torsdag 18 november 2010

یادتون باشه ، اگریک روز سرد زمستانی از خواب بیدار شدید، قهوه خوردید و هوس کردید برید بیرون یک سیگار صبحگاهی بکشید، لباس خواب تنتون نباشه، اگر تو هتل زندگی میکنید کلید رو هم یادتون نره بگذارید تو جییب مبارکتون، دخترها، آرایش هم یادتون نره. پسرا ادکلن بزنید، چون امکان داره بعد از نیم ساعت تو سرما لرزیدن و منتظر سکوریتاس موندن، ماموری که برای کمک میاد شبیه وان دیزل باشه یا کترین زییتا جونز... در هر صورت،فکر کنم سرما خوردم، چون همین یک ساعت پیش همین بلا سر من اومد. برای اینکه گرم بشم کمی دورو بار هتل قدم زدم ، که کشف جالبی کردم، پشت هتل ، روبروی بندر محوطهای بود پر از مجسمههای یخی زن و مرد، با نیانسهای مختلف، بعضیها با لباسی کم ، بعضیها تقریبا لخت، واقعا این نروژیها چه مجسمه سازهای ماهری هستند، کشف بعدی که باز هم بیشتر متعجبم کرد این بود که اینجا از قرار معلوم یک گالری باز بود، به نام سویدیش گالری، گالری سوئد یها، اونم درست پشت هتل سوئدی ها، از قرار معلوم نروژیها اونقدر هم که میگن از سوئدیها بدشون نمیاد... اچوو، آره درست حدس میزدم، سرما خوردم، خوب شد اون مأمور سکوریتس با عجله در عرضه ۴۵ دقیقه خودشو به من رسوند، میگفت از اون طرف خیابون به هتل راهی سخت و پر پیچ و خمه. و خیلی سوئدیها که همین بلا سرشون اومده شانس منو نداشتند . .. حالا یک چای گرم بخورم و بعد حاضر بشم که دیر نرم سر کار، چون نروژیها از دو چیز خیلی متنفرن، ۱ سوئدی ها، ۲ سوئدیهای که دیر میرن سر کار...
onsdag 17 november 2010

پدرم امشب مرد،
من نبودام، افسوس، `
مادرم اما بود،
........
کی برای من شعر خواهد گفت؟ وقتی که من مردم؟
مرا به بخشید

دل دریایی در خاک نخواهد مردن
.مرا به بخشید که نصف عمر را ، با حماقت و نیمه دیگر را با خریت زندگی کردیم ، و همیشه مراببخشها را به فردا وعده داده ام، امروز، که دیگر فردایی نیست، کمی دیر است ، اما ، مرا به بخش ، برای هر آنچه بودم، و هر آنچه که باید میبودم اما نبودم . کسی ممل را دیده؟ یا آن پسری که در زمین خرابهٔ آقای قاضی زندگی میکرد؟ یا آراکس. یا گربهائ که در راه مدرسه پیدا کردم و با واو به خانه برگشتم ، و تجدید شدم؟ یا پروفسور؟ یا محمد علی که از عشق من رفت و مجاهد شد و در عراق ناپدید شد؟ یا از نسرین خرد؟ یا از امیر، تنها عشق تمام زندگیام ؟ از پیرمردی که مریض بود و هر روز با من برای صرف غذا و استراحت به خانمان میبردمش؟ از حسین آقا، نان بربری فروشمان که هر روز نیم ساعت فحش ترکی بهش میدادم، تا نانم حاضر شود؟ کسی از من سراغی دارد؟ بچه ها ، ببخشید که وقتی باید آنجا بودم، آنجا نبودام. کاوه جان به بخش که شعرت ناتمام است، بابا پترو به بخش که استخوانهایت هنوز در گرو خاک غریب است، گلی به بخش که در گلزار استحاله شدی، اشرف به بخش که من هیچ وقت کاهو هارا با تو تقسیم نکردم ، و من . از تمام نقاط این کره، باید برای فهم این واضح، به قطب شمال ، سرزمینی سرد، با مردمانی کوچک و قلبهایی بزرگ بیایم، اما دیر است ، خیلی دیر، هر چه یاد ماست، شادی شما باد
tisdag 16 november 2010

"هنرمند مدعی به پایبند نبودن به هیچ گونه تعهد سیاسی و اجتماعی صاف و ساده دروغ می گوید. او با برخورداری از امکانات بسیار فراوانی که سیاست مسلط حاکم فراهم می آورد در واقع به زبان بی زبانی در موضع طرفداری از آن سیاست جای دارد".یا اینکه با تعهد ،نظر به تأثیری که میتواند روی طرفدارانش بگذرد پا به پای مردم ، سنگر به سنگر از هنر خود به عنوان سلاحی قوی در پیشبرد اهداف آزادیخواهانه خویش و مردمی که به او بال و پر داده اند و با آغوش باز پذیرایش شده اند استفاده میکند.." همان بودنش، تعهد سیاسی است".
هنری که در خدمت مردم نباشد یا کلیشه هست یا یکی دیگر از روشهای قدرت حاکم برای گمراهی مردم. کم نیستند به اصطلاح هنر مندانی که آگاهانه مثل ویروس در مغز مردم نفوذ میکنند که روند سالم هقجویانهشان را به بیراههٔ تعفن و فنا بکشند.قدرت حاکم هیچ وقت از هنرمندان گمنام در این رابطه استفاده نمیکند، برعکس از کسانی استفاده میکند که دارای محبوبیت فراوان هستند، و اینجاست که صداقت تعهد این اشخاص بسان یک انسان و یک هنرمند به آزمون گذاشته میشود. خیانت یک هنرمند خیانتی رذیلانه است.

بالندگی دیلکتیکی یا پیشرفت به سبک ارتجاع؟
یکی از مسائلی که مرا بیش از حد کلافه میکند بحث عامیانه و کوتاه بینانه و بیخردانهٔ عموم در مورد مرد و زن است، که تصمیم دارم جداً به آن بپردازم.چون در غیر این صورت نخواهم توانست قاصد بینشی باشم که به آن اعتقاد و باور دارم، و میدانم که تنها راه منطقی و درست رشد یک جامعه سالم بشریست، یک دنیای بهتر، از من آغاز باید شود.
بحث زن و مرد نیست، بحث انسانهای مختلف با دیدگاههای مختلف نشأت گرفته از تربیت و فرهنگ کوچکترین جمعی که به آن تعلق دارند، یعنی خانواده، من از این جملات ارزان قیمت شاکیم، همهٔ مردها مثل هم هستند، همهٔ زنها همه مثل هم هستند،، ،چرا همهٔ مردها مثل هم هستند؟ چرا همهٔ زنها همیشه اینجوری ! هستند؟ چرا باید این کلمات از دهان اگاهترین روشنفکران ما هم بیرون بیاید؟ خانه تکانی را باید از نشیمنگاه خود شروع کرد، نمیشود در آشغال زندگی کرد و به دیگران راه نظافت یاد داد، بیایید افکار و دیدگاه خود را از آشغالهای فرهنگ ارتجاعی که مارا اینجور میخواهد ، عامی ، ظاهربین، و خودخواه و سطحی ، که هنوز اگر اقتضا کرد، از هیچ دوز و کلکی هم احتراز نکنیم،پاک کنیم. ارتجاع مارا با دست خودمان خفه میکند، و ما نمیفهمیم، چون ادامهٔ عادت از ترک عادت راحت تر و بیدرد تر است. من ترجیح میدم درد بکشم و حسّ کنم که زنده و در تلاش و تکاملم تا اینکه گیج از مخدر عادت در برزخی حبابی دور از طپش زندگی زندگی کنم، این است خلاص فرهنگی، هر انسانی بیمانند، فقط بسان خود است، همه مثل هم نیستند، زن و مرد دو نژاد مختلف نیستند، ما همه انسانیم ، پس مثل انسان با عقل و احترام باهم برخورد کنیم، بحث بچه من و تولهٔ مردم نباید باشد،امپاتی یعنی یک سوزن به خود زدن و یک جوال دوز به دیگران . من بیدارن را بیدار و روشنفکران را روشن میخواهم اگرنه ارتجاع از هر دری خود را به انبان خواهد زد
måndag 15 november 2010

کاش میشد دستهایت را گرفت،

پیامی به نسرین خرد ، آخرین فرزند خوشقدم خانم و علی آقا، همرزم بزرگترین نبردهای کودکانه ام، شریک دزدیها و رفیق قافله ام، و تنها کسی که قرار بود بر مزارم گریه کند، چون هیچ کس در این دنیای بزرگ ، که به بزرگی فرجام شرقی و هفت حوض بود ، مرا نمیفهمید، جز نسرین خرد، و همیشه کور یا بینا به من اعتقاد و اعتماد داشت، دوستی پولادینی که فقط با سفری ناگهانی ، به خواب زمستانی رفت، تا با بهاری دور بیدار شود، نسرین که در زندان ارتجاع با سکوت در سکوت فرو رفت، و هیچ وقت نگفت که من بودم که قفل آن در را شکستم، که چاقوی دسته شاخی مال من بود ، نسرین ماند، شکست اما خم نشد، بالهایش را به من داد که بلند پرواز کنم، و من پرواز کردم، از آن سالها خیلی گذشته و من هنوز به دنبال دختر لاغر پر شکستهای با موهای بلند که پوشش تمام خرابکاریهای من بود ، میگردم که بالهایش را پس دهم ، کسی نسرین خرد را ندیده؟ اگر دیدید بگویید بیاید بالهایش را پس بگیرد، من به فرجام رسیده ام، تا هفت حوض راهی نیست، پس اشکهایش کجاست؟
söndag 7 november 2010

چند روزیه که به شهر قبلیم اومدم، برای تجدید دیدار و کارهای اداری. در این دو سروزه تنها پیاده رویم از خونه تا پارکینگ بود و برعکس، که البته این باعث اختلال و لرزشی محسوس در وجدان و اعصابم شده، که البته زودگذر خواهد بود، نه عذاب وجدانم ، که اقامتم در قطب شمال. این روزها حتا حال فکر کردن و حسّ کردن هم نداشتم. امروز صبح با مامان مشغول صحبت از گذشتهها بودیم که گفت فلانی ( اسمش دوباره یادم رفت اما چهره و اخلاقش به خوبی در ذهنم هست) هم از بین ما رفت. اول چیزی از او به خاطر نیاوردم، بعد کم کم یادم اومد. بچه که بودم مادرم باغ اناری در اطراف اصفهان خریده بود که بعضی وقتها برای تعطیلات پاییزی به اونجا میرفتیم. چه طور سر از اصفهان در آوردیم قصهای طولانیست. اما خلاصه مطلب اینه که خواهر بزرگترم لیزا با جوانی از اصفهان ازدواج کرده بود ، وبه این ترتیب بود که اصفهان را اشغال کردیم، فکر میکنم قصد مادرم این بود که با خرید تمام باغهای انار اصفهان، کم کم صاحب اصفهان شده و از اصفهانیهای اصیل مالیات بگیره. ( مامانم سرش تو سیاست بود و بی شک از اسرایلیها یاد گرفته بود که چطور ، بدون خون و خونریزی یک منطقهٔ وسیع رو اشغال کنه) در هر صورت این خانمی که از بینمون رخت بربسته بود، زنی زیبا، ظریف، بینهایت مهربون و بینهایت زجر و ستم دیده بود، کاش اسمش یادم بیاد.. دوستان اصفهانی حتما میدونن نون خشکه چیه، اما برای اونا که نمیدونن بگم که نون خشکه یکی از لذیذترین نونها ایه که من تا به حال خوردم، نانی محلی که با سبزیهای صحرای و آرد سبوس دار به دست آسیاب شده درست میشه و در تنوری با حرارت پایین اما یکنواخت خشک میشه. این نان رو میشه همیشه خورد و همیشه از مزه ش لذت برد بدون آنکه از خوردن مکرر آن خسته شد. اه، بالاخره اسمش یادم اومد، عمه فاطی، نمیدونم عمهی کی بود، اما همه عمه فاطی صداش میکردند. عمه فاطی همیشه برامون نون خشکه و ماست کیسهای درست میکرد. اسم اون ده یادم نیست اما دهی بود در حدود بیست کیلومتری شهر قمشه، البته قمشه مدتها بود که نامش به شهرضا تغییر کرده بود اما محلیها بهش میگفتند قمشه. احتمالا در نزدیکی این شهر روزی از روزگاران قدیم مردی ناشناس و بافرهنگ از دنیا رفته بود و یک نفر آدم خوش ذوق هم در محل قتلش، ببخشید مرگش براش یک مقبره ساخته بود که این مقبره به مرور زمان تبدیل به امامزاده شده بود ! بنا برین در این ده که نزدیکترین آبادی به این امامزاده بود همه خیلی مذهبی و مؤمن بودند، دخترها با چادر به دنیا میومدند و تنها کسی که بی روسری و با بلوز و شلوار راه میرفت مردهای ده بودند، و من. اولین باری که برای بازدید و بهره برداری از باغمون به ده رفتیم، بر اثر گرمای زیاد ( این منطقه در کویر واقع شده) اول سراغ رودخونه را گرفتم اما بزودی متوجه شدم که توی این گرما حال پیاده روی ندارم، سعی کردم دزدکی ماشینو بردارم اما چون هنوز رانندگی بلد نبودام، با اولین استارت ماشین به جلو پرید و محکم به در باغ اصابت کرد، پس از خیر ماشین سواری گذشتم، چند متری دور تر از من پسری همسن و سال خودم، حدودا ده دوازده ساله، ایستاده بود و نگاهم میکرد، به طرفش رفتم و پرسیدم اگه خری اسبی چیزی داره که من بتونم قرض کنم که بتونم برم لب رود و شنا کنم، گفت خر و اسب نداره اما دوچرخه داره ، و اگر قول بدم که زود برمیگردم بهم قرض میده چون در غیر این صورت کتک مفصلی از پدرش خواهد خورد. من هم قول دادم و دوچرخهٔ بزرگ، خیلی بزرگ مدل مردانه شو گرفتم و بعد از چند بر پا زدن بالانسمو پیدا کردم و رفتم...آب کمی گلآلود اما بر اثر حرکت سریع خنک بود، بعد از اینکه حسابی گرما از بدنم خارج شد تصمیم به بازگشت گرفتم، اما بعد از طی مسافت کوتاهی چشمم افتاد به ده دوازده تا پسر جوون، که داشتنند فوتبال بازی میکردند، ایستادم و بعد از مدتی تماشا پرسیدم اگه منم بازی میدن،که بعد از کمی بحث با هم دیگه بالاخره قبول کردند. و این بازی همون و از یاد بردن وقت همون. یکی از ورزشهای مورد علاقه ی من فوتبال بود، و اگر توپی به دستم میافتد دیگه محال بود رهاش کنم، به این ترتیب بود که اون پسر ، همونی که دوچرخشو به من داده بود ، اون شب سرش شکست. گویا پدرش با چیزی به سرش زده بود که چرا دوچرخه رو به یک غریبه، یک دختر ! قرض داده.از اون طرف هم همه از غیبت طولانی من نگران شده بودند و به اتفاق همون پدر و پسر که از اقوام عمه فاطی بود شروع به گشتن و جست و جو کرده بودند، اما من که گم نشده بودم، پیدا هم نشدم ! بلکه بعد از اتمام مسابقه در حال خوردن هندوانه با رفقای فوتبالیستم، توسط خواهر بزرگم لالا ( که همیشه نقش و مسئولیت سنگین تربیت فیزیکی و اخلاقی منو به عهده داشت ) دستگیر شدم. اینجور بود که من رسما در گروه مردهای ده پذیرفته شدهام. و ارجم دربین دخترهای ده خیلی بالا رفت ، من در ازای قارا قروت، لواشک، پول ، دوچرخه و لوازم تسهیل خرابکاریهای کوچیک بین عاشقهای ده پیغام رد و بدل میکردم. عمه فاطی هم همهٔ این چیز هارو مدید و لذت میبرد، از گوشه و کنار هم هوامو داشت .یاد عمه فاطی و تمام اهالی اون ده شاد باد.
.
/ پروانه
lördag 6 november 2010

سخنی برازندهٔ هلوین
چند وقتیه که به یک جفت کلمه خیلی حساس شدم، البته نا به خود این کلمات ، که به گویندگنش. روحش شاد... اگر کسی به خدا و قیامت و عذاب اخرت ، روح و این جور چیزها عقیده داشته باشه که واقعا روح مرده گانشون شاد . چون هیچ کس نمیخواد که با ارواح عصبانی درگیر و در تماس باشه ، پس همون بهتر که برای این رفتگان آرزوی روحی شاد کرد. اما اگر کسی که به خدا و روح عقیده نداره، چرا میگه روحش شاد؟ البته میدونم که عدهٔ زیادی ناخود آگاه این جمله رو میگن، اما نباید انتظار داشت که آگاهان ، کسانی که ادعای آگاهی میکنند، حرفهای نا آگاهانه نزنند؟. دوران زندگان شاد و یاد رفتگان شادی آور باد






امروز هم گذشت، دیروز شروع خوبی بود :) اما برای اولین بار ( از من عجیبه، فکر کنم مریض شدم ) به خواهر و مادر در و دیوار و زمین و زمان چیزی نگفتم و فقط از هوای خنک صفر درجهٔ پائیزی و پالتوی گرم قطب شمالایم و مثانهٔ در حال ترکیدنم راضی بودم و از مناظر جنگلهای سوت و کور و تاریکی که توش گه گیجه گرفته بودم ، فقط لذت میبردم :) شام هم یک سیب با یک سسییس سیاه ( فکر کنم انگولا یی بود) خوردم . امروز رفتم کمی قدم زدم و خیابونهای ده رو یاد گرفتم، اما یادم رفت بلیط اتوبوس بخرم، در هر صورت فردا کارم شروع میشه، اگه تا شب ازم خبری نشد یا کسی رو کشتم یا کشته شدم
söndag 18 juli 2010
hamishe yar
در شبی پر زه خنده و شادی
با دلی صاف و عشق دیرینه
مست از شهوت و صداقت و روز
تو به من جان تازهای دادی
بردیم تا سکوت صحراها
تا هیاهوی عمق دریاها
تا سحر، تا خدا و استقرار
تا طنینی ورای آزادی
صورتت پر ز اشنا مهری
که بدان عادت حیاتم بود
تن فولادی و حریریت
بستر گرم شعلههایم بود
شاه بودی و پوریای وطن
وطنم قلب نازنینت بود
و دو چشم عزیز شیرینت
افق شادی هزینت بود
بردیم تا فسانهها تا دور
دور چون راههای نارفته
چون خدا، چون طلوع، چون آغاز
دستهای صمیمی و گرمت
بازگفتند با من از پرواز.
خسته از خوف همرهی و فراق
دست در دست، همقدم ، هم سر
دلٔ به دریای دوستی دادیم
ما زه نو زاده ایم، آزادیم.
هیچ میدانیای گل زیبا
دل تو قبله گاه قلب پروانه ست
که در آغوش امن و پر مهرت
تن من پر خروش و دیوانه ست؟
خوبی، پاک و ساده ای، چو منی
من توام تو منی و ما و منی
بعد از این بر تو عشق میورزم
که سزاوار بهترین هایی
شاهی و پوریای شهر فتاب
دشت خشکیده را تو دریایی
måndag 28 juni 2010
tisdag 22 juni 2010
خوب؟

måndag 21 juni 2010
نامههای غربت
سلام ای آشنا،
آنقدر نامههای قبلیت را خواندهام که همه را از حفظ شدم. باید ببخشی که اینقدر دیر به دیر برایت مینویسم. تقصیر خودم نیست ،کونگشادی مایهٔ عذاب من است!!!!خیلی وقتها، وقتی که از خواب بیدار میشم، آرزو میکنم که تمام این سالهای اخیر را در خواب دیده بودم، و هنوز "گذشته" بود . زمان، زمان، زمان......من فهمیدم که زمان مطلق نیست، یک لحظه هست و لحظهای دیگر نه. پس باید آنرا دریافت و هرچه گفتنی و کردنی هست باید در "آن" کرد. مثل حرفهای بیادبانه شد، ولی من بیادب نیستم پس بد برداشت نکن. بگذریم، اما نه از هرچه قابل علاقه است، اگر آدم حرف دلش، آرزوهایش را، به دوستش ، به رفیقش، به یاورش بیان کنه،میتواند یا دوستشو برای همیشه از دست بده یا برای همیشه به دست بیاره و حفظ کنه. ولی اگر خاموش باشه، باید تمام عمر با خودش و افکار و احساساتش کلنجار بره که چه میشد اگر این کار را میکردم، شاید همه چیز به گونهای دیگر بود......کم کم دارم فیلسوف میشم...چرا چنین نامهای مینویسم؟ نمیدونم، شاید برای این که میخوام به یک آرامش درونی برسم، شاید برای این که اصلا یادم نیست که چندین ساله که همدیگرو ندیدیم، بلکه مثل ادامهٔ یک روز، مثل روزهای دیگه در گذشتمون، در آنچه که پشت سر داریم، در زندگیمون، حسابش کردم، دوران را میگویم. یعنی اصلا این فاصلهٔ زمانی و مکانی، با اینکه همیشه بود وآزار دهنده هم بود، انگار اصلا وجود نداشت. مثل این که همین دیروز بود که بالای بام، مینشستیم و برای عروسکامون لباس میدوختیم، اسم عروسک تو جینی بود ولی اسم عروسک خودم یادم نیست.... حتما یک اسم زمخت و خطرناک داشت....
من و تو جزوی از تاریخ همدیگر هستیم ولی از روند تکامل همدیگر بیخبر موندیم! اینهای که میگم، مینویسم، میخواهم با تو قسمت کنم، چیز هاییست که تو به دلیل فاصله جغرافیای در جریانش نبودی. البته چیزاستثنائی نیست ، بلکه تنها داستان زندگی یک آدم ، مثل آدمهای دیگه هست، با این تفاوت که این آدم برای تو غریبه نیست و پیوندی که بین ما بوده باعث شده که خاطرات و داستانهایی مشترک داشت باشیم. هرچند که این اشتراک دلیل بر این نیست که برداشتمون از آن دوران نیز شبیه و مشترک باشه. البته من هرچی فکر میکنم، یعنی تا وقتی که در فکرم زندگیمو مرور میکنم، حرفهای بهتری برای بازگو کردن دارم، اما به محض فرود روی کاغذ تمام صفت گویا از یادم میره. هم من و هم تو ، حتما دچار تغییرات زیادی شدیم، اما من میخواهم که تو بدونی ، که من با کسی غریبه نشدم، بلکه میخواستم شمارو، تو رو از تمام تجرباتم و تاثیراتی که روی من گذاشته بودند حفظ کنم، اما من ، همون آدم قدیمی و همیشگی هستم که بودم! با همون احساس و ادراکی که قبلان داشتم، احتمالا کمی پخته تر ! پخته؟ اصلا چی هست؟ خامی چیست؟ ..... اما، اما، زندگی خیلی با من دوست نبود، یا شاید هم من به خاطر حساسیت بیش از اندازه برای این نوع زندگو که در همه جا، کمابییش به یکسان در جریان است، کمی زیادی!!! بودم، احساس میکنم که من بالای این زندگی قرار دارم، در حالیکه در عمیقترین سیاهچال همین زندگی جا گرفته بودم،
میگویند که آدم مجنون راحته، هیچ چیز نمیفهمه و رنج هم نمیبره، بعضی وقتها خیلی دوست داشتم که این موضوع شامل حال من هم میشد، من همیشه مجنون بودم ولی نفهمی و بیرگی نسیب دیگران شد ! ، و من مجبور شدم ، با تمام جنونم، حسّ کنم، لمس کنم، بچشم و تجربه کنم، دوست دارم بدونی که من در این چند سال اخیر، چیزهایی دیدم و تجربه کلردم که اصلا فکر نمیکردم وجود داشته باشه.. در واقعیت ما، در فرهنگ ما در زندگی ما ، خیلی مسائل از کلاس پایینی برخورداره و اصلا در شأن ما نبود و نیست که خود را با یک سری مسائل و مردم بخصوص قاطی کنیم. اما کردیم، شدیم... اجتناب ناپذیر شد....من الان شروع کردم به تعریف مسائلی که تا به حال آنها رو برای خودم نگاه داشته بودم، اما نمیدونم تو میخواهی چیزی بدونی یا نه؟ آدم دیوانه که یادت نرفت؟ و دیوانگی؟ تو خود نیز غربت و تنهایی را چشیده ای، تو هم حتما بعضی روزها نشستی و برای بوی بارون روی خاکهای گرم یک بعد از ظهر تابستانی جلوی خونمون ،هایهای گریه کردی.برای هوای خنک شبهای تابستان ، "ممدلی" طالبی فروش ، برای خاچی :( برای صدای امواج دریائ خزر. برای بخاری هیزمی خرّم آباد. با تمام آرامش و زیبایی که فقط اونجا وجود داره، در کوچه باغهای کودکیمون. یک بوی خاصی در این خاطرات هست که باعث میشه آدم آنقدر سرپا بمونه که بتونه یک بار ، فقط یک بار دیگه حسشون کنه، لمسشون کنه. اما بابا پترو نتونست ، طاقت نیاورد، دوام نیاورد، و من به جای او سرپا ایستادم که هم خاطرات او را به یاد بسپارم هم آرزوهای او را زندگی کنم و هم زندگی کنم!! و در این میان، زندگی گم شد، کتاب شد، داستانی دست نیافتنی شد.... آنقدر دور دست که دیگر حتا از یاد رفت، آنچه من بودم.... نه میخندیدم، و نه گریه میکردم....از بیحالی و بی علاقگی ترک غذا و سیگار کردم....دلم تنگه آتش کوه است، و قلاب سنگم و نسرین خرد، راستی از نسرین خرد خبر داری؟ از خانواده خرد خبری داری؟ مثل خودمان بودند، از خودمان بودند... وقتی شنیدم خوشقدم خانم از دنیا رفت، دلم شکست و گریه کردم، خیلی گریه کردم، بد از ۲۰ سال اولین بار بود که اشک میریختم، برای او، برای بابا، برای گربهام پروفسور! که رفت، گم شد و دیگه برنگشت، برای ممل که همیشه اذیتش میکردم، برای درخت شاتوت باغچهٔ نسرین اینا، برای خط گچی کج و ما وجی که نوشته بود اکبر خرد خر است..
تربیت آزاد و دو فرهنگی ما محسنات زیادی داشت اما بی زیان هم نبود. البته اون موقع بهش افتخار میکردم و الان میفهمم که دست ما هم نبود. ما نمیتونستیم طور دیگری زندگی کنیم،ما نمیتونستیم با عقب کشیدن خودمون، با دیگران برابر بشیم، آنها باید رشد میکردند. اما ، اما، اما..... آسان نبود که همیشه خودت را متفاوت حسّ کنی، که همیشه، یا بیشتر وقتها بدون اینکه حتا خودت بدونی، در خاطرات و رویاهای پدر و مادرت زندگی کنی، که نه ریشه در جایی داشته باشی و نه شاخ و برگ در جایی، و تقریبا هیچ وقت کسی، همسان خودت پیدا نکنی، و بیشتر وقتا به همدمی با کسانی مجبور شوی که مثل تو نیستند، با زبان تو بیگانه اند... بله گفتنی زیاد سفیا جان...... فکر نکنی دیوانه شدم ، حداقل دیوانه تر نشدم ،ولی من یکجوری ، تقریبا در عالمی بین واقعیت و رویا زندگی کردم، برای اینکه بتونم ادامه بدم ضروری بود، زندگی من / ما مثل ساعت بی باطری ایستاد، من از ۱۹۷۹ منجمد شدم، در خوابی عمیق ،اسیر کابوسی چسبنده و غلیظ، منتظر بیداری ام. آیا تو هم خوابیدی؟ بعضی وقتها ، آنقدر دلم میخواد با شما، در ایران، در گذشته باشم که احساس خفگی میکنم، روحم بغض میکنه، روح من دیگه بغض مزمن داره. تا حالا روح دیدی؟ بچه که بودیم منو با روح هات! خیلی میترسوندی، پس میدونی روحی که بغض راه گلوشو گرفته چه شکلیه.......تو میدونی؟ که همیشه تنها دوستم بودی؟ به جز( نسرین خرد) راستی هنوز هم از نسرین خرد خبری نداری؟ یاد حرفت افتادم که همیشه از قول نیما میگفتی، برای به دست آوردن چیزهایی قابل علاقه ، از چیز هایی که بهش علاقه داری دست بکش. کشیدم، به دست نیامد. چرا، آمد ولی من ندیدم، .....
ترس من هیچ گاه از تنهایی نبود، همونطور که میدونی، من خیلی وقتها تنهایی را ترجیح میدادم، هفته در خانه تنها مینشستم و کتاب میخوندم ، نقاشی میکردم، و به هیچ کس احتیاج نداشتم!! اما اینجا، این سالهای اخیر من از درون تنها شدم، از خودم تنها شدم.... خودم را گم کردم.... این بود که من را به فکر و وحشت انداخت. از اون تنهاییهای که هیچ وقت، هیچ چیز، هیچ کس، در درونت نیست. فقط یک خلا سیاه و بی انتها. من افتادم، و با من دیگران نیز، کسانی که به من احتیاج داشتند، به خاطر من شکستند... و من زندگی را رها کردم.... که خودم را پیدا کنم، دلم را، احساسم را. روحم را، همان روحی که بغض داشت/ یا نداشت؟ و تمام چیزهایی که از من دزدیده شده بود. دزد سر گردان اما خودم بودم، من خودم به خودم شبیخون زده بودم، تمام سالهایی که در خشکسالی و تشنگی به سر میبردم تا دریا نیم نگاهی بیشتر نبود، اما برای این که قادر به دیدن و رفتن و رسیدن باشم، چیزی کم بود، چیزی که از من به پستی و رندی، کم کم اما تا ذرهٔ آخر به تاراج رفته بود؛ جرأت و اعتماد و دزد این قافله خودم بودم و بس. واقفم به کوتاهی ، اما بلند کردن از یادم رفته... دستهایم بی خاصیت چندیست به کمک هیچ کس نشتافته، مدتی فکر میکردم که فکر! میکنم، به تمام جزئیات گوز را دادن و قبض را گرفتن! به انواع متدهای بی درد، کم درد، و دردناک. اما از عشق ، نه از ترس. از عقل ، نه از پشیمانی، پشیمان شدم. چشمانم دیر باز شد.... اما باز شد، قدمهایم استوار شد ، هنوز دست یاری اما به کسی ندادهام ، و آنها که به من دادند، ردّ کردم، من دیگر مهربان نیستم.. چرا؟ درونم طوفانی از دریاست، دریایی از توفان، و عشقی عمیق و خفقان آور. کسی که در من ، و در احساسات من شیرجه میزند، باید غواصی بداند وگرنه از عشق من خفه خواهد شد. از اینرو بین دنیای درونم و بیرون دیواری نامریی بنا کرده ام. من چیزی را که از آن فراوان دارم ، نمیتوانام، قادر نیستم ، میترسم با دیگران تقسیم کنم، عشق تنها کالایست که نباید آنرا انبار کرد، که از مصرف زیاد میشود. که از خست تبدیل به انرژی تاریکی میشود که دیگر هیچ نوری قادر به عبور از آن نخواهد شد. من اما امروز، خودم را به دریا زدم ، به دریای درون خود، و غرق شدم، و دریا شدم، نفس میکشم حتا اگر زیر آب، اما نفس میکشم. امروز دوست میدارم، امروز همه را میفهمم، امروز امیدوارم ، امید ، میدونی که اسم آریو امید هم هست؟ گفتند اسمش را بگذارید آریو برزن، اما گذشتیم آریوامید... امروز امید ۱۰ ساله شد، سالها با امید.بی آنکه کشفش کنم..... زندگی کردم ، و امروز وقتی که زندگی نمیکردم کشفش کردم.... شاید دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.. همینطوره ، من دیر رسیدم اما تا آخر خط خواهم ماند، تا آخر راه... یادت میاد برام نوشتی. نگرانتم پری ، خودت را گم کردی، بگرد ، فقط تو میتونی پیدات! کنی؟ ردّ پای خودم را پیدا کردم، میدانم کجا هستم، و میدانم که برای رسیدن باید رفت و برای رفتن نباید بر کول دیگران نشست، باید قدم در راه گذشت، و رفت ، و رفت ، و رفت ، تا پیدا کرد و رسید. برای بالیدن، باید رو به بالا رشد کرد، نمیتوان با بریدن شاخههای دیگران خود را بلند قد و رسا انگاشت. خواهرم، دوستم،سفیا جان ، سپاسگزارم که هنوز آنقدر خوبی در این دنیا هست که زخمهای من را نیز مداوا کند. و زخمهای ترا و کودکانمان را، و پدرانمان را. باید در اولین فرصت استخوانهای بابا را به کشور خودش ببرم، مطمئنم ، که از تمام جسم پوسیده اش فقط دو چشم سالم مانده که به امید دیدار زینا هنوز باز هستند...چه زیباست که امید داریم و یکدیگر را...... دستم در میکنه، از نوشتن، بعد بیشتر حرف خواهیم زد، تا بعد.....
lördag 19 juni 2010
توفان سحر
تنها
fredag 18 juni 2010
torsdag 17 juni 2010
دوست

دوستم، گران مایه
بر شانههای استوارت، بر گونه ی مهربانت، بر دستان گرمت، بر پیکرت که پناهگاه است، از گزند دروغ، بر تو بوسه میزنم ای دوست. تو که پا برجایی وقتی دیگران پراکنده میشوند. بسان آهنگری مصمم، آتش استقامت گداخته ای، و دوستی را و فروتنی را آبدیده کردهای ، و پرچم عشق برافروختهای ،دستانت را که از عشق پینه بسته اند میبوسم. از راه میرسی، کوله برات را میگشاای و با ما تقسیم میکنی، بی حرف، از خطاهایم با فروتنی چشم میپوشی، و کوتاه سخنانم را به عمق خود میبخشی، نامت کمال آزادگی و هماره بر زبانم ، یادت همراهم و نگاهت نگهبان، پیشه ات ساختن است، و مرامت دوست داشتن....بگو چگونه ستایشت کنم که در خورت باشد؟ تو که خود فولاد را آبدیده ای؟
tisdag 15 juni 2010
این دستهای کیست
گلاویژ

برای کردستان، برای فرزندان این خاک که سالهاست صاحب زبان و خاک و سرنوشت خود نیستند.که سالهاست تحت ستم مضاعف هستند، که سالهاست شجاعانه مبارزه میکنند و غریبانه کشته میشوند، برای فرزندان خودم ، برای فرزندان خودمان
گلاویژ
ستاره من، امشب مرا با تو کلامیست.
در انتهای شب ،
آنگاه که دختر "مکی" در خواب است
و گوسلهٔ خیالی ، آرام از پستان مادر شیر مینوشد،
آنگاه که "شیما" خواب تنور گرم را همبستر شده
بر ا،
مرا با تو کلامیست.
آنگاه که خروس سربریده "شروان"
تمام شب ،
بیداری را فریاد میزند
آنگاه که جویبار کوچک جاری،
دریا را مینوشد.
آنگاه که پرندگن مهاجر،
نومیدانه در بیراهه بال میزنند
طلوع کن ،
مرا با تو کلامیست.
بگو، با من بگو
چند ده سالیست ، بر نیامده ای
ترا چه شد آنگاه که برای آخرین بر دمیدی؟
تو شاهد چه بودهای آیا؟
کین گونه ، عاشقانه از برافروختن میگریزی؟
بر ا
"گلاویژ"ای خونین ستاره
مرا با تو هزاران کلام است
در تاریکترین گوشه حقارت،
در پستترین هجوم نامردان،
آنگاه که نو عروسان عزادار،
به تلخی، فریاد را میگرید
آنگاه که قالب مادران،
در چالهای سیاه فراموشی،
به دست خفاشان ، پاره پاره میشود،
انهگه،
اینک،
اینک،
اینک از پس سکوت سرد و سنگین،
اینک در پی سالهای تاریکی،
اینک لحظه دمیدن است
پروانه عسکریان
måndag 14 juni 2010
تو فردا میروی

تو فردا میروی اما
به هر جا میروی بی من
دمی در پرنیان خاطرات خویش تنها باش
به هر جا آشیان کردی،
سکوت سنگفرش یادها را یک زمان بشکن
و در امواج رویاهای رنگینت
به یاد آور حقیری را
که در اعماق چشمانت
تمام هستیش را جست و جو میکرد
که با امید دیدار تو در رویا
به بستر میخزید از شوق
و با یادت سحر از خواب برمیخاست
به یاد آور تو ابر دیدگانی را
که اینک در سکوتی گنگ
بلورین قطرههای اشک حسرت
بر غبار خاطرات خویش میریزد
تو فردا از دیارم کوچ خواهی کرد
ولی هرگز،
تو در این رهگذر تنها نخواهی بود.
دلم ، این کولی غمگین
به همراهت سفر را تا ابد آغاز خواهد کرد
تو این دیوانه را تا شهرهای دور خواهی برد
تو فردا کوچ خواهی کرد
ولی هرگز تو تنها نیستی هرگز.
تو احساس مرا با خویش خواهی برد
تو با این کوچ ناهنگام، تمامی وجودم را
درون کوچه های نیستی، بر باد، خواهی داد
و من این شاعر دیوانه در تنهائیم آواره خواهم ماند.
تو فردا میروی ، اما،
بگو، من بی تو، بی احساس، بی اندیشهٔ فردا
چگونه میتوانم زیست
(پروانه عسکریان)
2داستان امیر

آسپیرن خوردم دوباره، تبم کمتر شد اما شکمم میسوزه. با نوشتن ، اشتیاق به نوشتن بیشتر میشه. نوک انگشتانم با درون سرم از این گفتنیهای نگفته در حال انفجاره..... نمیدانم چرا، اما مشتاقم، به بیان این ها.....برای تو، که میدانی..... البته برای شناخت و آشنایی بیشتر باید کمی به عقب برگردم، ولی اول این قصّه را ، که تاریخ من است باید به پایان برسونم، قصّهٔ امیر!!! داستان محرکی که سالها زندگی منو کانالیزه کرد ، حتی در نبودنش، دیدم، در قصهٔ تو سیاست و فعالیت سیاسی نقش عمدهای داشت، ولی در قصهٔ من، شکل بیان من عمدتاً، به احساساتم بهای بیشتری داده شده بود... تو هم دیدی این را؟ نه این که, احساسات تو کمتر یا فعالیت من کمتر یا کم بها تر بود، اثری که این دوران روی من گذاشت ، بعد از فیدبک این را بر من بارز کرد، که تاثیرات احساسی و روانی داستان امیر، آنقدرها هم که دوست داشتم ردّ کنم، ناقابل نبود.
گفتم ۲ ماه تبدیل به ۲۰ سال شد.. من در عرض دو ماه قرار بودگذرنامهی جعلی بگیرم... مبلغ زیادی هم پرداخته بودم اما زودتر حاضر نمیشد.... امیر به خاطر اینکه از نظر سیاسی بودنش ماندنش در ایران خطرناک بود مجبور به رفتن شد ، سهیلا از شوهرش جدا شد و با امیر راهی ترکیه شد، و قرارمون ۲ ماه دیگه بود، در سوئد. خواهر بزرگ من از قبل در سوئد زندگی میکرد، خواهر بزرگ امیر نیز. بعد از اون دیگه چیزی از امیر، خود امیر نشنیدم، فقط مادرش به من میگفت باید زودتر به سوئد بری .یک هفته قبل از خروجم، احضاریهای از دادستانی انقلاب برایم آمد ( جریان دستگیری دو سه سال قبل) برای پیگیری پروندهٔ من، .با تلاش پاسپورتم را زودتر به دست آوردم و با یکی از فامیلهای دور که دوستی نزدیک بود، از طریقه ترکیه به بلغارستان ، آلمان به سوئد آمدم. دو ماه کمتر شد ، امیر را هم دیدم، در کمپی که بودم، بی خبر از او و سهیلا ، منتظر تماس مادرشون، امیر جلوم سبز شد ، با دختر رئیس کمپ نامزد کرده بود، دیدار کوتاه بود، کوتاهش کردم... (من با خودم رازی داشتم که میبایست با او تقسیم میکردم، اما نکردم، و همچنان این راز فقط راز من است، بعد از این همه سال.... ) و من رفتم ، بی آنکه پشت سرم را نگاه کنم، چند سال بعد با مردی از کردستان آشنا شدم و با هم زندگی کردیم، زندگی تشکیل دادیم، نه ازدواج.... بچه هم گرفتیم اما هیچ وقت او را مثل خودش برداشت نکردم، من همیشه کوچکترین حرکت او را با امیر مقایسه میکردم، ، میشد ساعتها راه برم تا بتونم کسی رو که از دور فکر میکردم امیره پیدا کنم و مطمئن بشم که اون هست یا نه.... سالها از زندگیم متبلور از یادی دوردست و احساسی که میخواستم دوباره حسّش کنم رنگ خورد و زنگ زد. نه فقط زندگی من، بلکه تمام آنهائی که به نحوی در زندگی من شرکت داشتند.. ...در این مدت البته از فعالیت سیاسی غافل نبودام اما با احزاب چپ سوئد کار میکردم، دورادور با سهیلا تماس داشتم، هیچ وقت نه از سهیلا و نه از مادرش که در ضمن دوست نزدیک مادر من هم بود ، از امیر چیزی نپرسیدم....... ۴ سال پیش مادر امیر در یک تماس تلفنی با مادر من به من پیغام داد که امیر جدا شده، حالش خوب نیست، و مسرن میخواد منو ببینه..... من کمی صبر کردم، مادرش دوباره زنگ زد از من خواست با امیر تماس بگیرم.... بالاخره بعد از ۴ هفته جنگ با خودم به او تلفن کردم و گفتم که در راهم، شهر من تا شهر امیر، با ماشین ۶ ساعت فاصله داره. رسیدم، در سنتر شهر قرار دستیم،، دیدمش ، شکسته از شکست اما مثل گذشته بود، ساعتها راه رفتیم حرف زدیم، بیشتر او حرف زد و من گوش کردم، از من طلب بخشش کرد..... از زندگیش تعریف کرد.. بیشتر خوب.... از بچهاش . همسر سابقش که با مردی دیگر رفته و او را با بچهها به حال خود رها کرده بود!! و گفت ، وقتی که حالش بهتر شد، قصد داره با ما از سر بگیرد!!و تمام این سالها دوری و ناراحتی را جبران کنه، از من خواست که به شهر او سفر کنم .... اما... اما.... وقتی بعد از این سالها اشتیاق و دوری او را دیدم و حرفاشو شنیدم... فهمیدم که تمام این گردش و پویش بیخود بود. من زندگیم رو, روی یادها و خاطرات بنا کرده بودم، خاطراتی که دیگر هرگز نمیشد تکرارشون کرد... تنها رهزن این مساله این بود... "اگر ما با هم بودیم ....چه میشد...حتما زندگی بهتر و متفاوت بود" وقتی اون شب از امیر جدا شدم، کوله باری که اینهمه سال روی قلبم داشتم خالی و سبک بود. دیگر چیزی نبود که من بخوام حسرتشو بخورم، من با از دست دادن امیر در واقع چیز زیادی از دست نداده بودم، اما با فکرش که مدام در سرم بود روزهای خوبی از زندگیمو از دست دادم......من همیشه در بند او بودم، اما آن شب، بعد از این که از هم جدا شدیم ، احساس کردم که آزاد شدم...........و شدم. و اون رازی که داشتم، تبدیل به واقعیتی دیگه شد. که شاید روزی از روزها...... اگر لازم بود به یک نفر ، هنوز نمیدونم کی، بگم..... شاید هم نه..........
1داستان امیر

دوباره سلام، ای آشنای ناشناس, کاوه جان, قصه ات را خواندم، اما دیروز به علت تب شدید نتونستم برات بیشتر از اون که نوشتم بنویسم، الان هم تب دارم اما کمتر از دیروز...
داستان تو خیلی شبیه به داستان منه.....:( :) من در اوج هیجانات سیاسی ، بحران بلوغ، امید به تغیرات ( در سن ۱۴-۱۵ سالگی چیزی پایدار نیست و آینده در ضمانت تغیراته) کار مخفی سیاسی، احساس اهمیّت، عاشق شدم، عاشق مردی به نام امیر که ۷-۸-۱۰ سال هم از من بزرگتر بود. البته من برای اون یک نوجوان شیطان و بامزه!! بودم، من با خواهر امیر که یک سال از من کوچک تر بود در جریان فرار از مدرسه و دزدکی به دانشگاه رفتن و از این جور چریکبازیها!! بیشتر از قبل دوست و نزدیک شده بودم، بد از انقلاب ۵۷ من یکی از اعضای فعال دانشآموزان پیشگام دانشگاه علم وصنعت شدم و سهیلا شد یاور خستگی ناپزیر من. اما امیر همچنان با من شوخی میکرد و مثل بچه ( که بودم) حسابم میکرد. نامزدی هم داشت به نام پروانه.... کار و زندگی من شده بود سیاست، تظاهرات. چپ روزنامه و اعلامیه ، کوهنوردی، تمرینات بدنی ( میگفتند یک چریک باید قوی باشه ، مثل رمبو!) و دوست داشتن امیر. بد از مدتی امیر به به گروهی دیگر پیوست و به همین خاطر کمتر میدیدمش، تمام اعضای هر دو خانواده نیز با هم دوست شدند، دوستان خیلی خوب. گذشت..... من فعال تر شدم، مدتی فراری شدم، مدتی مخفی زندگی کردم و مدتی هم زندانی.... در این بین سهیلا سیاست را کنار گذشت و بیشتر وقتشو صرف پسرها که البته طبیعیترین کار در سنی که ما داشتیم بود میکرد. من کم کم از همه دور شدم، روزها ( در حدود ۶-۷ ماه) در یک ساختمان در حال ساخت با کارگرهای ساختمانی کرد و آذری که باهاشون دوستان خوبی شده بودم کارگری ( مادر میگفت عملگی) میکردم و در این مدت سعی به این داشتم که همهرو به کمونیسم هدایت کنم، به این ترتیب دو سه سالی گذشت. پدر من مرد، پدر سهیلا مرد و من همچنان امیر را دوست داشتم و مفتون قدرت روحی، جسمی و کلماتش بودم، .... با مرگ ناگهانی پدرم برنامهی من به هم خورد....عوض شد.... کار سیاسی به صفررسانده بودم چون نمیخواستم با شناسایی من کسان دیگری در درد سر بیفتند، کارم شده بود فقط کتاب خواندان، نقاشی کردن، کلاس آواز اصیل هم میرفتم، اما امیر همیشه آنجا بود، در فکرم، در قلبم. برای پر کردن وقت روزها پیش یکی از اقوام که شرکت فیلمسازی داشت و فیلم سینمایی و سریالهای عروسکی برای تی وی درست میکرد میرفتم ، برای خودم میچرخیدم ، کمی صدا برداری، کمی فیلمبرداری و از اینجور کارها که در یک استودیو رایج هست، یک روز صبح که منتظر تاکسی بودم ، یک ماشین جلوم ترمز شدیدی کرد و از ماشین، سهیلا به بیرون پرید و به طرفم شتاب کرد، بد از بوسه و در آغوش گرفتنهای طولانی ، به جای کار با هم به گردشی طولانی رفتیم، از زمین و زمان تعریف کردیم ، من فهمیدم که سهیلا ازدواج کرده و پروانه، نامزد امیر از او جدا شده.... اما دیگه با وجود عشقی که دیگر در من مثل فسیل نقش بسته بود نگاه روشنی در این مساله نداشتم، امیر حتی هیچ وقت اسم مرا نیز نمیگفت یا میگفت توپولوف یا بلشویک... اصلا مطمئن نبودام که نام مرا میداند یا نه... اما ظاهراً همه از عشق شدید من به امیر باخبر بودند... از چهرهام پیدا بود!! در هر حال عصر به خونهٔ سهیلا رفتم و قرار شد که شب هم اونجا بمونم، شوهرش که پسری بود ۴-۵ سال از خودمون بزرگتر با شراب و غذایی خوب از ما پذیرا یی کرد... که زنگ در نواخته شد... من بدون هیچ فکری در را باز کردم ( چون دیگران در حیاط خانه مشغول به کباب کردن بودند) وروبروی من امیر پسری/ مردی که چند سال درسکوت دوستش داشتم و در واقع هرچه میکردم ، وجود او را هم در نظر میگرفتم ایستاده بود، جذاب و با ابهّت مثل همیشه..... و با تعجبی آشکار نیمه فریادی زد که وای چه بزرگ و زیبا شدی پروانه !!!! من هیچ چیز دیگری به غیر از این که او نامم را گفت نشنیدم.. و همان لحظه بود که برایم مصلم شد که بدون امیر زندگی میسّر نیست!!! همین شروع رابطهٔ بسیار نزدیک و عاشقانهٔ ما بود، من عملا به خانهٔ آنها اسبابکشی کردم، .... ما فقط با هم بودیم و عاشق... البته من بیشتر......من شاعر بودم و اشعاری که در این مدت گفتم بهترین اشعاریست که من خلق کردم، از دیگران نیز بهتر، ..... .... وبعد از دوسال امیر رفت ، مجبور به فرار شد.... ما قرارمان بر این بود که به محض استقرار و جابجایی من هم روانه شوم، ۳-۴ ماه گفت, ۲۰ سال از او بیخبر ماندم.۲۰ سال
فعلا اینرو بخون تا بعد بقیهاش را بنویسم، از تب دارم میمیرم..... تا بعد،
Parvane Askarian
در دلم امید جاری بود
بر ستک اختران نوری چه بی پروا
مهر در چشمان من پویان
در میان شاخه ها بادی چه پر غوغا
غنچه ها میزد بر انگشتان من پیوند،
نغمه ها میخواند بر اندام من سوگند.
شب چنان شبها ی دیگر بود،
ماه اما در نگاه رقصی سبکبالانه میپرداخت،
شب چنان....اما ستاره خنده سر میداد
عشق پیچکوار بر اندام شب پیوسته میکوشید،
شب به این زیبا وشی تا حال ،
هیچ مهمانی چون من عاشق، نمی انگ شت.
شب چنان شبهای دیگر بود،
باد میامد،
ابر میگسترد،
روشنی بر بام می افکند،
آه، یارم در کنارم خفته بود آرام
کاش بی پایانترین شبهای عالم بود
( پروانه عسکریان)
تندیس
نام خوشبوی ترا به تنم حکّ کردم
چه کسی حرف مرا خواهد برد
به سرایت ای دوست
چه کسی میوه پر بار مرا خواهد چید؟
و به درگاه تو پیغام خواهد آورد
چه کسی پیکرهٔ عشق مرا
به تو چون آوازی
بارها خواهد خواند؟
چه کسی خواهد گفت
که همیشه تا دور
خانه ات، سینهٔ تندیس من است؟
و دو چشمان عمیقت هر روز
به تنم خواهد گفت،
هست شب ، قصّه بگو
من به او خواهم گفت،
من به چشمان قشنگی که به من زل زده است خواهم گفت
که شبی ، دخترکی تنها تر از پری دریایی عاشق شد
که شبی چشم قشنگی که چون چشمان تو بود
به نگاهش آمیخت
و دل خستهٔ او را با خود برد به دیار خورشید
دست اورا بوسید،
و به آتش افکند،پیکر سرد و غم آلودش را
من به او میگویم
که شبی مرد ستبر اندامی
دل آن کوچک دریایی را
برد تا دورترین جنگل سبز
برد تا قلّهٔ پر اوج و فراز
که شبی دست عزیزی که چو دستان تو بود
دست بر گردنش آویخت و گفت،
چه لب زییبایی!
عصر باران بارید
و سحر طوفان شد،
صبح، خورشید ز چشمان درخشندهٔ مرد،
مشرقی زیبا کرد
و دل دختر افسانه ما را با خود برد به دشت.
-----
چشم تندیس من آلودهٔ خواب است و باز، خواب را میراند
چشم او میدانی..، مثل چشمان عمیقت در صبح ، عشق را میجوید
دستهایش به بلندای سپیدار بلند لب رود،
به تن خستهٔ شب میساید،
و تنم لذت این سایش را، به زمان خواهد گفت.
با د پیغام مرا خواهد برد.
کاش اینجا بودی
کاش اینجا بودی
کاش میدید ترا
آن دو چشمی که چون چشمان تو الفت دارند
کاش تندیس مرا میدیدی،
یاد دارم که تو گفتی با او
"ای که چشمان تو شبنم دارد
ای که لبهای تو چون گلبرگ است
ساکن قلّهٔ مغرور طلوعم ،
افسوس، که تو از دریایی
تن من در دریا خواهد مرد،
و تو در خانهٔ من
یاد من همراهت
به توای دختر غمگین درود،
با توای دختر زیبا بدرود.
غنچهٔ قلب من اما با توست"
و کنون، غنچهٔ بشکفتهٔ او ،
دم به دم میگوید،
هست شب قصّه بگو
من به او خواهم گفت
که تو رفتی آن روز
و هنوز
دل آن دختر دریا با توست
غنچه ای را که سپردیش به او
میشکوفد در داشت،
میشکوفد در کوه.
و در آبی قشنگ دریا، میستیزد با مرگ
چه کسی خواهد دانست که بی تو چه عذابی دارد...
کاش اینجا بودی،
کاشکی میدیدی،
غنچهٔ قلب تو در من چه شکوفا شده است
( پروانه عسکریان)
، عصیان

و آسمان این تن آبی، ز آتش برهنهٔ مردانهٔ وجود تو،
پر از ستاره باران است.
به هستی ام دخول کن ، بگذار،
بخار گرم و شهوت انگیزت، عروج من باشد.
دلم پر از طپش،
دو سینه ام لرزان، نگاه بر راهم.
بیا ، بیا که این دل وحشی، تهی ز باران است.
بیا و طوفان کن،
ببار ، عصیان کن،
بیا که تشنهٔ آن مایهٔ حیاتم من






