
دوباره سلام، ای آشنای ناشناس
, کاوه جان, قصه ات را خواندم، اما دیروز به علت تب شدید نتونستم برات بیشتر از اون که نوشتم بنویسم، الان هم تب دارم اما کمتر از دیروز...
داستان تو خیلی شبیه به داستان منه.....:( :) من در اوج هیجانات سیاسی ، بحران بلوغ، امید به تغیرات ( در سن ۱۴-۱۵ سالگی چیزی پایدار نیست و آینده در ضمانت تغیراته) کار مخفی سیاسی، احساس اهمیّت، عاشق شدم، عاشق مردی به نام امیر که ۷-۸-۱۰ سال هم از من بزرگتر بود. البته من برای اون یک نوجوان شیطان و بامزه!! بودم، من با خواهر امیر که یک سال از من کوچک تر بود در جریان فرار از مدرسه و دزدکی به دانشگاه رفتن و از این جور چریکبازیها!! بیشتر از قبل دوست و نزدیک شده بودم، بد از انقلاب ۵۷ من یکی از اعضای فعال دانشآموزان پیشگام دانشگاه علم وصنعت شدم و سهیلا شد یاور خستگی ناپزیر من. اما امیر همچنان با من شوخی میکرد و مثل بچه ( که بودم) حسابم میکرد. نامزدی هم داشت به نام پروانه.... کار و زندگی من شده بود سیاست، تظاهرات. چپ روزنامه و اعلامیه ، کوهنوردی، تمرینات بدنی ( میگفتند یک چریک باید قوی باشه ، مثل رمبو!) و دوست داشتن امیر. بد از مدتی امیر به به گروهی دیگر پیوست و به همین خاطر کمتر میدیدمش، تمام اعضای هر دو خانواده نیز با هم دوست شدند، دوستان خیلی خوب. گذشت..... من فعال تر شدم، مدتی فراری شدم، مدتی مخفی زندگی کردم و مدتی هم زندانی.... در این بین سهیلا سیاست را کنار گذشت و بیشتر وقتشو صرف پسرها که البته طبیعیترین کار در سنی که ما داشتیم بود میکرد. من کم کم از همه دور شدم، روزها ( در حدود ۶-۷ ماه) در یک ساختمان در حال ساخت با کارگرهای ساختمانی کرد و آذری که باهاشون دوستان خوبی شده بودم کارگری ( مادر میگفت عملگی) میکردم و در این مدت سعی به این داشتم که همهرو به کمونیسم هدایت کنم، به این ترتیب دو سه سالی گذشت. پدر من مرد، پدر سهیلا مرد و من همچنان امیر را دوست داشتم و مفتون قدرت روحی، جسمی و کلماتش بودم، .... با مرگ ناگهانی پدرم برنامهی من به هم خورد....عوض شد.... کار سیاسی به صفر
رسانده بودم چون نمیخواستم با شناسایی من کسان دیگری در درد سر بیفتند، کارم شده بود فقط کتاب خواندان، نقاشی کردن، کلاس آواز اصیل هم میرفتم، اما امیر همیشه آنجا بود، در فکرم، در قلبم. برای پر کردن وقت روزها پیش یکی از اقوام که شرکت فیلمسازی داشت و فیلم
سینمایی و سریالهای عروسکی برای تی وی درست میکرد میرفتم ، برای خودم میچرخیدم ، کمی صدا برداری، کمی فیلمبرداری و از اینجور کارها که در یک استودیو رایج هست، یک روز صبح که منتظر تاکسی بودم ، یک ماشین جلوم ترمز شدیدی کرد و از ماشین، سهیلا به بیرون پرید و به طرفم شتاب کرد، بد از بوسه و در آغوش گرفتنهای طولانی ، به جای کار با هم به گردشی طولانی رفتیم، از زمین و زمان تعریف کردیم ، من فهمیدم که سهیلا ازدواج کرده و پروانه، نامزد امیر از او جدا شده.... اما دیگه با وجود عشقی که دیگر در من مثل فسیل نقش بسته بود نگاه روشنی در این مساله نداشتم، امیر حتی هیچ وقت اسم مرا نیز نمیگفت یا میگفت توپولوف یا بلشویک... اصلا مطمئن نبودام که نام مرا میداند یا نه... اما ظاهراً همه از عشق شدید من به امیر باخبر بودند... از چهرهام پیدا بود!! در هر حال عصر به خونهٔ سهیلا رفتم و قرار شد که شب هم اونجا بمونم، شوهرش که پسری بود ۴-۵ سال از خودمون بزرگتر با شراب و غذایی خوب از ما پذیرا
یی کرد... که زنگ در نواخته شد... من بدون هیچ فکری در را باز کردم ( چون دیگران در حیاط خانه مشغول به کباب کردن بودند) وروبروی من امیر پسری/ مردی که چند سال درسکوت دوستش داشتم و در واقع هرچه میکردم ، وجود او را هم در نظر میگرفتم ایستاده بود، جذاب و با ابهّت مثل همیشه..... و با تعجبی آشکار نیمه فریادی زد که وای چه بزرگ و زیبا شدی پروانه !!!! من هیچ چیز دیگری به غیر از این که او نامم را گفت نشنیدم.. و همان لحظه بود که برایم مصلم شد که بدون امیر زندگی میسّر نیست!!! همین شروع رابطهٔ بسیار نزدیک و عاشقانهٔ ما بود، من عملا به خانهٔ آنها اسبابکشی کردم، .... ما فقط با هم بودیم و عاشق... البته من بیشتر......من شاعر بودم و اشعاری که در این مدت گفتم بهترین اشعاریست که من خلق کردم، از دیگران نیز بهتر، ..... .... وبعد از دوسال امیر رفت ، مجبور به فرار شد.... ما قرارمان بر این بود که به محض استقرار و جابجایی من هم روانه شوم، ۳-۴ ماه گفت, ۲۰ سال از او بیخبر ماندم.۲۰ سال
فعلا اینرو بخون تا بعد بقیهاش را بنویسم، از تب دارم میمیرم..... تا بعد،
Parvane Askarian
در دلم امید جاری بود
بر ستک اختران نوری چه بی پروا
مهر در چشمان من پویان
در میان شاخه ها بادی چه پر غوغا
غنچه ها میزد بر انگشتان من پیوند،
نغمه ها میخواند بر اندام من سوگند.
شب چنان شبها ی دیگر بود،
ماه اما در نگاه رقصی سبکبالانه میپرداخت،
شب چنان....اما ستاره خنده سر میداد
عشق پیچکوار بر اندام شب پیوسته میکوشید،
شب به این زیبا وشی تا حال ،
هیچ مهمانی چون من عاشق، نمی انگ شت.
شب چنان شبهای دیگر بود،
باد میامد،
ابر میگسترد،
روشنی بر بام می افکند،
آه، یارم در کنارم خفته بود آرام
کاش بی پایانترین شبهای عالم بود
( پروانه عسکریان)