

مرا با تو کلامیست.

آنگاه که خروس سربریده "شروان"

تمام شب ،

بیداری را فریاد میزند

آنگاه که جویبار کوچک جاری،

دریا را مینوشد.

آنگاه که پرندگن مهاجر،

نومیدانه در بیراهه بال میزنند

طلوع کن ،

مرا با تو کلامیست.

بگو، با من بگو

چند ده سالیست ، بر نیامده ای

ترا چه شد آنگاه که برای آخرین بر دمیدی؟

تو شاهد چه بوده‌ای آیا؟

کین گونه ، عاشقانه از برافروختن میگریزی؟

بر ا

"گلاویژ"‌ای خونین ستاره

مرا با تو هزاران کلام است

در تاریک‌ترین گوشه حقارت،

در پست‌ترین هجوم نامردان،

آنگاه که نو عروسان عزادار،

به تلخی‌، فریاد را میگرید

آنگاه که قالب مادران،

در چالهای سیاه فراموشی،

به دست خفاشان ، پاره پاره میشود،

انهگه،

اینک،

اینک،

اینک از پس سکوت سرد و سنگین،

اینک در پی‌ سالهای تاریکی‌،

اینک لحظه دمیدن است


پروانه عسکریان

måndag 14 juni 2010

تو فردا میروی


تو فردا میروی اما

به هر جا میروی بی من

دمی در پرنیان خاطرات خویش تنها باش

به هر جا آشیان کردی،

سکوت سنگفرش یادها را یک زمان بشکن

و در امواج رویاهای رنگینت

به یاد آور حقیری را

که در اعماق چشمانت

تمام هستیش را جست و جو میکرد

که با امید دیدار تو در رویا

به بستر میخزید از شوق

و با یادت سحر از خواب برمیخاست

به یاد آور تو ابر دیدگانی را

که اینک در سکوتی گنگ


بلورین قطرههای اشک حسرت

بر غبار خاطرات خویش میریزد

تو فردا از دیارم کوچ خواهی کرد

ولی هرگز،

تو در این رهگذر تنها نخواهی بود.

دلم ، این کولی غمگین

به همراهت سفر را تا ابد آغاز خواهد کرد

تو این دیوانه را تا شهرهای دور خواهی برد

تو فردا کوچ خواهی کرد

ولی هرگز تو تنها نیستی هرگز.

تو احساس مرا با خویش خواهی برد

تو با این کوچ ناهنگام، تمامی وجودم را

درون کوچه های نیستی، بر باد، خواهی داد

و من این شاعر دیوانه در تنهائیم آواره خواهم ماند.

تو فردا میروی ، اما،

بگو، من بی تو، بی احساس، بی اندیشهٔ فردا

چگونه میتوانم زیست

(پروانه عسکریان)

2داستان امیر


آسپیرن خوردم دوباره، تبم کمتر شد اما شکمم میسوزه. با نوشتن ، اشتیاق به نوشتن بیشتر می‌شه. نوک انگشتانم با درون سرم از این گفتنیهای نگفته در حال انفجاره..... نمیدانم چرا، اما مشتاقم، به بیان این ها.....برای تو، که می‌دانی..... البته برای شناخت و آشنایی بیشتر باید کمی‌ به عقب برگردم، ولی‌ اول این قصّه را ، که تاریخ من است باید به پایان برسونم، قصّهٔ امیر!!! داستان محرکی که سالها زندگی‌ منو کانالیزه کرد ، حتی در نبودنش، دیدم، در قصهٔ تو سیاست و فعالیت سیاسی نقش عمده‌ای داشت، ولی‌ در قصهٔ من، شکل بیان من عمدتاً، به احساساتم بهای بیشتری داده شده بود... تو هم دیدی این را؟ نه این که, احساسات تو کمتر یا فعالیت من کمتر یا کم بها تر بود، اثری که این دوران روی من گذاشت ، بعد از فیدبک این را بر من بارز کرد، که تاثیرات احساسی‌ و روانی داستان امیر، آنقدرها هم که دوست داشتم ردّ کنم، ناقابل نبود.
گفتم ۲ ماه تبدیل به ۲۰ سال شد.. من در عرض دو ماه قرار بودگذرنامه‌ی جعلی بگیرم... مبلغ زیادی هم پرداخته بودم اما زودتر حاضر نمی‌شد.... امیر به خاطر اینکه از نظر سیاسی بودنش ماندنش در ایران خطرناک بود مجبور به رفتن شد ، سهیلا از شوهرش جدا شد و با امیر راهی ترکیه شد، و قرارمون ۲ ماه دیگه بود، در سوئد. خواهر بزرگ من از قبل در سوئد زندگی‌ میکرد، خواهر بزرگ امیر نیز. بعد از اون دیگه چیزی از امیر، خود امیر نشنیدم، فقط مادرش به من میگفت باید زودتر به سوئد بری .یک هفته قبل از خروجم، احضاریه‌ای از دادستانی انقلاب برایم آمد ( جریان دستگیری دو سه سال قبل) برای پیگیری پروندهٔ من، .با تلاش پاسپورتم را زودتر به دست آوردم و با یکی‌ از فامیلهای دور که دوستی‌ نزدیک بود، از طریقه ترکیه به بلغارستان ، آلمان به سوئد آمدم. دو ماه کمتر شد ، امیر را هم دیدم، در کمپی که بودم، بی‌ خبر از او و سهیلا ، منتظر تماس مادرشون، امیر جلوم سبز شد ، با دختر رئیس کمپ نامزد کرده بود، دیدار کوتاه بود، کوتاه‌ش کردم... (من با خودم رازی‌ داشتم که میبایست با او تقسیم می‌کردم، اما نکردم، و همچنان این راز فقط راز من است، بعد از این همه سال.... ) و من رفتم ، بی‌ آنکه پشت سرم را نگاه کنم، چند سال بعد با مردی از کردستان آشنا شدم و با هم زندگی‌ کردیم، زندگی‌ تشکیل دادیم، نه ازدواج.... بچه هم گرفتیم اما هیچ وقت او را مثل خودش برداشت نکردم، من همیشه کوچکترین حرکت او را با امیر مقایسه می‌کردم، ، میشد ساعت‌ها راه برم تا بتونم کسی‌ رو که از دور فکر می‌کردم امیره پیدا کنم و مطمئن بشم که اون هست یا نه.... سالها از زندگیم متبلور از یادی دوردست و احساسی‌ که می‌خواستم دوباره حسّش کنم رنگ خورد و زنگ زد. نه فقط زندگی‌ من، بلکه تمام آنهائی که به نحوی در زندگی‌ من شرکت داشتند.. ...در این مدت البته از فعالیت سیاسی غافل نبودام اما با احزاب چپ سوئد کار می‌کردم، دورادور با سهیلا تماس داشتم، هیچ وقت نه از سهیلا و نه از مادرش که در ضمن دوست نزدیک مادر من هم بود ، از امیر چیزی نپرسیدم....... ۴ سال پیش مادر امیر در یک تماس تلفنی با مادر من به من پیغام داد که امیر جدا شده، حالش خوب نیست، و مسرن می‌خواد منو ببینه..... من کمی‌ صبر کردم، مادرش دوباره زنگ زد از من خواست با امیر تماس بگیرم.... بالاخره بعد از ۴ هفته جنگ با خودم به او تلفن کردم و گفتم که در راهم، شهر من تا شهر امیر، با ماشین ۶ ساعت فاصله داره. رسیدم، در سنتر شهر قرار دستیم،، دیدمش ، شکسته از شکست اما مثل گذشته بود، ساعت‌ها راه رفتیم حرف زدیم، بیشتر او حرف زد و من گوش کردم، از من طلب بخشش کرد..... از زندگیش تعریف کرد.. بیشتر خوب.... از بچه‌اش . همسر سابقش که با مردی دیگر رفته و او را با بچه‌ها به حال خود رها کرده بود!! و گفت ، وقتی‌ که حالش بهتر شد، قصد داره با ما از سر بگیرد!!و تمام این سالها دوری و ناراحتی‌ را جبران کنه، از من خواست که به شهر او سفر کنم .... اما... اما.... وقتی‌ بعد از این سالها اشتیاق و دوری او را دیدم و حرفاشو شنیدم... فهمیدم که تمام این گردش و پویش بیخود بود. من زندگیم رو, روی یادها و خاطرات بنا کرده بودم، خاطراتی که دیگر هرگز نمی‌شد تکرارشون کرد... تنها رهزن این مساله این بود... "اگر ما با هم بودیم ....چه میشد...حتما زندگی‌ بهتر و متفاوت بود" وقتی‌ اون شب از امیر جدا شدم، کوله باری که اینهمه سال روی قلبم داشتم خالی‌ و سبک بود. دیگر چیزی نبود که من بخوام حسرتشو بخورم، من با از دست دادن امیر در واقع چیز زیادی از دست نداده بودم، اما با فکرش که مدام در سرم بود روزهای خوبی‌ از زندگیمو از دست دادم......من همیشه در بند او بودم، اما آن شب، بعد از این که از هم جدا شدیم ، احساس کردم که آزاد شدم...........و شدم. و اون رازی‌ که داشتم، تبدیل به واقعیتی دیگه شد. که شاید روزی از روزها...... اگر لازم بود به یک نفر ، هنوز نمیدونم کی‌، بگم..... شاید هم نه..........

1داستان امیر


دوباره سلام، ‌ای آشنای ناشناس, کاوه جان, قصه ات را خواندم، اما دیروز به علت تب شدید نتونستم برات بیشتر از اون که نوشتم بنویسم، الان هم تب دارم اما کمتر از دیروز...
داستان تو خیلی‌ شبیه به داستان منه.....:( :) من در اوج هیجانات سیاسی ، بحران بلوغ، امید به تغیرات ( در سن ۱۴-۱۵ سالگی چیزی پایدار نیست و آینده در ضمانت تغیراته) کار مخفی سیاسی، احساس اهمیّت، عاشق شدم، عاشق مردی به نام امیر که ۷-۸-۱۰ سال هم از من بزرگتر بود. البته من برای اون یک نوجوان شیطان و بامزه!! بودم، من با خواهر امیر که یک سال از من کوچک تر بود در جریان فرار از مدرسه و دزدکی به دانشگاه رفتن و از این جور چریکبازیها!! بیشتر از قبل دوست و نزدیک شده بودم، بد از انقلاب ۵۷ من یکی‌ از اعضای فعال دانشآموزان پیشگام دانشگاه علم وصنعت شدم و سهیلا شد یاور خستگی ناپزیر من. اما امیر همچنان با من شوخی‌ میکرد و مثل بچه ( که بودم) حسابم میکرد. نامزدی هم داشت به نام پروانه.... کار و زندگی‌ من شده بود سیاست، تظاهرات. چپ روزنامه و اعلامیه ، کوهنوردی، تمرینات بدنی ( می‌گفتند یک چریک باید قوی باشه ، مثل رمبو!) و دوست داشتن امیر. بد از مدتی‌ امیر به به گروهی دیگر پیوست و به همین خاطر کمتر می‌دیدمش، تمام اعضای هر دو خانواده نیز با هم دوست شدند، دوستان خیلی‌ خوب. گذشت..... من فعال تر شدم، مدتی‌ فراری شدم، مدتی‌ مخفی‌ زندگی‌ کردم و مدتی‌ هم زندانی.... در این بین سهیلا سیاست را کنار گذشت و بیشتر وقتشو صرف پسر‌ها که البته طبیعی‌ترین کار در سنی که ما داشتیم بود میکرد. من کم کم از همه دور شدم، روزها ( در حدود ۶-۷ ماه) در یک ساختمان در حال ساخت با کارگرهای ساختمانی کرد و آذری که باهاشون دوستان خوبی‌ شده بودم کارگری ( مادر میگفت عملگی) می‌کردم و در این مدت سعی‌ به این داشتم که همه‌رو به کمونیسم هدایت کنم، به این ترتیب دو سه سالی‌ گذشت. پدر من مرد، پدر سهیلا مرد و من همچنان امیر را دوست داشتم و مفتون قدرت روحی‌، جسمی‌ و کلماتش بودم، .... با مرگ ناگهانی پدرم برنامه‌ی‌ من به هم خورد....عوض شد.... کار سیاسی به صفررسانده بودم چون نمیخواستم با شناسایی من کسان دیگری در درد سر بیفتند، کارم شده بود فقط کتاب خواندان، نقاشی‌ کردن، کلاس آواز اصیل هم میرفتم، اما امیر همیشه آنجا بود، در فکرم، در قلبم. برای پر کردن وقت روزها پیش یکی‌ از اقوام که شرکت فیلمسازی داشت و فیلم سینمایی و سریالهای عروسکی برای تی وی درست میکرد میرفتم ، برای خودم میچرخیدم ، کمی‌ صدا برداری، کمی‌ فیلمبرداری و از اینجور کارها که در یک استودیو رایج هست، یک روز صبح که منتظر تاکسی بودم ، یک ماشین جلوم ترمز شدیدی کرد و از ماشین، سهیلا به بیرون پرید و به طرفم شتاب کرد، بد از بوسه و در آغوش گرفتنهای طولانی‌ ، به جای کار با هم به گردشی طولانی‌ رفتیم، از زمین و زمان تعریف کردیم ، من فهمیدم که سهیلا ازدواج کرده و پروانه، نامزد امیر از او جدا شده.... اما دیگه با وجود عشقی‌ که دیگر در من مثل فسیل نقش بسته بود نگاه روشنی در این مساله نداشتم، امیر حتی هیچ وقت اسم مرا نیز نمیگفت یا میگفت توپولوف یا بلشویک... اصلا مطمئن نبودام که نام مرا می‌داند یا نه... اما ظاهراً همه از عشق شدید من به امیر باخبر بودند... از چهره‌ام پیدا بود!! در هر حال عصر به خونهٔ سهیلا رفتم و قرار شد که شب هم اونجا بمونم، شوهرش که پسری بود ۴-۵ سال از خودمون بزرگتر با شراب و غذایی خوب از ما پذیرا یی کرد... که زنگ در نواخته شد... من بدون هیچ فکری در را باز کردم ( چون دیگران در حیاط خانه مشغول به کباب کردن بودند) وروبروی من امیر پسری/ مردی که چند سال درسکوت دوستش داشتم و در واقع هرچه می‌کردم ، وجود او را هم در نظر می‌گرفتم ایستاده بود، جذاب و با ابهّت مثل همیشه..... و با تعجبی آشکار نیمه فریادی زد که وای چه بزرگ و زیبا شدی پروانه !!!! من هیچ چیز دیگری به غیر از این که او نامم را گفت نشنیدم.. و همان لحظه بود که برایم مصلم شد که بدون امیر زندگی‌ میسّر نیست!!! همین شروع رابطهٔ بسیار نزدیک و عاشقانهٔ ما بود، من عملا به خانهٔ آنها اسبابکشی کردم، .... ما فقط با هم بودیم و عاشق... البته من بیشتر......من شاعر بودم و اشعاری که در این مدت گفتم بهترین اشعاریست که من خلق کردم، از دیگران نیز بهتر، ..... .... وبعد از دوسال امیر رفت ، مجبور به فرار شد.... ما قرارمان بر این بود که به محض استقرار و جابجایی من هم روانه شوم، ۳-۴ ماه گفت, ۲۰ سال از او بی‌خبر ماندم.۲۰ سال
فعلا اینرو بخون تا بعد بقیه‌اش را بنویسم، از تب دارم می‌میرم..... تا بعد،


Parvane Askarian
در دلم امید جاری بود

بر ستک اختران نوری چه بی پروا

مهر در چشمان من پویان

در میان شاخه ها بادی چه پر غوغا

غنچه ها میزد بر انگشتان من پیوند،

نغمه ها میخواند بر اندام من سوگند.

شب چنان شبها ی دیگر بود،

ماه اما در نگاه رقصی سبکبالانه میپرداخت،

شب چنان....اما ستاره خنده سر میداد

عشق پیچکوار بر اندام شب پیوسته میکوشید،

شب به این زیبا وشی تا حال ،

هیچ مهمانی چون من عاشق، نمی انگ شت.

شب چنان شبهای دیگر بود،


باد میامد،

ابر میگسترد،

روشنی بر بام می افکند،

آه، یارم در کنارم خفته بود آرام

کاش بی پایانترین شبهای عالم بود

( پروانه عسکریان)

تندیس



چه کسی خواهد دانست که من

نام خوشبوی ترا به تنم حکّ کردم

چه کسی حرف مرا خواهد برد

به سرایت ای دوست

چه کسی میوه پر بار مرا خواهد چید؟

و به درگاه تو پیغام خواهد آورد

چه کسی پیکرهٔ عشق مرا

به تو چون آوازی

بارها خواهد خواند؟

چه کسی خواهد گفت

که همیشه تا دور

خانه ات، سینهٔ تندیس من است؟

و دو چشمان عمیقت هر روز

به تنم خواهد گفت،

هست شب ، قصّه بگو

من به او خواهم گفت،

من به چشمان قشنگی که به من زل زده است خواهم گفت

که شبی ، دخترکی تنها تر از پری دریایی عاشق شد

که شبی چشم قشنگی که چون چشمان تو بود

به نگاهش آمیخت

و دل خستهٔ او را با خود برد به دیار خورشید

دست اورا بوسید،

و به آتش افکند،پیکر سرد و غم آلودش را

من به او میگویم

که شبی مرد ستبر اندامی

دل آن کوچک دریایی را

برد تا دورترین جنگل سبز

برد تا قلّهٔ پر اوج و فراز

که شبی دست عزیزی که چو دستان تو بود

دست بر گردنش آویخت و گفت،

چه لب زییبایی!

عصر باران بارید

و سحر طوفان شد،

صبح، خورشید ز چشمان درخشندهٔ مرد،

مشرقی زیبا کرد

و دل دختر افسانه ما را با خود برد به دشت.

-----

چشم تندیس من آلودهٔ خواب است و باز، خواب را میراند

چشم او میدانی..، مثل چشمان عمیقت در صبح ، عشق را میجوید

دستهایش به بلندای سپیدار بلند لب رود،

به تن خستهٔ شب میساید،

و تنم لذت این سایش را، به زمان خواهد گفت.



با د پیغام مرا خواهد برد.

کاش اینجا بودی

کاش اینجا بودی

کاش میدید ترا

آن دو چشمی که چون چشمان تو الفت دارند

کاش تندیس مرا میدیدی،

یاد دارم که تو گفتی با او

"ای که چشمان تو شبنم دارد

ای که لبهای تو چون گلبرگ است

ساکن قلّهٔ مغرور طلوعم ،

افسوس، که تو از دریایی

تن من در دریا خواهد مرد،

و تو در خانهٔ من

یاد من همراهت

به توای دختر غمگین درود،

با توای دختر زیبا بدرود.

غنچهٔ قلب من اما با توست"

و کنون، غنچهٔ بشکفتهٔ او ،

دم به دم میگوید،

هست شب قصّه بگو

من به او خواهم گفت

که تو رفتی آن روز

و هنوز

دل آن دختر دریا با توست

غنچه ای را که سپردیش به او

میشکوفد در داشت،

میشکوفد در کوه.

و در آبی قشنگ دریا، میستیزد با مرگ

چه کسی خواهد دانست که بی تو چه عذابی دارد...

کاش اینجا بودی،

کاشکی میدیدی،

غنچهٔ قلب تو در من چه شکوفا شده است


( پروانه عسکریان)

، عصیان

















کنارت ای حقیقت عریان، خزیده ام آرام

و آسمان این تن آبی، ز آتش برهنهٔ مردانهٔ وجود تو،

پر از ستاره باران است.

به هستی ام دخول کن ، بگذار،

بخار گرم و شهوت انگیزت، عروج من باشد.

دلم پر از طپش،

دو سینه ام لرزان، نگاه بر راهم.

بیا ، بیا که این دل وحشی، تهی ز باران است.

بیا و طوفان کن،

ببار ، عصیان کن،

بیا که تشنهٔ آن مایهٔ حیاتم من

( پروانه عسکریان)

" پرواز شهامت می‌خواهد، بال و پر بهانه است

زنده‌باد حرکت، سکون خود محکوم به مرگ است.
بالاخره من هم تصمیم گرفتم به جای قر زدن و گلایه ، حرفمو در یک بلاگ بنویسم که دیگران هم از آن سودمند شوند.بلاگ جای خوبی‌ برای نویسندگان فقیره و صداش میتون تا دوردستها بره، و جاودانی بشه. به سایت جاودانی من خوش آمدید دوستان.