torsdag 18 november 2010


یادتون باشه ، اگریک روز سرد زمستانی از خواب بیدار شدید، قهوه خوردید و هوس کردید برید بیرون یک سیگار صبحگاهی بکشید، لباس خواب تنتون نباشه، اگر تو هتل زندگی‌ می‌کنید کلید رو هم یادتون نره بگذارید تو جییب مبارکتون، دخترها، آرایش هم یادتون نره. پسرا ادکلن بزنید، چون امکان داره بعد از نیم ساعت تو سرما لرزیدن و منتظر سکوریتاس موندن، ماموری که برای کمک میاد شبیه وان دیزل باشه یا کترین زییتا جونز... در هر صورت،فکر کنم سرما خوردم، چون همین یک ساعت پیش همین بلا سر من اومد. برای اینکه گرم بشم کمی‌ دورو بار هتل قدم زدم ، که کشف جالبی‌ کردم، پشت هتل ، روبروی بندر محوطه‌ای بود پر از مجسمه‌های یخی زن و مرد، با نیانس‌های مختلف، بعضی‌ها با لباسی کم ، بعضیها تقریبا لخت، واقعا این نروژی‌ها چه مجسمه سازهای ماهری هستند، کشف بعدی که باز هم بیشتر متعجبم کرد این بود که اینجا از قرار معلوم یک گالری باز بود، به نام سویدیش گالری، گالری سوئد یها، اونم درست پشت هتل سوئدی ها، از قرار معلوم نروژی‌ها اونقدر هم که میگن از سوئدی‌ها بدشون نمیاد... اچوو، آره درست حدس میزدم، سرما خوردم، خوب شد اون مأمور سکوریتس با عجله در عرضه ۴۵ دقیقه خودشو به من رسوند، میگفت از اون طرف خیابون به هتل راهی‌ سخت و پر پیچ و خمه. و خیلی‌ سوئدی‌ها که همین بلا سرشون اومده شانس منو نداشتند . .. حالا یک چای گرم بخورم و بعد حاضر بشم که دیر نرم سر کار، چون نروژی‌ها از دو چیز خیلی‌ متنفرن، ۱ سوئدی ها، ۲ سوئدی‌های که دیر میرن سر کار...

onsdag 17 november 2010



Parvane Askarian ۱۶ سالم بود که پدرم مرد، چند سالی‌ از انقلاب گذشته بود، من خونه نبودام، تازه با گذاشتن وثیقه آزاد شده بودم و خونه خواهر بزرگم بودم، که تلفن زنگ زد، برخلاف عادت ، من گوشی رو برداشتم، مامانم بود، با صدای خیلی‌ خشک و خشن گفت، پری، بیاین خونه، بابا مرد، چییی ؟داد زدم، خواهرم گوشی رو گرفت، و چند لحظه بعد ما تو ماشین بودیم و به سرعت به طرف خونه میرندیم، من فقط بابامو میدیدم که میگفت بلشویک ، اون طرف که رفتی‌ به خواهرم خیلی‌ سلام برسون، بگو من هم به زودی میام. مامانم حتما باز زده به سرش، بابا مرد چیه؟ مگه بابا هم میمیره؟ خونه که رسیدیم، به طرف اتاقش دویدم ، کسی‌ ، روی سینه ااش قرآن گذشته بود، قرآن رو برداشتم و پرت کردم به طرف در، داد زدم، کدوم کسکشی اینو گذشته روی سینهٔ‌‌ بابام؟ معلوم شد مادر زن برادرم بود، درو بستم و همه رو بیرون کردم، چشمای بابام باز بود، انگار به من نگاه میکرد، تو چشمش یک سوال بود، بلشویک کجا بودی؟ اینجام بابا اومدم،، شیشهٔ عرقشو برداشتم، دو تا استکان آوردم، شم روشن کردم و یک استکان برای خودم ریختم و یک استکان برای بابام، بابام ۷ تا بچه داشت، یک پسر ۶ تا دختر ، اما برای بابام ، من تنها مرد خانواده! بودم.، پری. بلشویک. بابام از بچه گی‌‌ بهم میگفت بلشویک، یک روز اومد خونه دید دارم سیگار زر میکشم، رفت بیرون و برگشت و یک باکس سیگار وینستن بهم داد و گفت، سیگار خوب نیست، اما اگر میکشی، سیگار اشغال نکش بلشویک. بابام داشت این آخریها زبان مادریمو( پدریمو) روسی رو بهم جداً یاد میداد. از لاله‌زار، مغازهٔ موسیو که هم قهوه میفروخت هم نون بولکی هم عرق ، چند تا کتاب برام خرید، از خانمی به اسم پاتونا، اگر شوروی بودیم ، فامیلی من پترونا بود، ولی‌ نیستیم، اونجا هم دیگه شوروی نیست. اون شب تا صبح با بابام عرق خوردم، و براش شعر گفتم، یک استکان برای خودم می‌ریختم، و یک استکان برای بابام،، یک سیگار برای خودم روشن می‌کردم ، و یکی‌ برای بابام ، اه، چه شب درازی، و چه کوتاه. لیزا نصف شب رسید، جیغ زد، هوار کرد ، بعد ساکت تر شد و رفت پیش مامانم. فتانه، فقط سیزده سالش بود، رنگ پریده و ساکت ، با لاله تو اتاق پذیرایی خشکشون زده بود، بعدن فهمیدم که لاله ماساژ قلبی میداد و فتان کوچولو نفس مصنوعی ، کوچولو، آدم وقتی‌ ۱۳ سالشه احتیاج نداره نفس مصنوعی بده، نباید مرگ باباشو ببینه، حالا اگر من هرچی‌ کردم، من بلشویک بودم، به دیگران چه، همه که قدرت و عظمت منو ندران، بی‌چاره فتانه، فتان به بخش که بابا مرد و تو تنها بودی. یادته وقتی‌ بچه بودیم، تو از گوش درد بیدار میشدی و منو صدا میکردی، من برات پنبه گرم می‌کردم ، روی گوشت میگذاشتم، و تو خوابت میبرد؟ چرا بابا که مرد ، زود بهم زنگ نزدی؟ شاید میشد با پنبهٔ گرم نجاتش داد. اون شب، چه شبی، سرد، خاکستری ، قرمز اما گذشت- صفی ساعت پنج صبح رسید، صفی که اومد، چشمای بابا بسته شد، کاملا. چشمهای بابا که بسته شد من بیقرار شدم، دیگه نمیخواستام که خونه باشه، برام جا افتاد که راه پسی نیست، بابا مرده، تمام. و چمدان من ، که آمادهٔ رفتن به شوروی از مرز ارس ، بود باز شد، و من ماندم،
پدرم امشب مرد،
من نبودام، افسوس، `
مادرم اما بود،
........
کی‌ برای من شعر خواهد گفت؟ وقتی‌ که من مردم؟

مرا به بخشید



دل دریایی در خاک نخواهد مردن
.مرا به بخشید که نصف عمر را ، با حماقت و نیمه دیگر را با خریت زندگی‌ کردیم ، و همیشه مراببخش‌ها را به فردا وعده داده ام، امروز، که دیگر فردایی نیست، کمی‌ دیر است ، اما ، مرا به بخش ، برای هر آنچه بودم، و هر آنچه که باید میبودم اما نبودم . کسی‌ ممل را دیده؟ یا آن پسری که در زمین خرابهٔ آقای قاضی زندگی‌ میکرد؟ یا آراکس. یا گربه‌ائ که در راه مدرسه پیدا کردم و با واو به خانه برگشتم ، و تجدید شدم؟ یا پروفسور؟ یا محمد علی‌ که از عشق من رفت و مجاهد شد و در عراق ناپدید شد؟ یا از نسرین خرد؟ یا از امیر، تنها عشق تمام زندگی‌‌ام ؟ از پیرمردی که مریض بود و هر روز با من برای صرف غذا و استراحت به خانمان میبردمش؟ از حسین آقا، نان بربری فروشمان که هر روز نیم ساعت فحش ترکی‌ بهش میدادم، تا نانم حاضر شود؟ کسی‌ از من سراغی دارد؟ بچه ها ، ببخشید که وقتی‌ باید آنجا بودم، آنجا نبودام. کاوه جان به بخش که شعرت ناتمام است، بابا پترو به بخش که استخوانهایت هنوز در گرو خاک غریب است، گلی‌ به بخش که در گلزار استحاله شدی، اشرف به بخش که من هیچ وقت کاهو ها‌را با تو تقسیم نکردم ، و من . از تمام نقاط این کره، باید برای فهم این واضح، به قطب شمال ، سرزمینی سرد، با مردمانی کوچک و قلبهایی بزرگ بیایم، اما دیر است ، خیلی‌ دیر، هر چه یاد ماست، شادی شما باد

tisdag 16 november 2010


"هنرمند مدعی به پایبند نبودن به هیچ گونه تعهد سیاسی و اجتماعی صاف و ساده دروغ می گوید. او با برخورداری از امکانات بسیار فراوانی که سیاست مسلط حاکم فراهم می آورد در واقع به زبان بی زبانی در موضع طرفداری از آن سیاست جای دارد".یا اینکه با تعهد ،نظر به تأثیری که میتواند روی طرفدارانش بگذرد پا به پای مردم ، سنگر به سنگر از هنر خود به عنوان سلاحی قوی در پیشبرد اهداف آزادیخواها‌نه خویش و مردمی که به او بال و پر داده اند و با آغوش باز پذیرایش شده اند استفاده می‌کند.." همان بودنش، تعهد سیاسی است".
هنری که در خدمت مردم نباشد یا کلیشه هست یا یکی‌ دیگر از روشهای قدرت حاکم برای گمراهی مردم. کم نیستند به اصطلاح هنر مندانی که آگاهانه مثل ویروس در مغز مردم نفوذ میکنند که روند سالم هقجویانه‌شان را به بیراههٔ تعفن و فنا بکشند.قدرت حاکم هیچ وقت از هنرمندان گمنام در این رابطه استفاده نمیکند، برعکس از کسانی‌ استفاده می‌کند که دارای محبوبیت فراوان هستند، و اینجاست که صداقت تعهد این اشخاص بسان یک انسان و یک هنرمند به آزمون گذاشته میشود. خیانت یک هنرمند خیانتی رذیلانه است.

بالندگی دیلکتیکی یا پیشرفت به سبک ارتجاع؟
یکی‌ از مسائلی‌ که مرا بیش از حد کلافه می‌کند بحث عامیانه و کوتاه بینانه و بیخردانهٔ عموم در مورد مرد و زن است، که تصمیم دارم جداً به آن بپردازم.چون در غیر این صورت نخواهم توانست قاصد بینشی باشم که به آن اعتقاد و باور دارم، و می‌دانم که تنها راه منطقی‌ و درست رشد یک جامعه‌ سالم بشریست، یک دنیای بهتر، از من آغاز باید شود.
بحث زن و مرد نیست، بحث انسانهای مختلف با دیدگاه‌های مختلف نشأت گرفته از تربیت و فرهنگ کوچکترین جمعی که به آن تعلق دارند، یعنی‌ خانواده، من از این جملات ارزان قیمت شاکیم، همهٔ مردها مثل هم هستند، همهٔ زنها همه مثل هم هستند،، ،چرا همهٔ مردها مثل هم هستند؟ چرا همهٔ زنها همیشه اینجوری ! هستند؟ چرا باید این کلمات از دهان اگاهترین روشنفکران ما هم بیرون بیاید؟ خانه تکانی را باید از نشیمنگاه خود شروع کرد، نمی‌شود در آشغال زندگی‌ کرد و به دیگران راه نظافت یاد داد، بیایید افکار و دیدگاه خود را از آشغال‌های فرهنگ ارتجاعی که مارا اینجور می‌خواهد ، عامی ، ظاهربین، و خودخواه و سطحی ، که هنوز اگر اقتضا کرد، از هیچ دوز و کلکی هم احتراز نکنیم،پاک کنیم. ارتجاع مارا با دست خودمان خفه می‌کند، و ما نمیفهمیم، چون ادامهٔ عادت از ترک عادت راحت تر و بی‌درد تر است. من ترجیح میدم درد بکشم و حسّ کنم که زنده و در تلاش و تکاملم تا اینکه گیج از مخدر عادت در برزخی حبابی دور از طپش زندگی‌ زندگی‌ کنم، این است خلاص فرهنگی‌، هر انسانی‌ بیمانند، فقط بسان خود است، همه مثل هم نیستند، زن و مرد دو نژاد مختلف نیستند، ما همه انسانیم ، پس مثل انسان با عقل و احترام باهم برخورد کنیم، بحث بچه من و تولهٔ مردم نباید باشد،امپاتی یعنی‌ یک سوزن به خود زدن و یک جوال دوز به دیگران . من بیدارن را بیدار و روشنفکران را روشن می‌خواهم اگرنه ارتجاع از هر دری خود را به انبان خواهد زد

måndag 15 november 2010

heavenly trip


کاش میشد دستهایت را گرفت،
کاش میشد بر لبانت بوسه زد،
کاش میشد از پس راهی‌ دراز ،
در نهانت خانه کرد و در کنارت آرمید،
کاش میشد جرعه‌ای از آین شراب ،
روز و شب نوشید و مست التهابات تو شد،
لخت در آغوش تو لغزید و خواند
کاش این دوران که دور از تو گذشت بس خواب بود
کاش دنیایی میان ما نبود
کاشکی‌ دیروز و فردامان یکی‌،
کاشکی‌ امروزمان مجسوم تر ،
کاش من با تو، تو با من ،عشق من
بودمان پیوند تا بی‌ انتها،
کاشکی‌ قلب تو نیز ، گاهگاهی می‌تپید با یاد من ،
کاش میشد با تو بود در عین حال..
/ پروانه

پیامی به نسرین خرد ، آخرین فرزند خوشقدم خانم و علی‌ آقا، همرزم بزرگترین نبردهای کودکانه ام، شریک دزدیها و رفیق قافله ام، و تنها کسی‌ که قرار بود بر مزارم گریه کند، چون هیچ کس در این دنیای بزرگ ، که به بزرگی‌ فرجام شرقی و هفت حوض بود ، مرا نمیفهمید، جز نسرین خرد، و همیشه کور یا بینا به من اعتقاد و اعتماد داشت، دوستی‌ پولادینی که فقط با سفری ناگهانی ، به خواب زمستانی رفت، تا با بهاری دور بیدار شود، نسرین که در زندان ارتجاع با سکوت در سکوت فرو رفت، و هیچ وقت نگفت که من بودم که قفل آن در را شکستم، که چاقوی دسته شاخی مال من بود ، نسرین ماند، شکست اما خم نشد، بالهایش را به من داد که بلند پرواز کنم، و من پرواز کردم، از آن سالها خیلی‌ گذشته و من هنوز به دنبال دختر لاغر پر شکسته‌ای با موهای بلند که پوشش تمام خرابکاری‌های من بود ، می‌گردم که بالهایش را پس دهم ، کسی‌ نسرین خرد را ندیده؟ اگر دیدید بگویید بیاید بالهایش را پس بگیرد، من به فرجام رسیده ام، تا هفت حوض راهی‌ نیست، پس اشکهایش کجاست؟

söndag 7 november 2010


den 6 november 2010 kl. 23:25

چند روزیه که به شهر قبلیم اومدم، برای تجدید دیدار و کارهای اداری. در این دو سروزه تنها پیاده رویم از خونه تا پارکینگ بود و برعکس، که البته این باعث اختلال و لرزشی محسوس در وجدان و اعصابم شده، که البته زودگذر خواهد بود، نه عذاب وجدانم ، که اقامتم در قطب شمال. این روزها حتا حال فکر کردن و حسّ کردن هم نداشتم. امروز صبح با مامان مشغول صحبت از گذشته‌ها بودیم که گفت فلانی‌ ( اسمش دوباره یادم رفت اما چهره و اخلاقش به خوبی‌ در ذهنم هست) هم از بین ما رفت. اول چیزی از او به خاطر نیاوردم، بعد کم کم یادم اومد. بچه که بودم مادرم باغ اناری در اطراف اصفهان خریده بود که بعضی‌ وقتها برای تعطیلات پاییزی به اونجا می‌رفتیم. چه طور سر از اصفهان در آوردیم قصه‌ای طولانیست. اما خلاصه مطلب اینه که خواهر بزرگترم لیزا با جوانی از اصفهان ازدواج کرده بود ، وبه این ترتیب بود که اصفهان را اشغال کردیم، فکر می‌کنم قصد مادرم این بود که با خرید تمام باغ‌های انار اصفهان، کم کم صاحب اصفهان شده و از اصفهانی‌‌های اصیل مالیات بگیره. ( مامانم سرش تو سیاست بود و بی‌ شک از اسرایلیها یاد گرفته بود که چطور ، بدون خون و خونریزی یک منطقهٔ وسیع رو اشغال کنه) در هر صورت این خانمی که از بینمون رخت بربسته بود، زنی‌ زیبا، ظریف، بینهایت مهربون و بینهایت زجر و ستم دیده بود، کاش اسمش یادم بیاد.. دوستان اصفهانی‌ حتما میدونن نون خشکه چیه، اما برای اونا که نمی‌دونن بگم که نون خشکه یکی‌ از لذیذ‌ترین نونها ایه که من تا به حال خوردم، نانی محلی که با سبزی‌های صحرای و آرد سبوس دار به دست آسیاب شده درست میشه و در تنوری با حرارت پایین اما یکنواخت خشک می‌شه. این نان رو می‌شه همیشه خورد و همیشه از مزه ش لذت برد بدون آنکه از خوردن مکرر آن خسته شد. اه، بالاخره اسمش یادم اومد، عمه فاطی، نمیدونم عمه‌ی کی‌ بود، اما همه عمه فاطی صداش میکردند. عمه فاطی همیشه برامون نون خشکه و ماست کیسه‌ای درست میکرد. اسم اون ده یادم نیست اما دهی‌ بود در حدود بیست کیلومتری شهر قمشه، البته قمشه مدتها بود که نامش به شهرضا تغییر کرده بود اما محلیها بهش میگفتند قمشه. احتمالا در نزدیکی‌ این شهر روزی از روزگاران قدیم مردی ناشناس و بافرهنگ از دنیا رفته بود و یک نفر آدم خوش ذوق هم در محل قتلش، ببخشید مرگش براش یک مقبره ساخته بود که این مقبره به مرور زمان تبدیل به امامزاده شده بود ! بنا برین در این ده که نزدیکترین آبادی به این امامزاده بود همه خیلی‌ مذهبی‌ و مؤمن بودند، دخترها با چادر به دنیا میومدند و تنها کسی‌ که بی‌ روسری و با بلوز و شلوار راه میرفت مرد‌های ده بودند، و من. اولین باری که برای بازدید و بهره برداری از باغمون به ده رفتیم، بر اثر گرمای زیاد ( این منطقه در کویر واقع شده) اول سراغ رودخونه را گرفتم اما بزودی متوجه شدم که توی این گرما حال پیاده روی ندارم، سعی‌ کردم دزدکی ماشینو بردارم اما چون هنوز رانندگی‌ بلد نبودام، با اولین استارت ماشین به جلو پرید و محکم به در باغ اصابت کرد، پس از خیر ماشین سواری گذشتم، چند متری دور تر از من پسری همسن و سال خودم، حدودا ده دوازده ساله، ایستاده بود و نگاهم میکرد، به طرفش رفتم و پرسیدم اگه خری اسبی چیزی داره که من بتونم قرض کنم که بتونم برم لب رود و شنا کنم، گفت خر و اسب نداره اما دوچرخه داره ، و اگر قول بدم که زود برمی‌گردم بهم قرض میده چون در غیر این صورت کتک مفصلی‌ از پدرش خواهد خورد. من هم قول دادم و دوچرخهٔ بزرگ، خیلی‌ بزرگ مدل مردانه شو گرفتم و بعد از چند بر پا زدن بالانسمو پیدا کردم و رفتم...آب کمی‌ گل‌آلود اما بر اثر حرکت سریع خنک بود، بعد از اینکه حسابی‌ گرما از بدنم خارج شد تصمیم به بازگشت گرفتم، اما بعد از طی‌ مسافت کوتاهی‌ چشمم افتاد به ده دوازده تا پسر جوون، که داشتنند فوتبال بازی میکردند، ایستادم و بعد از مدتی‌ تماشا پرسیدم اگه منم بازی میدن،که بعد از کمی‌ بحث با هم دیگه بالاخره قبول کردند. و این بازی همون و از یاد بردن وقت همون. یکی‌ از ورزش‌های مورد علاقه‌ ی من فوتبال بود، و اگر توپی‌ به دستم می‌افتد دیگه محال بود رهاش کنم، به این ترتیب بود که اون پسر ، همونی که دوچرخشو به من داده بود ، اون شب سرش شکست. گویا پدرش با چیزی به سرش زده بود که چرا دوچرخه رو به یک غریبه، یک دختر ! قرض داده.از اون طرف هم همه از غیبت طولانی‌ من نگران شده بودند و به اتفاق همون پدر و پسر که از اقوام عمه فاطی بود شروع به گشتن و جست و جو کرده بودند، اما من که گم نشده بودم، پیدا هم نشدم ! بلکه بعد از اتمام مسابقه در حال خوردن هندوانه با رفقای فوتبالیستم، توسط خواهر بزرگم لالا ( که همیشه نقش و مسئولیت سنگین تربیت فیزیکی و اخلاقی‌ منو به عهده داشت ) دستگیر شدم. اینجور بود که من رسما در گروه مردهای ده پذیرفته شده‌ام. و ارجم دربین دخترهای ده خیلی‌ بالا رفت ، من در ازای قارا قروت، لواشک، پول ، دوچرخه و لوازم تسهیل خرابکاریهای کوچیک بین عاشق‌های ده پیغام رد و بدل می‌کردم. عمه فاطی هم همهٔ این چیز هارو مدید و لذت میبرد، از گوشه و کنار هم هوامو داشت .یاد عمه فاطی و تمام اهالی اون ده شاد باد.

.

/ پروانه

lördag 6 november 2010


سخنی برازندهٔ هلوین
چند وقتیه که به یک جفت کلمه خیلی‌ حساس شدم، البته نا به خود این کلمات ، که به گویندگنش. روحش شاد... اگر کسی‌ به خدا و قیامت و عذاب اخرت ، روح و این جور چیزها عقیده داشته باشه که واقعا روح مرده گانشون شاد . چون هیچ کس نمیخواد که با ارواح عصبانی‌ درگیر و در تماس باشه ، پس همون بهتر که برای این رفتگان آرزوی روحی‌ شاد کرد. اما اگر کسی‌ که به خدا و روح عقیده نداره، چرا میگه روحش شاد؟ البته میدونم که عدهٔ زیادی ناخود آگاه این جمله رو میگن، اما نباید انتظار داشت که آگاهان ، کسانی‌ که ادعای آگاهی‌ میکنند، حرفهای نا آگاهانه نزنند؟. دوران زندگان شاد و یاد رفتگان شادی آور باد

همین الان اومدم خونه، هوا اینقدر تمیزه و بارونی‌ آنقدر باصفا میاد که خستگی‌ کار و خواب آلودگی‌ از تنم بیرون رفت. اینجایها به این هوا میگن سرد، اما برای من که از قطب شمال میام این هوا ، هوای بهاریه. آتشکوه در دامنهٔ دماوند کی‌ یادشه؟ کی‌ اونجا برای کوهنوردی رفته؟ اونجا که سنگ مریم هست و سنگ آلبرت، و سنگهای دیگه با اسامی مختلف؟ اول از یک گردنهٔ خیلی‌ باریک از زیر یک آبشار رد میشدیم تا به یک دامنهٔ هموار برسیم ، قبل از صخره ها. در سمت راست دامنه چند تا پناهگاه بود و کمی‌ بالاتر یک خونهٔ روستایی که اگر درست به خاطر داشته باشم یک پیر مرد تنها اونجا زندگی‌ میکرد. اونجا همیشه یا بارون میومد، یا از شدت رطوبت هوا همیشه قطرهای آب هوای اشباع شده مثل بارون روی سر و صورت آدم مینشست. هوا همیشه خنک بود ، حتی اگر آفتابی بود، و از دودکش بخاری کلبهٔ اون پیرمرد همیشه دودی پر از عطر هیزم توی هوا پخش میشد. آی‌ چه بویی، بوی بارون روی خاک , بوی هیزم، چمن و پشگل گوسفند. تا حالا دلتون برای این بوها تنگ نشده؟ برای چمن و پشگل ، من که خیلی‌ . این راهی‌ که امروز صبح اومدم یک راه کوهستانیه که از کنار یک آبشار و رودخونه‌ای پر خروش رد می‌شه، یک گردنهٔ باریک ، اما نه به باریکی اون تو آتش کوه ,که از دو طرف با درخت‌های عظیم و گیاهانی از قبیل نی‌ احاطه شده . سربالایی تقریبا تیزیه ، اما وقتی‌ به وسط راه میرسی‌ باید از طریق یک پل چوبی باریک از روی رودخونه رد بشی‌ ، چه رودخونهٔ زیبائی، با صدای تلاطم آبش می‌تونم به خواب برم، یا فقط در رویاهام پرواز کنم. به اونجا که رسیدم آفتابی کمرنگ از پشت ابری پر بارون شروع به دمیدن کرد. رگه‌های دود که از دودکش خونه‌ای در سمت چپ دامنه، پنهان در پشت درخت هائی که تپیدن قلبشونو میتونستی واضح بشنوی، و گردش زندگی‌ رو درشون ببینی‌، قطره‌های کوچک بارون که به صورت از تلاش گرم من میخوردند و به بخار تبدیل می‌شدند، صدای رود، آواز و کلنجار صبحگاهی مرغابی‌های ساکن سواحل نزدیک رودخونه، به رویا و خلسه‌ام برده بودند. برای خودم چند دقیقه روی نیمکتی کهنه و باران خرده نشستم و فقط از این همه زیبایی‌ لذت بردم- ظاهراًباید فاتحهٔ خواب امروز رو هم بخوانم، اما چه باک. بعدا هم میشه خوابید، اما چنین لحظاتی‌ رو دوباره هرگز نمی‌شه بازیافت. همینطور که نشسته بودم برای خودم سرود رود رو زمزمه می‌کردم، و دوباره سیزده ساله شده بودم و پر از شوربالیدن و دگرگونی. حس کردم ، حسی گرم و شیرین و تند، مثل عسل وحشی، که من قبل از مرگم بار دیگه دگرگون خواهم شد و دگرگون خواهم کرد....تا دریای دور....نور
Publicerat den 24 oktober

قطاری به سوی جنوب... هوا ابریست و لایهٔ ظریفی‌ از یخ روی همه چیر رو پوشنده. توی قطاری گرم نشستم که از همون ریلهایی می‌گذره که صد ساله خیلی‌‌ها ازش عبور کردند، بسوی سرنوشت‌های متفاوت. من برای شادباش یکی‌ از بهترین شاهکار‌های زندگیم روانهٔ جنوب سوئد هستم. زندگیم در این روزهای اخیر خود به شاهکاری بی‌ همتا تبدیل شده، یا بوده ، اما امروز برای اولین بر به این واقعیت پی‌ بردم. بعضی‌ وقتها باید خود را به دست جاده سپرد، جاده خود، ترا به مقصد می‌رساند. من امروز خودم را به راه سپردم، باشد که در راهی‌ زیبا، به مقصدی درخور برسم...
Publicerat den 18 oktober


من عاشق یک عکس ،

من عاشق یک روح ناشناس

من عاشق یک طنین آشنا،

هرگاه که چهرهٔ او برق میزند

قلبم ‌ز آتش عشق، آب میشود.

پتک نهان پر صلابتش

سندان زندگی‌،

من آبدیده، آبدیده، آبدیده ام

از اینجهت ،

نه خورد میشوم، نه هلالی

این هم حکایتیست
.....

که فهمش هزار سال،
...

یا لحظه‌ای فقط

فقط
،

فقط.



پروانه

امروز صبح با صدای اره برقی از خواب بیدار شدم، درست پشت پنجرهٔ اتاق خوابم ! اول فکر کردم جیسون منو پیدا کرده. بعد یادم افتاد که من نیمه خوابم و اینجا هم فیلم جمعه نحس نیست، و تازه اگر هم جیسون پیدام کرده باشه، برای من خطری نداره چون من اصلا توی اون فیلم بازی نکرده بودم. یک ساعت بعد رفتم تو بالکن که وضعیت هوا رو بسنجم، که چشمم افتاد به اون درخت بلوط بزرگی‌ که جلوی خانه شاید بیشتر از صد سال برقرار بود، یک ساعت همچین قلع و قمش کرده بودند که انگار اون درخت از خجالت و درد داشت گریه میکرد، واقعا صداشو شنیدم، پایین درخت، همون کلاغ‌ها که از خوشحالی‌ دیدن من، به طرفم بلوط پرتاب میکردن ( کلاغ‌ها وقتی‌ خوشحالن و یا کسی‌ رو دوست دارن روش بلوط میندازند) بیقرار اینور و انور میجهیدند و با قار قاری شکوه آمیز به لونشون که وسط شاخه‌های بریده شده درهم شکسته بود نگاه میکردند، درست سر زمستون، این آدمهای بیفکر و احمق مجبور بودند چند خانواده کلاغ و سنجاب رو بی‌ آشیونه کنند.که چی‌؟ درخت جلوی نور خورشید رو میگیره؟ اون خورشیدی که درختی این چنین زیبا جلوشو میگیره ، اصلا خورشید نیست، لامپه . حیف که بلد نیستم لونه کلاغ درست کنم ، یا آشیانه سنجاب...
Publicerat den 16 oktober

عجب مردم نازنینی در این شهرهست، دیروز، سوار اوتوبوس که شدم، راننده با خوشحالی بهم خیر مقدم گفت. تازه پرسید اگه چیزی جا گذشتم میتونه دور بزنه دم خونه وایسه تا من بیم وسأئلمو بیارم، یا اگه غذا رو گاز دارم برم قاطی‌ کنم و زیرشو کم کنم ، تشکر کردم . اصلا بیرون که میرم، همه برای سلام کردن و خوشامدگویی به طرفم هجوم میارن. یکی‌ از رؤسا امروز برام یک دوچرخه آورد که اگر هوس دیدن و گشت زدن در شهر داشتم اما حال پیاده روی نداشتم با دوچرخه برم. تاحالا فقط سه نفر بداخلاق دیدم که دوتاشون اینجایی‌ نبودن و یکیشم یک مگس سمج چاق بود که من اول با زنبوری خونخوار عوضی‌ گرفتمش. مگسرو بعد از نبردی نابرابر ( اون میتونست پرواز کنه اما من نه) با تافت کشتم، یعنی‌ اول نمرد، بیهوش شد، اما وقتی‌ برگشتم با جسد بیجانش تو آشپزخونه روبرو شدم. واقعا تابحال همچین مگس درشتی ندیده بودم. احتمالا از فضا اومده بود. و احتمالا مگس هم نبود ولی‌ در شکل مگس ظاهر شده بود.بگذریم، یکی‌ از همکارام برام در نزدیکی‌ خودش خونه پیدا کرده ،امروز سر ناهار دعوا سر این بود که من تو محل کدومشون زندگی‌ کنم. البته من چندین بار بعد از تشکر بهشون یاد آوری کردم که هنوز برای نقل مکان تصمیم نگرفتم ، اما انگار قدرت محبت از قدرت شنوایی قوی تره و من هنوز هم خونسرد و خرسندم. و اینترنت هم همچنان با من لجبازی میکنه....
Publicerat den 13 oktober

امروز صبح مجبور شدم با تاکسی برم سر کار. تو این ده به این کوچیکی از دیروز صد یورو پول تاکسی دادم، با این پول می‌تونستم دوبار برم هلند و برگردم :) هنوز خنده رو هستم، من دیگه دارم مطمئن میشم که به بیماری خطرناکی دچار شدم، این چند روز اصلا عصبانی‌ نشدم، پیاده روی کردم، دلم برای ماشینم تنگ نشده و وقتی‌ به اینترنت فحش دادم همراه با خنده بوده و انگار اصلا جدی نبودام. همینطور هم که می‌بینید سالم برگشتم خونه. عجب مردم مهربون و دست و دلبازی در این شهر هست، همه برای کمک و راهنمای به من از هم سبقت میگرفتن، چند نفر رو البته نزدیک بود غیر عمدی بکشم، یعنی‌ این چند نفر از بس شیفتهٔ من شده بودند که از عشق من داشتند میمردند. هوووو، خطر از سرم گذشت. عصر هم که تعطیل شدم یکی‌ تا دم ایستگاه اوتوبوس بدرقم کرد، و یکی‌ از ( به ظاهر) بداخلاق‌ترین راننده‌های اوتوبوس، بعد از کلی‌ راهنمایی‌ و سفارش منو تا دم در خونه رسوند، و از اول تا آخر هم خندید و مهربونی کرد. اون فیلم کرن چایلد رو دیده کسی‌، غلط نکنم ، مردم این شهر یا واقعا خیلی‌ خوبن، یا نقشه مقشه‌ای دارن، به گمانم اینها همگی‌ نقشه کش هستند. اما بی‌ شوخی‌، بدجوری نگران سلامتی‌ خودم هستم، تا حالا هیچ وقت اینقدر خونسرد نبودام. توی اوتوبوس ، پشت سرم یک زنی‌ که بی‌ شباهت به فرشته نبود که انگار همین پنج دقیقه پیش از آسمون با صورت فرود اومده باشه، هی‌ گلاب به روتون، گازهای سمی و مرد افکن از خودش نشت میداد، دو تا بچه خوش زبون هم با خودش داشت که اگر به خاطر گریه‌ها و جیغ‌های بنفش شون نبود، حتما کمی‌ از شیرین زبونیهشون محظوظ میشودم. اما در عوض غرق در تماشای مناظر طبیعی‌ و خانه‌های قدیمی‌ شدم و از این که زندگی‌ اینقدر قشنگ برای خودم مثل کسخل‌ها می‌خندیدم. دم خون که پیاده شدم نفس عمیقی کشیدم که این هوای تمیز و پاییزی درونم رو جلا بده، اما انگار درجهٔ هوا اونی نبود که دماسنج توی اوتوبوس نشون میداد، و برای همین نفسم از این خنکی دلنگیز در سینه شکست و به سرفه افتادم، خوب بود دوای آسمم همراهم بود، درست قبل از اینکه به در ورودی برسم دو تا کلاغ بامزه به استقبالم آمدند، و از خوشحالی دیدن من چند تا بلوط به طرفم پرتاب کردند، اولیش خورد درست وسط سرم، بلوط دومی‌ رو جا خالی‌ دادم، می‌خواستم سومی‌ رو هم جاخالی بدم که با شونهٔ چپم خوردم به در ورودی، چه شانسی، در باز شد، چون کلیدم رو هنوز پیدا نکرده بودم. الان هم نشستم اینجا و هنوز با اینترنت کلنجار میرم چون همش کار میکنه، کار نمیکنه......
Publicerat den 11 oktober ·

امروز هم گذشت، دیروز شروع خوبی‌ بود :) اما برای اولین بار ( از من عجیبه، فکر کنم مریض شدم ) به خواهر و مادر در و دیوار و زمین و زمان چیزی نگفتم و فقط از هوای خنک صفر درجهٔ پائیزی و پالتوی گرم قطب شمالایم و مثانهٔ در حال ترکیدنم راضی‌ بودم و از مناظر جنگلهای سوت و کور و تاریکی‌ که توش گه گیجه گرفته بودم ، فقط لذت می‌بردم :) شام هم یک سیب با یک سسییس سیاه ( فکر کنم انگولا یی بود) خوردم . امروز رفتم کمی‌ قدم زدم و خیابونهای ده‌‌ رو یاد گرفتم، اما یادم رفت بلیط اتوبوس بخرم، در هر صورت فردا کارم شروع می‌شه، اگه تا شب ازم خبری نشد یا کسی‌ رو کشتم یا کشته شدم

söndag 18 juli 2010

hamishe yar

در شبی‌ پر ‌زه خنده و شادی

با دلی‌ صاف و عشق دیرینه

مست از شهوت و صداقت و روز

تو به من جان تازه‌ای دادی

بردیم تا سکوت صحراها

تا هیاهوی عمق دریاها

تا سحر، تا خدا و استقرار

تا طنینی ورای آزادی

صورتت پر ز اشنا مهری

که بدان عادت حیاتم بود

تن فولادی و حریریت

بستر گرم شعله‌هایم بود

شاه بودی و پوریای وطن

وطنم قلب نازنینت بود

و دو چشم عزیز شیرینت

افق شادی هزینت بود

بردیم تا فسانه‌ها تا دور

دور چون راه‌های نارفته

چون خدا، چون طلوع، چون آغاز

دستهای صمیمی‌ و گرمت

بازگفتند با من از پرواز.

خسته از خوف همرهی و فراق

دست در دست، همقدم ، هم سر

دلٔ به دریای دوستی‌ دادیم

ما ‌زه نو زاده ایم، آزادیم.

هیچ می‌دانی‌ای گل زیبا

دل تو قبله گاه قلب پروانه ست

که در آغوش امن و پر مهرت

تن من پر خروش و دیوانه ست؟

خوبی‌، پاک و ساده ای، چو منی‌

من توام تو منی‌ و ما و منی‌

بعد از این بر تو عشق میورزم

که سزاوار بهترین هایی‌

شاهی و پوریای شهر فتاب

دشت خشکیده را تو دریایی

sasja_make_love_2

måndag 28 juni 2010


عشق یعنی من، عشق یعنی تو، عشق یعنی ما.
عشق یعنی درد دل گفتن، نرنجیدن.
عشق یعنی لخت خوابیدن، لخت رقصیدن.
عشق یعنی‌ بی‌ قفا بودن.
عشق یعنی ، گاهِ طوفانی، بادگییر و بادبان بودن،
...بی‌ تعلق ، جاودان بودن/ پروانه

tisdag 22 juni 2010

خوب؟


.سالها پیش، وقتی‌ خیلی‌ بچه بودم ، همسایه‌ای داشتیم به نام ثری خانم، که دو تا بچه داشت همسن من و سفیا. فرشته و حمید ثری خانم! مادرمون می‌گفتند که وقتی‌ ما بزرگ شدیم باید با هم عروسی‌ کنیم، ما همسایه دیوار به دیوار بودیم و همیشه خونهٔ هم . ولی‌ از وقتی‌ مامانامون راجع به عروسی‌ !! ما حرف زده بودند ما خجالت میکشیدیم با هم بازی کنیم یا اصلا حرف بزنیم، اما اون بیشتر وقتها منو که میدید فرار میکرد. وقتی‌ همدیگرو میدیدیم با عشوه و خجالت ازش می‌پرسیدم خوب؟این خوب به این معنی بود : یعنی‌ معلومه که وقتی‌ بزرگ شدیم با هم عروسی‌ می‌کنیم، بیخود فرار نکن!!!...حمید هم سرشو کج میکرد کمی‌ به طرف من و از زیر با نگاهی‌ شرم زده میگفت خوب!! یعنی‌ : میدونم که چاره‌ای ندارم ، باشه عروسی‌ می‌کنیم.!! گذشت، سالها گذشت و من شدم نوجوان ، قلدر محل ،انقلابی، ، دیگه کسی‌ هم جرات نداشت به من به چشم یک دختر نگاه کنه، لاس زدن و از این جور حرفا ممنوع بود، به خصوص در محل خودمون. تو این مدت حمید و فرشته را هم زیاد ندیدم، یک روز عصر از تظاهرات برگشت بودم که همسایمون ، در زد و گفت از در عقب درو ، دارن میان بگیرنت!! ما هم که در عقب نداشتیم ، من پریدم بالای دیوار و تو حیات خونهٔ سوری خانم . حمید هم اونجا بود ، با اشارش سریع پریدم تو ماشین ، و در حالیکه سرمو خم کرده بودم که دیده نشم از اونجا روندیم ، و از خطر، جستم، همین که سرم پاین بود با خودم فکر کردم ، عجب این حمید خوش تیپ شده ها، نباید بذارم حروم شه!! مامانامون هم که گفت بودند ما باید ا هم عروسی‌ کنیم، ، کرمم گرفت که کمی‌ سربه سرش بذارم. همین که فهمیدم از شهر خارج شدیم و دیگه خطری نیست ، جامو عوض کردم که مثل آدم بشینم روی صندلی‌، و همینطور که جامو عوض می‌کردم سرمو بالا کردم ، نگاهش که بهم خورد، بهش زول زدم، مژه هامو مثل بال پروانه در حال فرار تند تند به هم زدم و با عشوه و صدایی که سعی‌ می‌کردم نازکش کنم گفتم : خوب؟ کلی‌ خندیدیم، البته ما همیشه دوستان خوبی‌ موندیم اما هیچ وقت دیگه حرف عروسی‌ و پسر بازی دختر بازی هم با هم نزدیم، بعد هم که دیگه پراکنده شدیم، ازش بی‌خبر بودم تا ۴- ۵ سال پیش که ایتالیا بودم ، تلفنم زنگ زد، گوشی را که برداشتم ، یکی‌ داد میزد ، خوب؟؟ خوب؟؟ خلاصه باز ما دوستان قدیم همدیگرو پیدا کردیم. ولی‌ تا جایی که من میدونم ، هنوز کسی‌ به حمید نگفته خوب!! یا بهتر بگم هنوز حمید از کسی‌ نپرسیده ، خوب؟.... ;

måndag 21 juni 2010

نامه‌های غربت















سلام‌ ای آشنا،
آنقدر نامه‌های قبلیت را خوانده‌ام که همه را از حفظ شدم. باید ببخشی که اینقدر دیر به دیر برایت مینویسم. تقصیر خودم نیست ،کونگشادی مایهٔ عذاب من است!!!!خیلی‌ وقتها، وقتی‌ که از خواب بیدار میشم، آرزو می‌کنم که تمام این سالهای اخیر را در خواب دیده بودم، و هنوز "گذشته" بود . زمان، زمان، زمان......من فهمیدم که زمان مطلق نیست، یک لحظه هست و لحظه‌ای دیگر نه. پس باید آنرا دریافت و هرچه گفتنی و کردنی هست باید در "آن" کرد. مثل حرفهای بی‌ادبانه شد، ولی‌ من بی‌ادب نیستم پس بد برداشت نکن. بگذریم، اما نه از هرچه قابل علاقه‌ است، اگر آدم حرف دلش، آرزوهایش را، به دوستش ، به رفیقش، به یاورش بیان کنه،میتواند یا دوستشو برای همیشه از دست بده یا برای همیشه به دست بیاره و حفظ کنه. ولی‌ اگر خاموش باشه، باید تمام عمر با خودش و افکار و احساساتش کلنجار بره که چه میشد اگر این کار را می‌کردم، شاید همه چیز به گونه‌ای دیگر بود......کم کم دارم فیلسوف میشم...چرا چنین نامه‌ای مینویسم؟ نمیدونم، شاید برای این که می‌خوام به یک آرامش درونی‌ برسم، شاید برای این که اصلا یادم نیست که چندین ساله که همدیگرو ندیدیم، بلکه مثل ادامهٔ یک روز، مثل روزهای دیگه در گذشتمون، در آنچه که پشت سر داریم، در زندگی‌مون، حسابش کردم، دوران را میگویم. یعنی‌ اصلا این فاصلهٔ زمانی‌ و مکانی، با اینکه همیشه بود وآزار دهنده هم بود، انگار اصلا وجود نداشت. مثل این که همین دیروز بود که بالای بام، مینشستیم و برای عروسکامون لباس
میدوختیم، اسم عروسک تو جینی بود ولی‌ اسم عروسک خودم یادم نیست.... حتما یک اسم زمخت و خطرناک داشت....
میدونی‌، یک کسی‌، چیزی ، همیشه توی دلم فریاد می‌زنه و میگریه. نمیدونم زندگیمو باید از که پس بگیرم! دورانی خوشبخت ، امن، و پر از امید و نیروی زندگی‌ بود آن دوران، یادش به خیر.
من و تو جزوی از تاریخ همدیگر هستیم ولی‌ از روند تکامل همدیگر بی‌خبر موندیم! اینهای که میگم، مینویسم، می‌خواهم با تو قسمت کنم، چیز هاییست که تو به دلیل فاصله جغرافیای در جریانش نبودی. البته چیزاستثنائی نیست ، بلکه تنها داستان زندگی‌ یک آدم ، مثل آدمهای دیگه هست، با این تفاوت که این آدم برای تو غریبه نیست و پیوندی که بین ما بوده باعث شده که خاطرات و داستانهایی مشترک داشت باشیم. هرچند که این اشتراک دلیل بر این نیست که برداشتمون از آن دوران نیز شبیه و مشترک باشه. البته من هرچی‌ فکر می‌کنم، یعنی‌ تا وقتی‌ که در فکرم زندگیمو مرور می‌کنم، حرفهای بهتری برای بازگو کردن دارم، اما به محض فرود روی کاغذ تمام صفت گویا از یادم میره. هم من و هم تو ، حتما دچار تغییرات زیادی شدیم، اما من می‌خواهم که تو بدونی ، که من با کسی‌ غریبه نشدم، بلکه می‌خواستم شمارو، تو رو از تمام تجرباتم و تاثیراتی که روی من گذاشته بودند حفظ کنم، اما من ، همون آدم قدیمی‌ و همیشگی‌ هستم که بودم! با همون احساس و ادراکی که قبلان داشتم، احتمالا کمی‌ پخته تر ! پخته؟ اصلا چی‌ هست؟ خامی چیست؟ ..... اما، اما، زندگی‌ خیلی‌ با من دوست نبود، یا شاید هم من به خاطر حساسیت بیش از اندازه برای این نوع زندگو که در همه جا، کمابییش به یکسان در جریان است، کمی‌ زیادی!!! بودم، احساس می‌کنم که من بالای این زندگی‌ قرار دارم، در حالیکه در عمیقترین سیاهچال همین زندگی‌ جا گرفته بودم،

میگویند که آدم مجنون راحته، هیچ چیز نمی‌فهمه و رنج هم نمیبره، بعضی‌ وقتها خیلی‌ دوست داشتم که این موضوع شامل حال من هم میشد، من همیشه مجنون بودم ولی‌ نفهمی و بیرگی نسیب دیگران شد ! ، و من مجبور شدم ، با تمام جنونم، حسّ کنم، لمس کنم، بچشم و تجربه کنم، دوست دارم بدونی که من در این چند سال اخیر، چیزهایی دیدم و تجربه کلردم که اصلا فکر نمیکردم وجود داشته باشه.. در واقعیت ما، در فرهنگ ما در زندگی‌ ما ، خیلی‌ مسائل از کلاس پایینی برخورداره و اصلا در شأن ما نبود و نیست که خود را با یک سری مسائل و مردم بخصوص قاطی‌ کنیم. اما کردیم، شدیم... اجتناب ناپذیر شد....من الان شروع کردم به تعریف مسائلی‌ که تا به حال آنها رو برای خودم نگاه داشته بودم، اما نمیدونم تو میخواهی‌ چیزی بدونی یا نه؟ آدم دیوانه که یادت نرفت؟ و دیوانگی؟ تو خود نیز غربت و تنهایی را چشیده ای، تو هم حتما بعضی‌ روزها نشستی و برای بوی بارون روی خاک‌های گرم یک بعد از ظهر تابستانی جلوی خونمون ،های‌های گریه کردی.برای هوای خنک شبهای تابستان ، "ممدلی" طالبی فروش ، برای خاچی :( برای صدای امواج دریا‌‌ئ خزر. برای بخاری هیزمی خرّم آباد. با تمام آرامش و زیبایی‌ که فقط اونجا وجود داره، در کوچه باغ‌های کودکیمون. یک بوی خاصی‌ در این خاطرات هست که باعث میشه آدم آنقدر سرپا بمونه که بتونه یک بار ، فقط یک بار دیگه حسشون کنه، لمسشون کنه. اما بابا پترو نتونست ، طاقت نیاورد، دوام نیاورد، و من به جای او سرپا ایستادم که هم خاطرات او را به یاد بسپارم هم آرزوهای او را زندگی‌ کنم و هم زندگی‌ کنم!! و در این میان، زندگی‌ گم شد، کتاب شد، داستانی دست نیافتنی شد.... آنقدر دور دست که دیگر حتا از یاد رفت، آنچه من بودم.... نه میخندیدم، و نه گریه می‌کردم....از بیحالی و بی‌ علاقگی ترک غذا و سیگار کردم....دلم تنگه آتش کوه است، و قلاب سنگم و نسرین خرد، راستی‌ از نسرین خرد خبر داری؟ از خانواده خرد خبری داری؟ مثل خودمان بودند، از خودمان بودند... وقتی‌ شنیدم خوشقدم خانم از دنیا رفت، دلم شکست و گریه کردم، خیلی‌ گریه کردم، بد از ۲۰ سال اولین بار بود که اشک می‌ریختم، برای او، برای بابا، برای گربه‌ام پروفسور! که رفت، گم شد و دیگه برنگشت، برای ممل که همیشه اذیتش می‌کردم، برای درخت شاتوت باغچهٔ نسرین اینا، برای خط گچی کج و ما وجی که نوشته بود اکبر خرد خر است..
تربیت آزاد و دو فرهنگی‌ ما محسنات زیادی داشت اما بی‌ زیان هم نبود. البته اون موقع بهش افتخار می‌کردم و الان میفهمم که دست ما هم نبود. ما نمیتونستیم طور دیگری زندگی‌ کنیم،ما نمیتونستیم با عقب کشیدن خودمون، با دیگران برابر بشیم، آنها باید رشد میکردند. اما ، اما، اما..... آسان نبود که همیشه خودت را متفاوت حسّ کنی‌، که همیشه، یا بیشتر وقتها بدون اینکه حتا خودت بدونی، در خاطرات و رویاهای پدر و مادرت زندگی‌ کنی‌، که نه ریشه در جایی‌ داشته باشی‌ و نه شاخ و برگ در جایی‌، و تقریبا هیچ وقت کسی‌، همسان خودت پیدا نکنی‌، و بیشتر وقتا به همدمی با کسانی‌ مجبور شوی که مثل تو نیستند، با زبان تو بیگانه اند... بله گفتنی زیاد سفیا جان...... فکر نکنی‌ دیوانه شدم ، حداقل دیوانه تر نشدم ،ولی‌ من یکجوری ، تقریبا در عالمی بین واقعیت و رویا زندگی‌ کردم، برای اینکه بتونم ادامه بدم ضروری بود، زندگی‌ من / ما مثل ساعت بی‌ باطری ایستاد، من از ۱۹۷۹ منجمد شدم، در خوابی‌ عمیق ،اسیر کابوسی چسبنده و غلیظ، منتظر بیداری ام. آیا تو هم خوابیدی؟ بعضی‌ وقتها ، آنقدر دلم می‌خواد با شما، در ایران، در گذشته باشم که احساس خفگی می‌کنم، روحم بغض می‌کنه، روح من دیگه بغض مزمن داره. تا حالا روح دیدی؟ بچه که بودیم منو با روح هات! خیلی‌ میترسوندی، پس میدونی‌ روحی‌ که بغض راه گلوشو گرفته چه شکلیه.......تو میدونی‌؟ که همیشه تنها دوستم بودی؟ به جز( نسرین خرد) راستی‌ هنوز هم از نسرین خرد خبری نداری؟ یاد حرفت افتادم که همیشه از قول نیما میگفتی‌، برای به دست آوردن چیزهایی‌ قابل علاقه‌ ، از چیز هایی که بهش علاقه داری دست بکش. کشیدم، به دست نیامد. چرا، آمد ولی‌ من ندیدم، .....
ترس من هیچ گاه از تنهایی نبود، همونطور که میدونی‌، من خیلی‌ وقتها تنهایی را ترجیح میدادم، هفته در خانه تنها می‌نشستم و کتاب میخوندم ، نقاشی می‌کردم، و به هیچ کس احتیاج نداشتم!! اما اینجا، این سالهای اخیر من از درون تنها شدم، از خودم تنها شدم.... خودم را گم کردم.... این بود که من را به فکر و وحشت انداخت. از اون تنهایی‌های که هیچ وقت، هیچ چیز، هیچ کس، در درونت نیست. فقط یک خلا سیاه و بی‌ انتها. من افتادم، و با من دیگران نیز، کسانی‌ که به من احتیاج داشتند، به خاطر من شکستند... و من زندگی‌ را رها کردم.... که خودم را پیدا کنم، دلم را، احساسم را. روحم را، همان روحی‌ که بغض داشت/ یا نداشت؟ و تمام چیز‌هایی‌ که از من دزدیده شده بود. دزد سر گردان اما خودم بودم، من خودم به خودم شبیخون زده بودم، تمام سالهایی که در خشکسالی و تشنگی به سر می‌بردم تا دریا نیم نگاهی‌ بیشتر نبود، اما برای این که قادر به دیدن و رفتن و رسیدن باشم، چیزی کم بود، چیزی که از من به پستی و رندی، کم کم اما تا ذرهٔ آخر به تاراج رفته بود؛ جرأت و اعتماد و دزد این قافله خودم بودم و بس. واقفم به کوتاهی ، اما بلند کردن از یادم رفته... دستهایم بی‌ خاصیت چندیست به کمک هیچ کس نشتافته، مدتی‌ فکر می‌کردم که فکر! می‌کنم، به تمام جزئیات گوز را دادن و قبض را گرفتن! به انواع متد‌های بی‌ درد، کم درد، و دردناک. اما از عشق ، نه از ترس. از عقل ، نه از پشیمانی، پشیمان شدم. چشمانم دیر باز شد.... اما باز شد، قدم‌هایم استوار شد ، هنوز دست یاری اما به کسی‌ نداده‌ام ، و آنها که به من دادند، ردّ کردم، من دیگر مهربان نیستم.. چرا؟ درونم طوفانی از
دریاست، دریایی‌ از توفان، و عشقی‌ عمیق و خفقان آور. کسی‌ که در من ، و در احساسات من شیرجه میزند، باید غواصی بداند وگرنه از عشق من خفه خواهد شد. از اینرو بین دنیای درونم و بیرون دیواری نامریی بنا کرده ام. من چیزی را که از آن فراوان دارم ، نمیتوانام، قادر نیستم ، میترسم با دیگران تقسیم کنم، عشق تنها کالایست که نباید آنرا انبار کرد، که از مصرف زیاد میشود. که از خست تبدیل به انرژی تاریکی‌ میشود که دیگر هیچ نوری قادر به عبور از آن نخواهد شد. من اما امروز، خودم را به دریا زدم ، به دریای درون خود، و غرق شدم، و دریا شدم، نفس می‌کشم حتا اگر زیر آب، اما نفس می‌کشم. امروز دوست میدارم، امروز همه را میفهمم، امروز امیدوارم ، امید ، میدونی‌ که اسم آریو امید هم هست؟ گفتند اسمش را بگذارید آریو برزن، اما گذشتیم آریو‌امید... امروز امید ۱۰ ساله شد، سالها با امید.بی‌ آنکه کشفش کنم..... زندگی‌ کردم ، و امروز وقتی‌ که زندگی‌ نمیکردم کشفش کردم.... شاید دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.. همینطوره ، من دیر رسیدم اما تا آخر خط خواهم ماند، تا آخر راه... یادت میاد برام نوشتی‌. نگرانتم پری ، خودت را گم کردی، بگرد ، فقط تو میتونی‌ پیدات! کنی‌؟ ردّ پای خودم را پیدا کردم، می‌دانم کجا هستم، و می‌دانم که برای رسیدن باید رفت و برای رفتن نباید بر کول دیگران نشست، باید قدم در راه گذشت، و رفت ، و رفت ، و رفت ، تا پیدا کرد و رسید. برای بالیدن، باید رو به بالا رشد کرد، نمی‌توان با بریدن شاخه‌های دیگران خود را بلند قد و رسا انگاشت. خواهرم، دوستم،سفیا جان ، سپاسگزارم که هنوز آنقدر خوبی‌ در این دنیا هست که زخمهای من را نیز مداوا کند. و زخمهای ترا و کودکانمان را، و پدرانمان را. باید در اولین فرصت استخوانهای بابا را به کشور خودش ببرم، مطمئنم ، که از تمام جسم پوسیده ‌اش فقط دو چشم سالم مانده که به امید دیدار زینا هنوز باز هستند...چه زیباست که امید داریم و یکدیگر را...... دستم در می‌کنه، از نوشتن، بعد بیشتر حرف خواهیم زد، تا بعد.....


lördag 19 juni 2010

توفان سحر










برخییز و توفان کن سحر،

رعدی بزن دیوانه وار

بنیاد نامردی بکّن

آتش بزن، آوار کن

پتک و قلم، داس و پلنگ،

خون و صدا، پشت و تفنگ،

هم پا و هم آواز شو،

فریاد شو

بیداد کن،

تاریخ نو بنیاد کن.

برخییز و توفان کن سحر،

این خواب نیست، کابوس است،

بیدار شو، بیدار کن

(پروانه)

تنها











شامگاهان که سحر میمیرد

مرگ پا می‌گیرد،

سهممان از بودن،

از تولّد تا مرگ،

گریه تلخ غریبیست و پس،

مرگ در شام غریب.

وای،‌ای وای ،‌ای وای

عشق اگر با ما بود،

شب اگر تنها بود،

دستهامان، اگر،

میرسیدند به هم،

اگر اشکی ز محبت میریخت

( پروانه)


fredag 18 juni 2010

خاک‌ماهی‌

باز عاشق شده ای؟

عاشق آب؟ یا یک پری دریایی؟

عاشق عشق ، لطافت ،بوسه، زیبائی؟

عاشق رقص دو پروانه نور، ساکن شهری دور؟

عاشق قعر زمین، اوج هوا؟

دل دریایی تو عاشق چیست؟

عاشق خاک؟

دل تو دریایست، عشق تو رویائیست

دل دریایی و رویائی، در خاک نخواهد مردن.



(پروانه)


torsdag 17 juni 2010

با شعر با سرود،

کی‌ می‌توان ستود

زیبایی ترا؟،

باور نمیکنم

دوست

دوستم، گران مایه

بر شانه‌های استوارت، بر گونه ی مهربانت، بر دستان گرمت، بر پیکرت که پناهگاه است، از گزند دروغ، بر تو بوسه میزنم ای دوست. تو که پا برجایی وقتی‌ دیگران پراکنده میشوند. بسان آهنگری مصمم، آتش استقامت گداخته ای، و دوستی‌ را و فروتنی را آبدیده کرده‌ای ، و پرچم عشق برافروخته‌ای ،دستانت را که از عشق پینه بسته اند می‌بوسم. از راه میرسی‌، کوله برات را میگشا‌ای و با ما تقسیم میکنی‌، بی‌ حرف، از خطا‌هایم با فروتنی چشم میپوشی، و کوتاه سخنانم را به عمق خود میبخشی، نامت کمال آزادگی و هماره بر زبانم ، یادت همراهم و نگاهت نگهبان، پیشه ات ساختن است، و مرامت دوست داشتن....بگو چگونه ستایشت کنم که در خورت باشد؟ تو که خود فولاد را آبدیده ای؟


tisdag 15 juni 2010

این دستهای کیست









این دستهای کیست،

این دستهای آشنای کیست؟

کز خون نوشته است،

این اولین نبود،

نیز آخرین نیست.

من بوسه برین دستهای پاک میزنم،

من بوسه بر شقاق پاک خاک میزنم،

کارامگه دستهای پاک طینت است....

(پروانه عسکریان)

گلاویژ


برای کردستان، برای فرزندان این خاک که سالهاست صاحب زبان و خاک و سرنوشت خود نیستند.که سالهاست تحت ستم مضاعف هستند، که سالهاست شجاعانه مبارزه میکنند و غریبانه کشته میشوند، برای فرزندان خودم ، برای فرزندان خودمان








گلاویژ

ستاره من، امشب مرا با تو کلامیست.

در انتهای شب ،

آنگاه که دختر "مکی" در خواب است

و گوسلهٔ خیالی ، آرام از پستان مادر شیر مینوشد،

آنگاه که "شیما" خواب تنور گرم را همبستر شده

بر ا،

مرا با تو کلامیست.

آنگاه که خروس سربریده "شروان"

تمام شب ،

بیداری را فریاد میزند

آنگاه که جویبار کوچک جاری،

دریا را مینوشد.

آنگاه که پرندگن مهاجر،

نومیدانه در بیراهه بال میزنند

طلوع کن ،

مرا با تو کلامیست.

بگو، با من بگو

چند ده سالیست ، بر نیامده ای

ترا چه شد آنگاه که برای آخرین بر دمیدی؟

تو شاهد چه بوده‌ای آیا؟

کین گونه ، عاشقانه از برافروختن میگریزی؟

بر ا

"گلاویژ"‌ای خونین ستاره

مرا با تو هزاران کلام است

در تاریک‌ترین گوشه حقارت،

در پست‌ترین هجوم نامردان،

آنگاه که نو عروسان عزادار،

به تلخی‌، فریاد را میگرید

آنگاه که قالب مادران،

در چالهای سیاه فراموشی،

به دست خفاشان ، پاره پاره میشود،

انهگه،

اینک،

اینک،

اینک از پس سکوت سرد و سنگین،

اینک در پی‌ سالهای تاریکی‌،

اینک لحظه دمیدن است


پروانه عسکریان

måndag 14 juni 2010

تو فردا میروی


تو فردا میروی اما

به هر جا میروی بی من

دمی در پرنیان خاطرات خویش تنها باش

به هر جا آشیان کردی،

سکوت سنگفرش یادها را یک زمان بشکن

و در امواج رویاهای رنگینت

به یاد آور حقیری را

که در اعماق چشمانت

تمام هستیش را جست و جو میکرد

که با امید دیدار تو در رویا

به بستر میخزید از شوق

و با یادت سحر از خواب برمیخاست

به یاد آور تو ابر دیدگانی را

که اینک در سکوتی گنگ


بلورین قطرههای اشک حسرت

بر غبار خاطرات خویش میریزد

تو فردا از دیارم کوچ خواهی کرد

ولی هرگز،

تو در این رهگذر تنها نخواهی بود.

دلم ، این کولی غمگین

به همراهت سفر را تا ابد آغاز خواهد کرد

تو این دیوانه را تا شهرهای دور خواهی برد

تو فردا کوچ خواهی کرد

ولی هرگز تو تنها نیستی هرگز.

تو احساس مرا با خویش خواهی برد

تو با این کوچ ناهنگام، تمامی وجودم را

درون کوچه های نیستی، بر باد، خواهی داد

و من این شاعر دیوانه در تنهائیم آواره خواهم ماند.

تو فردا میروی ، اما،

بگو، من بی تو، بی احساس، بی اندیشهٔ فردا

چگونه میتوانم زیست

(پروانه عسکریان)

2داستان امیر


آسپیرن خوردم دوباره، تبم کمتر شد اما شکمم میسوزه. با نوشتن ، اشتیاق به نوشتن بیشتر می‌شه. نوک انگشتانم با درون سرم از این گفتنیهای نگفته در حال انفجاره..... نمیدانم چرا، اما مشتاقم، به بیان این ها.....برای تو، که می‌دانی..... البته برای شناخت و آشنایی بیشتر باید کمی‌ به عقب برگردم، ولی‌ اول این قصّه را ، که تاریخ من است باید به پایان برسونم، قصّهٔ امیر!!! داستان محرکی که سالها زندگی‌ منو کانالیزه کرد ، حتی در نبودنش، دیدم، در قصهٔ تو سیاست و فعالیت سیاسی نقش عمده‌ای داشت، ولی‌ در قصهٔ من، شکل بیان من عمدتاً، به احساساتم بهای بیشتری داده شده بود... تو هم دیدی این را؟ نه این که, احساسات تو کمتر یا فعالیت من کمتر یا کم بها تر بود، اثری که این دوران روی من گذاشت ، بعد از فیدبک این را بر من بارز کرد، که تاثیرات احساسی‌ و روانی داستان امیر، آنقدرها هم که دوست داشتم ردّ کنم، ناقابل نبود.
گفتم ۲ ماه تبدیل به ۲۰ سال شد.. من در عرض دو ماه قرار بودگذرنامه‌ی جعلی بگیرم... مبلغ زیادی هم پرداخته بودم اما زودتر حاضر نمی‌شد.... امیر به خاطر اینکه از نظر سیاسی بودنش ماندنش در ایران خطرناک بود مجبور به رفتن شد ، سهیلا از شوهرش جدا شد و با امیر راهی ترکیه شد، و قرارمون ۲ ماه دیگه بود، در سوئد. خواهر بزرگ من از قبل در سوئد زندگی‌ میکرد، خواهر بزرگ امیر نیز. بعد از اون دیگه چیزی از امیر، خود امیر نشنیدم، فقط مادرش به من میگفت باید زودتر به سوئد بری .یک هفته قبل از خروجم، احضاریه‌ای از دادستانی انقلاب برایم آمد ( جریان دستگیری دو سه سال قبل) برای پیگیری پروندهٔ من، .با تلاش پاسپورتم را زودتر به دست آوردم و با یکی‌ از فامیلهای دور که دوستی‌ نزدیک بود، از طریقه ترکیه به بلغارستان ، آلمان به سوئد آمدم. دو ماه کمتر شد ، امیر را هم دیدم، در کمپی که بودم، بی‌ خبر از او و سهیلا ، منتظر تماس مادرشون، امیر جلوم سبز شد ، با دختر رئیس کمپ نامزد کرده بود، دیدار کوتاه بود، کوتاه‌ش کردم... (من با خودم رازی‌ داشتم که میبایست با او تقسیم می‌کردم، اما نکردم، و همچنان این راز فقط راز من است، بعد از این همه سال.... ) و من رفتم ، بی‌ آنکه پشت سرم را نگاه کنم، چند سال بعد با مردی از کردستان آشنا شدم و با هم زندگی‌ کردیم، زندگی‌ تشکیل دادیم، نه ازدواج.... بچه هم گرفتیم اما هیچ وقت او را مثل خودش برداشت نکردم، من همیشه کوچکترین حرکت او را با امیر مقایسه می‌کردم، ، میشد ساعت‌ها راه برم تا بتونم کسی‌ رو که از دور فکر می‌کردم امیره پیدا کنم و مطمئن بشم که اون هست یا نه.... سالها از زندگیم متبلور از یادی دوردست و احساسی‌ که می‌خواستم دوباره حسّش کنم رنگ خورد و زنگ زد. نه فقط زندگی‌ من، بلکه تمام آنهائی که به نحوی در زندگی‌ من شرکت داشتند.. ...در این مدت البته از فعالیت سیاسی غافل نبودام اما با احزاب چپ سوئد کار می‌کردم، دورادور با سهیلا تماس داشتم، هیچ وقت نه از سهیلا و نه از مادرش که در ضمن دوست نزدیک مادر من هم بود ، از امیر چیزی نپرسیدم....... ۴ سال پیش مادر امیر در یک تماس تلفنی با مادر من به من پیغام داد که امیر جدا شده، حالش خوب نیست، و مسرن می‌خواد منو ببینه..... من کمی‌ صبر کردم، مادرش دوباره زنگ زد از من خواست با امیر تماس بگیرم.... بالاخره بعد از ۴ هفته جنگ با خودم به او تلفن کردم و گفتم که در راهم، شهر من تا شهر امیر، با ماشین ۶ ساعت فاصله داره. رسیدم، در سنتر شهر قرار دستیم،، دیدمش ، شکسته از شکست اما مثل گذشته بود، ساعت‌ها راه رفتیم حرف زدیم، بیشتر او حرف زد و من گوش کردم، از من طلب بخشش کرد..... از زندگیش تعریف کرد.. بیشتر خوب.... از بچه‌اش . همسر سابقش که با مردی دیگر رفته و او را با بچه‌ها به حال خود رها کرده بود!! و گفت ، وقتی‌ که حالش بهتر شد، قصد داره با ما از سر بگیرد!!و تمام این سالها دوری و ناراحتی‌ را جبران کنه، از من خواست که به شهر او سفر کنم .... اما... اما.... وقتی‌ بعد از این سالها اشتیاق و دوری او را دیدم و حرفاشو شنیدم... فهمیدم که تمام این گردش و پویش بیخود بود. من زندگیم رو, روی یادها و خاطرات بنا کرده بودم، خاطراتی که دیگر هرگز نمی‌شد تکرارشون کرد... تنها رهزن این مساله این بود... "اگر ما با هم بودیم ....چه میشد...حتما زندگی‌ بهتر و متفاوت بود" وقتی‌ اون شب از امیر جدا شدم، کوله باری که اینهمه سال روی قلبم داشتم خالی‌ و سبک بود. دیگر چیزی نبود که من بخوام حسرتشو بخورم، من با از دست دادن امیر در واقع چیز زیادی از دست نداده بودم، اما با فکرش که مدام در سرم بود روزهای خوبی‌ از زندگیمو از دست دادم......من همیشه در بند او بودم، اما آن شب، بعد از این که از هم جدا شدیم ، احساس کردم که آزاد شدم...........و شدم. و اون رازی‌ که داشتم، تبدیل به واقعیتی دیگه شد. که شاید روزی از روزها...... اگر لازم بود به یک نفر ، هنوز نمیدونم کی‌، بگم..... شاید هم نه..........

1داستان امیر


دوباره سلام، ‌ای آشنای ناشناس, کاوه جان, قصه ات را خواندم، اما دیروز به علت تب شدید نتونستم برات بیشتر از اون که نوشتم بنویسم، الان هم تب دارم اما کمتر از دیروز...
داستان تو خیلی‌ شبیه به داستان منه.....:( :) من در اوج هیجانات سیاسی ، بحران بلوغ، امید به تغیرات ( در سن ۱۴-۱۵ سالگی چیزی پایدار نیست و آینده در ضمانت تغیراته) کار مخفی سیاسی، احساس اهمیّت، عاشق شدم، عاشق مردی به نام امیر که ۷-۸-۱۰ سال هم از من بزرگتر بود. البته من برای اون یک نوجوان شیطان و بامزه!! بودم، من با خواهر امیر که یک سال از من کوچک تر بود در جریان فرار از مدرسه و دزدکی به دانشگاه رفتن و از این جور چریکبازیها!! بیشتر از قبل دوست و نزدیک شده بودم، بد از انقلاب ۵۷ من یکی‌ از اعضای فعال دانشآموزان پیشگام دانشگاه علم وصنعت شدم و سهیلا شد یاور خستگی ناپزیر من. اما امیر همچنان با من شوخی‌ میکرد و مثل بچه ( که بودم) حسابم میکرد. نامزدی هم داشت به نام پروانه.... کار و زندگی‌ من شده بود سیاست، تظاهرات. چپ روزنامه و اعلامیه ، کوهنوردی، تمرینات بدنی ( می‌گفتند یک چریک باید قوی باشه ، مثل رمبو!) و دوست داشتن امیر. بد از مدتی‌ امیر به به گروهی دیگر پیوست و به همین خاطر کمتر می‌دیدمش، تمام اعضای هر دو خانواده نیز با هم دوست شدند، دوستان خیلی‌ خوب. گذشت..... من فعال تر شدم، مدتی‌ فراری شدم، مدتی‌ مخفی‌ زندگی‌ کردم و مدتی‌ هم زندانی.... در این بین سهیلا سیاست را کنار گذشت و بیشتر وقتشو صرف پسر‌ها که البته طبیعی‌ترین کار در سنی که ما داشتیم بود میکرد. من کم کم از همه دور شدم، روزها ( در حدود ۶-۷ ماه) در یک ساختمان در حال ساخت با کارگرهای ساختمانی کرد و آذری که باهاشون دوستان خوبی‌ شده بودم کارگری ( مادر میگفت عملگی) می‌کردم و در این مدت سعی‌ به این داشتم که همه‌رو به کمونیسم هدایت کنم، به این ترتیب دو سه سالی‌ گذشت. پدر من مرد، پدر سهیلا مرد و من همچنان امیر را دوست داشتم و مفتون قدرت روحی‌، جسمی‌ و کلماتش بودم، .... با مرگ ناگهانی پدرم برنامه‌ی‌ من به هم خورد....عوض شد.... کار سیاسی به صفررسانده بودم چون نمیخواستم با شناسایی من کسان دیگری در درد سر بیفتند، کارم شده بود فقط کتاب خواندان، نقاشی‌ کردن، کلاس آواز اصیل هم میرفتم، اما امیر همیشه آنجا بود، در فکرم، در قلبم. برای پر کردن وقت روزها پیش یکی‌ از اقوام که شرکت فیلمسازی داشت و فیلم سینمایی و سریالهای عروسکی برای تی وی درست میکرد میرفتم ، برای خودم میچرخیدم ، کمی‌ صدا برداری، کمی‌ فیلمبرداری و از اینجور کارها که در یک استودیو رایج هست، یک روز صبح که منتظر تاکسی بودم ، یک ماشین جلوم ترمز شدیدی کرد و از ماشین، سهیلا به بیرون پرید و به طرفم شتاب کرد، بد از بوسه و در آغوش گرفتنهای طولانی‌ ، به جای کار با هم به گردشی طولانی‌ رفتیم، از زمین و زمان تعریف کردیم ، من فهمیدم که سهیلا ازدواج کرده و پروانه، نامزد امیر از او جدا شده.... اما دیگه با وجود عشقی‌ که دیگر در من مثل فسیل نقش بسته بود نگاه روشنی در این مساله نداشتم، امیر حتی هیچ وقت اسم مرا نیز نمیگفت یا میگفت توپولوف یا بلشویک... اصلا مطمئن نبودام که نام مرا می‌داند یا نه... اما ظاهراً همه از عشق شدید من به امیر باخبر بودند... از چهره‌ام پیدا بود!! در هر حال عصر به خونهٔ سهیلا رفتم و قرار شد که شب هم اونجا بمونم، شوهرش که پسری بود ۴-۵ سال از خودمون بزرگتر با شراب و غذایی خوب از ما پذیرا یی کرد... که زنگ در نواخته شد... من بدون هیچ فکری در را باز کردم ( چون دیگران در حیاط خانه مشغول به کباب کردن بودند) وروبروی من امیر پسری/ مردی که چند سال درسکوت دوستش داشتم و در واقع هرچه می‌کردم ، وجود او را هم در نظر می‌گرفتم ایستاده بود، جذاب و با ابهّت مثل همیشه..... و با تعجبی آشکار نیمه فریادی زد که وای چه بزرگ و زیبا شدی پروانه !!!! من هیچ چیز دیگری به غیر از این که او نامم را گفت نشنیدم.. و همان لحظه بود که برایم مصلم شد که بدون امیر زندگی‌ میسّر نیست!!! همین شروع رابطهٔ بسیار نزدیک و عاشقانهٔ ما بود، من عملا به خانهٔ آنها اسبابکشی کردم، .... ما فقط با هم بودیم و عاشق... البته من بیشتر......من شاعر بودم و اشعاری که در این مدت گفتم بهترین اشعاریست که من خلق کردم، از دیگران نیز بهتر، ..... .... وبعد از دوسال امیر رفت ، مجبور به فرار شد.... ما قرارمان بر این بود که به محض استقرار و جابجایی من هم روانه شوم، ۳-۴ ماه گفت, ۲۰ سال از او بی‌خبر ماندم.۲۰ سال
فعلا اینرو بخون تا بعد بقیه‌اش را بنویسم، از تب دارم می‌میرم..... تا بعد،


Parvane Askarian
در دلم امید جاری بود

بر ستک اختران نوری چه بی پروا

مهر در چشمان من پویان

در میان شاخه ها بادی چه پر غوغا

غنچه ها میزد بر انگشتان من پیوند،

نغمه ها میخواند بر اندام من سوگند.

شب چنان شبها ی دیگر بود،

ماه اما در نگاه رقصی سبکبالانه میپرداخت،

شب چنان....اما ستاره خنده سر میداد

عشق پیچکوار بر اندام شب پیوسته میکوشید،

شب به این زیبا وشی تا حال ،

هیچ مهمانی چون من عاشق، نمی انگ شت.

شب چنان شبهای دیگر بود،


باد میامد،

ابر میگسترد،

روشنی بر بام می افکند،

آه، یارم در کنارم خفته بود آرام

کاش بی پایانترین شبهای عالم بود

( پروانه عسکریان)

تندیس



چه کسی خواهد دانست که من

نام خوشبوی ترا به تنم حکّ کردم

چه کسی حرف مرا خواهد برد

به سرایت ای دوست

چه کسی میوه پر بار مرا خواهد چید؟

و به درگاه تو پیغام خواهد آورد

چه کسی پیکرهٔ عشق مرا

به تو چون آوازی

بارها خواهد خواند؟

چه کسی خواهد گفت

که همیشه تا دور

خانه ات، سینهٔ تندیس من است؟

و دو چشمان عمیقت هر روز

به تنم خواهد گفت،

هست شب ، قصّه بگو

من به او خواهم گفت،

من به چشمان قشنگی که به من زل زده است خواهم گفت

که شبی ، دخترکی تنها تر از پری دریایی عاشق شد

که شبی چشم قشنگی که چون چشمان تو بود

به نگاهش آمیخت

و دل خستهٔ او را با خود برد به دیار خورشید

دست اورا بوسید،

و به آتش افکند،پیکر سرد و غم آلودش را

من به او میگویم

که شبی مرد ستبر اندامی

دل آن کوچک دریایی را

برد تا دورترین جنگل سبز

برد تا قلّهٔ پر اوج و فراز

که شبی دست عزیزی که چو دستان تو بود

دست بر گردنش آویخت و گفت،

چه لب زییبایی!

عصر باران بارید

و سحر طوفان شد،

صبح، خورشید ز چشمان درخشندهٔ مرد،

مشرقی زیبا کرد

و دل دختر افسانه ما را با خود برد به دشت.

-----

چشم تندیس من آلودهٔ خواب است و باز، خواب را میراند

چشم او میدانی..، مثل چشمان عمیقت در صبح ، عشق را میجوید

دستهایش به بلندای سپیدار بلند لب رود،

به تن خستهٔ شب میساید،

و تنم لذت این سایش را، به زمان خواهد گفت.



با د پیغام مرا خواهد برد.

کاش اینجا بودی

کاش اینجا بودی

کاش میدید ترا

آن دو چشمی که چون چشمان تو الفت دارند

کاش تندیس مرا میدیدی،

یاد دارم که تو گفتی با او

"ای که چشمان تو شبنم دارد

ای که لبهای تو چون گلبرگ است

ساکن قلّهٔ مغرور طلوعم ،

افسوس، که تو از دریایی

تن من در دریا خواهد مرد،

و تو در خانهٔ من

یاد من همراهت

به توای دختر غمگین درود،

با توای دختر زیبا بدرود.

غنچهٔ قلب من اما با توست"

و کنون، غنچهٔ بشکفتهٔ او ،

دم به دم میگوید،

هست شب قصّه بگو

من به او خواهم گفت

که تو رفتی آن روز

و هنوز

دل آن دختر دریا با توست

غنچه ای را که سپردیش به او

میشکوفد در داشت،

میشکوفد در کوه.

و در آبی قشنگ دریا، میستیزد با مرگ

چه کسی خواهد دانست که بی تو چه عذابی دارد...

کاش اینجا بودی،

کاشکی میدیدی،

غنچهٔ قلب تو در من چه شکوفا شده است


( پروانه عسکریان)

، عصیان

















کنارت ای حقیقت عریان، خزیده ام آرام

و آسمان این تن آبی، ز آتش برهنهٔ مردانهٔ وجود تو،

پر از ستاره باران است.

به هستی ام دخول کن ، بگذار،

بخار گرم و شهوت انگیزت، عروج من باشد.

دلم پر از طپش،

دو سینه ام لرزان، نگاه بر راهم.

بیا ، بیا که این دل وحشی، تهی ز باران است.

بیا و طوفان کن،

ببار ، عصیان کن،

بیا که تشنهٔ آن مایهٔ حیاتم من

( پروانه عسکریان)