torsdag 18 november 2010


یادتون باشه ، اگریک روز سرد زمستانی از خواب بیدار شدید، قهوه خوردید و هوس کردید برید بیرون یک سیگار صبحگاهی بکشید، لباس خواب تنتون نباشه، اگر تو هتل زندگی‌ می‌کنید کلید رو هم یادتون نره بگذارید تو جییب مبارکتون، دخترها، آرایش هم یادتون نره. پسرا ادکلن بزنید، چون امکان داره بعد از نیم ساعت تو سرما لرزیدن و منتظر سکوریتاس موندن، ماموری که برای کمک میاد شبیه وان دیزل باشه یا کترین زییتا جونز... در هر صورت،فکر کنم سرما خوردم، چون همین یک ساعت پیش همین بلا سر من اومد. برای اینکه گرم بشم کمی‌ دورو بار هتل قدم زدم ، که کشف جالبی‌ کردم، پشت هتل ، روبروی بندر محوطه‌ای بود پر از مجسمه‌های یخی زن و مرد، با نیانس‌های مختلف، بعضی‌ها با لباسی کم ، بعضیها تقریبا لخت، واقعا این نروژی‌ها چه مجسمه سازهای ماهری هستند، کشف بعدی که باز هم بیشتر متعجبم کرد این بود که اینجا از قرار معلوم یک گالری باز بود، به نام سویدیش گالری، گالری سوئد یها، اونم درست پشت هتل سوئدی ها، از قرار معلوم نروژی‌ها اونقدر هم که میگن از سوئدی‌ها بدشون نمیاد... اچوو، آره درست حدس میزدم، سرما خوردم، خوب شد اون مأمور سکوریتس با عجله در عرضه ۴۵ دقیقه خودشو به من رسوند، میگفت از اون طرف خیابون به هتل راهی‌ سخت و پر پیچ و خمه. و خیلی‌ سوئدی‌ها که همین بلا سرشون اومده شانس منو نداشتند . .. حالا یک چای گرم بخورم و بعد حاضر بشم که دیر نرم سر کار، چون نروژی‌ها از دو چیز خیلی‌ متنفرن، ۱ سوئدی ها، ۲ سوئدی‌های که دیر میرن سر کار...

onsdag 17 november 2010



Parvane Askarian ۱۶ سالم بود که پدرم مرد، چند سالی‌ از انقلاب گذشته بود، من خونه نبودام، تازه با گذاشتن وثیقه آزاد شده بودم و خونه خواهر بزرگم بودم، که تلفن زنگ زد، برخلاف عادت ، من گوشی رو برداشتم، مامانم بود، با صدای خیلی‌ خشک و خشن گفت، پری، بیاین خونه، بابا مرد، چییی ؟داد زدم، خواهرم گوشی رو گرفت، و چند لحظه بعد ما تو ماشین بودیم و به سرعت به طرف خونه میرندیم، من فقط بابامو میدیدم که میگفت بلشویک ، اون طرف که رفتی‌ به خواهرم خیلی‌ سلام برسون، بگو من هم به زودی میام. مامانم حتما باز زده به سرش، بابا مرد چیه؟ مگه بابا هم میمیره؟ خونه که رسیدیم، به طرف اتاقش دویدم ، کسی‌ ، روی سینه ااش قرآن گذشته بود، قرآن رو برداشتم و پرت کردم به طرف در، داد زدم، کدوم کسکشی اینو گذشته روی سینهٔ‌‌ بابام؟ معلوم شد مادر زن برادرم بود، درو بستم و همه رو بیرون کردم، چشمای بابام باز بود، انگار به من نگاه میکرد، تو چشمش یک سوال بود، بلشویک کجا بودی؟ اینجام بابا اومدم،، شیشهٔ عرقشو برداشتم، دو تا استکان آوردم، شم روشن کردم و یک استکان برای خودم ریختم و یک استکان برای بابام، بابام ۷ تا بچه داشت، یک پسر ۶ تا دختر ، اما برای بابام ، من تنها مرد خانواده! بودم.، پری. بلشویک. بابام از بچه گی‌‌ بهم میگفت بلشویک، یک روز اومد خونه دید دارم سیگار زر میکشم، رفت بیرون و برگشت و یک باکس سیگار وینستن بهم داد و گفت، سیگار خوب نیست، اما اگر میکشی، سیگار اشغال نکش بلشویک. بابام داشت این آخریها زبان مادریمو( پدریمو) روسی رو بهم جداً یاد میداد. از لاله‌زار، مغازهٔ موسیو که هم قهوه میفروخت هم نون بولکی هم عرق ، چند تا کتاب برام خرید، از خانمی به اسم پاتونا، اگر شوروی بودیم ، فامیلی من پترونا بود، ولی‌ نیستیم، اونجا هم دیگه شوروی نیست. اون شب تا صبح با بابام عرق خوردم، و براش شعر گفتم، یک استکان برای خودم می‌ریختم، و یک استکان برای بابام،، یک سیگار برای خودم روشن می‌کردم ، و یکی‌ برای بابام ، اه، چه شب درازی، و چه کوتاه. لیزا نصف شب رسید، جیغ زد، هوار کرد ، بعد ساکت تر شد و رفت پیش مامانم. فتانه، فقط سیزده سالش بود، رنگ پریده و ساکت ، با لاله تو اتاق پذیرایی خشکشون زده بود، بعدن فهمیدم که لاله ماساژ قلبی میداد و فتان کوچولو نفس مصنوعی ، کوچولو، آدم وقتی‌ ۱۳ سالشه احتیاج نداره نفس مصنوعی بده، نباید مرگ باباشو ببینه، حالا اگر من هرچی‌ کردم، من بلشویک بودم، به دیگران چه، همه که قدرت و عظمت منو ندران، بی‌چاره فتانه، فتان به بخش که بابا مرد و تو تنها بودی. یادته وقتی‌ بچه بودیم، تو از گوش درد بیدار میشدی و منو صدا میکردی، من برات پنبه گرم می‌کردم ، روی گوشت میگذاشتم، و تو خوابت میبرد؟ چرا بابا که مرد ، زود بهم زنگ نزدی؟ شاید میشد با پنبهٔ گرم نجاتش داد. اون شب، چه شبی، سرد، خاکستری ، قرمز اما گذشت- صفی ساعت پنج صبح رسید، صفی که اومد، چشمای بابا بسته شد، کاملا. چشمهای بابا که بسته شد من بیقرار شدم، دیگه نمیخواستام که خونه باشه، برام جا افتاد که راه پسی نیست، بابا مرده، تمام. و چمدان من ، که آمادهٔ رفتن به شوروی از مرز ارس ، بود باز شد، و من ماندم،
پدرم امشب مرد،
من نبودام، افسوس، `
مادرم اما بود،
........
کی‌ برای من شعر خواهد گفت؟ وقتی‌ که من مردم؟

مرا به بخشید



دل دریایی در خاک نخواهد مردن
.مرا به بخشید که نصف عمر را ، با حماقت و نیمه دیگر را با خریت زندگی‌ کردیم ، و همیشه مراببخش‌ها را به فردا وعده داده ام، امروز، که دیگر فردایی نیست، کمی‌ دیر است ، اما ، مرا به بخش ، برای هر آنچه بودم، و هر آنچه که باید میبودم اما نبودم . کسی‌ ممل را دیده؟ یا آن پسری که در زمین خرابهٔ آقای قاضی زندگی‌ میکرد؟ یا آراکس. یا گربه‌ائ که در راه مدرسه پیدا کردم و با واو به خانه برگشتم ، و تجدید شدم؟ یا پروفسور؟ یا محمد علی‌ که از عشق من رفت و مجاهد شد و در عراق ناپدید شد؟ یا از نسرین خرد؟ یا از امیر، تنها عشق تمام زندگی‌‌ام ؟ از پیرمردی که مریض بود و هر روز با من برای صرف غذا و استراحت به خانمان میبردمش؟ از حسین آقا، نان بربری فروشمان که هر روز نیم ساعت فحش ترکی‌ بهش میدادم، تا نانم حاضر شود؟ کسی‌ از من سراغی دارد؟ بچه ها ، ببخشید که وقتی‌ باید آنجا بودم، آنجا نبودام. کاوه جان به بخش که شعرت ناتمام است، بابا پترو به بخش که استخوانهایت هنوز در گرو خاک غریب است، گلی‌ به بخش که در گلزار استحاله شدی، اشرف به بخش که من هیچ وقت کاهو ها‌را با تو تقسیم نکردم ، و من . از تمام نقاط این کره، باید برای فهم این واضح، به قطب شمال ، سرزمینی سرد، با مردمانی کوچک و قلبهایی بزرگ بیایم، اما دیر است ، خیلی‌ دیر، هر چه یاد ماست، شادی شما باد

tisdag 16 november 2010


"هنرمند مدعی به پایبند نبودن به هیچ گونه تعهد سیاسی و اجتماعی صاف و ساده دروغ می گوید. او با برخورداری از امکانات بسیار فراوانی که سیاست مسلط حاکم فراهم می آورد در واقع به زبان بی زبانی در موضع طرفداری از آن سیاست جای دارد".یا اینکه با تعهد ،نظر به تأثیری که میتواند روی طرفدارانش بگذرد پا به پای مردم ، سنگر به سنگر از هنر خود به عنوان سلاحی قوی در پیشبرد اهداف آزادیخواها‌نه خویش و مردمی که به او بال و پر داده اند و با آغوش باز پذیرایش شده اند استفاده می‌کند.." همان بودنش، تعهد سیاسی است".
هنری که در خدمت مردم نباشد یا کلیشه هست یا یکی‌ دیگر از روشهای قدرت حاکم برای گمراهی مردم. کم نیستند به اصطلاح هنر مندانی که آگاهانه مثل ویروس در مغز مردم نفوذ میکنند که روند سالم هقجویانه‌شان را به بیراههٔ تعفن و فنا بکشند.قدرت حاکم هیچ وقت از هنرمندان گمنام در این رابطه استفاده نمیکند، برعکس از کسانی‌ استفاده می‌کند که دارای محبوبیت فراوان هستند، و اینجاست که صداقت تعهد این اشخاص بسان یک انسان و یک هنرمند به آزمون گذاشته میشود. خیانت یک هنرمند خیانتی رذیلانه است.

بالندگی دیلکتیکی یا پیشرفت به سبک ارتجاع؟
یکی‌ از مسائلی‌ که مرا بیش از حد کلافه می‌کند بحث عامیانه و کوتاه بینانه و بیخردانهٔ عموم در مورد مرد و زن است، که تصمیم دارم جداً به آن بپردازم.چون در غیر این صورت نخواهم توانست قاصد بینشی باشم که به آن اعتقاد و باور دارم، و می‌دانم که تنها راه منطقی‌ و درست رشد یک جامعه‌ سالم بشریست، یک دنیای بهتر، از من آغاز باید شود.
بحث زن و مرد نیست، بحث انسانهای مختلف با دیدگاه‌های مختلف نشأت گرفته از تربیت و فرهنگ کوچکترین جمعی که به آن تعلق دارند، یعنی‌ خانواده، من از این جملات ارزان قیمت شاکیم، همهٔ مردها مثل هم هستند، همهٔ زنها همه مثل هم هستند،، ،چرا همهٔ مردها مثل هم هستند؟ چرا همهٔ زنها همیشه اینجوری ! هستند؟ چرا باید این کلمات از دهان اگاهترین روشنفکران ما هم بیرون بیاید؟ خانه تکانی را باید از نشیمنگاه خود شروع کرد، نمی‌شود در آشغال زندگی‌ کرد و به دیگران راه نظافت یاد داد، بیایید افکار و دیدگاه خود را از آشغال‌های فرهنگ ارتجاعی که مارا اینجور می‌خواهد ، عامی ، ظاهربین، و خودخواه و سطحی ، که هنوز اگر اقتضا کرد، از هیچ دوز و کلکی هم احتراز نکنیم،پاک کنیم. ارتجاع مارا با دست خودمان خفه می‌کند، و ما نمیفهمیم، چون ادامهٔ عادت از ترک عادت راحت تر و بی‌درد تر است. من ترجیح میدم درد بکشم و حسّ کنم که زنده و در تلاش و تکاملم تا اینکه گیج از مخدر عادت در برزخی حبابی دور از طپش زندگی‌ زندگی‌ کنم، این است خلاص فرهنگی‌، هر انسانی‌ بیمانند، فقط بسان خود است، همه مثل هم نیستند، زن و مرد دو نژاد مختلف نیستند، ما همه انسانیم ، پس مثل انسان با عقل و احترام باهم برخورد کنیم، بحث بچه من و تولهٔ مردم نباید باشد،امپاتی یعنی‌ یک سوزن به خود زدن و یک جوال دوز به دیگران . من بیدارن را بیدار و روشنفکران را روشن می‌خواهم اگرنه ارتجاع از هر دری خود را به انبان خواهد زد

måndag 15 november 2010

heavenly trip


کاش میشد دستهایت را گرفت،
کاش میشد بر لبانت بوسه زد،
کاش میشد از پس راهی‌ دراز ،
در نهانت خانه کرد و در کنارت آرمید،
کاش میشد جرعه‌ای از آین شراب ،
روز و شب نوشید و مست التهابات تو شد،
لخت در آغوش تو لغزید و خواند
کاش این دوران که دور از تو گذشت بس خواب بود
کاش دنیایی میان ما نبود
کاشکی‌ دیروز و فردامان یکی‌،
کاشکی‌ امروزمان مجسوم تر ،
کاش من با تو، تو با من ،عشق من
بودمان پیوند تا بی‌ انتها،
کاشکی‌ قلب تو نیز ، گاهگاهی می‌تپید با یاد من ،
کاش میشد با تو بود در عین حال..
/ پروانه

پیامی به نسرین خرد ، آخرین فرزند خوشقدم خانم و علی‌ آقا، همرزم بزرگترین نبردهای کودکانه ام، شریک دزدیها و رفیق قافله ام، و تنها کسی‌ که قرار بود بر مزارم گریه کند، چون هیچ کس در این دنیای بزرگ ، که به بزرگی‌ فرجام شرقی و هفت حوض بود ، مرا نمیفهمید، جز نسرین خرد، و همیشه کور یا بینا به من اعتقاد و اعتماد داشت، دوستی‌ پولادینی که فقط با سفری ناگهانی ، به خواب زمستانی رفت، تا با بهاری دور بیدار شود، نسرین که در زندان ارتجاع با سکوت در سکوت فرو رفت، و هیچ وقت نگفت که من بودم که قفل آن در را شکستم، که چاقوی دسته شاخی مال من بود ، نسرین ماند، شکست اما خم نشد، بالهایش را به من داد که بلند پرواز کنم، و من پرواز کردم، از آن سالها خیلی‌ گذشته و من هنوز به دنبال دختر لاغر پر شکسته‌ای با موهای بلند که پوشش تمام خرابکاری‌های من بود ، می‌گردم که بالهایش را پس دهم ، کسی‌ نسرین خرد را ندیده؟ اگر دیدید بگویید بیاید بالهایش را پس بگیرد، من به فرجام رسیده ام، تا هفت حوض راهی‌ نیست، پس اشکهایش کجاست؟

söndag 7 november 2010


den 6 november 2010 kl. 23:25

چند روزیه که به شهر قبلیم اومدم، برای تجدید دیدار و کارهای اداری. در این دو سروزه تنها پیاده رویم از خونه تا پارکینگ بود و برعکس، که البته این باعث اختلال و لرزشی محسوس در وجدان و اعصابم شده، که البته زودگذر خواهد بود، نه عذاب وجدانم ، که اقامتم در قطب شمال. این روزها حتا حال فکر کردن و حسّ کردن هم نداشتم. امروز صبح با مامان مشغول صحبت از گذشته‌ها بودیم که گفت فلانی‌ ( اسمش دوباره یادم رفت اما چهره و اخلاقش به خوبی‌ در ذهنم هست) هم از بین ما رفت. اول چیزی از او به خاطر نیاوردم، بعد کم کم یادم اومد. بچه که بودم مادرم باغ اناری در اطراف اصفهان خریده بود که بعضی‌ وقتها برای تعطیلات پاییزی به اونجا می‌رفتیم. چه طور سر از اصفهان در آوردیم قصه‌ای طولانیست. اما خلاصه مطلب اینه که خواهر بزرگترم لیزا با جوانی از اصفهان ازدواج کرده بود ، وبه این ترتیب بود که اصفهان را اشغال کردیم، فکر می‌کنم قصد مادرم این بود که با خرید تمام باغ‌های انار اصفهان، کم کم صاحب اصفهان شده و از اصفهانی‌‌های اصیل مالیات بگیره. ( مامانم سرش تو سیاست بود و بی‌ شک از اسرایلیها یاد گرفته بود که چطور ، بدون خون و خونریزی یک منطقهٔ وسیع رو اشغال کنه) در هر صورت این خانمی که از بینمون رخت بربسته بود، زنی‌ زیبا، ظریف، بینهایت مهربون و بینهایت زجر و ستم دیده بود، کاش اسمش یادم بیاد.. دوستان اصفهانی‌ حتما میدونن نون خشکه چیه، اما برای اونا که نمی‌دونن بگم که نون خشکه یکی‌ از لذیذ‌ترین نونها ایه که من تا به حال خوردم، نانی محلی که با سبزی‌های صحرای و آرد سبوس دار به دست آسیاب شده درست میشه و در تنوری با حرارت پایین اما یکنواخت خشک می‌شه. این نان رو می‌شه همیشه خورد و همیشه از مزه ش لذت برد بدون آنکه از خوردن مکرر آن خسته شد. اه، بالاخره اسمش یادم اومد، عمه فاطی، نمیدونم عمه‌ی کی‌ بود، اما همه عمه فاطی صداش میکردند. عمه فاطی همیشه برامون نون خشکه و ماست کیسه‌ای درست میکرد. اسم اون ده یادم نیست اما دهی‌ بود در حدود بیست کیلومتری شهر قمشه، البته قمشه مدتها بود که نامش به شهرضا تغییر کرده بود اما محلیها بهش میگفتند قمشه. احتمالا در نزدیکی‌ این شهر روزی از روزگاران قدیم مردی ناشناس و بافرهنگ از دنیا رفته بود و یک نفر آدم خوش ذوق هم در محل قتلش، ببخشید مرگش براش یک مقبره ساخته بود که این مقبره به مرور زمان تبدیل به امامزاده شده بود ! بنا برین در این ده که نزدیکترین آبادی به این امامزاده بود همه خیلی‌ مذهبی‌ و مؤمن بودند، دخترها با چادر به دنیا میومدند و تنها کسی‌ که بی‌ روسری و با بلوز و شلوار راه میرفت مرد‌های ده بودند، و من. اولین باری که برای بازدید و بهره برداری از باغمون به ده رفتیم، بر اثر گرمای زیاد ( این منطقه در کویر واقع شده) اول سراغ رودخونه را گرفتم اما بزودی متوجه شدم که توی این گرما حال پیاده روی ندارم، سعی‌ کردم دزدکی ماشینو بردارم اما چون هنوز رانندگی‌ بلد نبودام، با اولین استارت ماشین به جلو پرید و محکم به در باغ اصابت کرد، پس از خیر ماشین سواری گذشتم، چند متری دور تر از من پسری همسن و سال خودم، حدودا ده دوازده ساله، ایستاده بود و نگاهم میکرد، به طرفش رفتم و پرسیدم اگه خری اسبی چیزی داره که من بتونم قرض کنم که بتونم برم لب رود و شنا کنم، گفت خر و اسب نداره اما دوچرخه داره ، و اگر قول بدم که زود برمی‌گردم بهم قرض میده چون در غیر این صورت کتک مفصلی‌ از پدرش خواهد خورد. من هم قول دادم و دوچرخهٔ بزرگ، خیلی‌ بزرگ مدل مردانه شو گرفتم و بعد از چند بر پا زدن بالانسمو پیدا کردم و رفتم...آب کمی‌ گل‌آلود اما بر اثر حرکت سریع خنک بود، بعد از اینکه حسابی‌ گرما از بدنم خارج شد تصمیم به بازگشت گرفتم، اما بعد از طی‌ مسافت کوتاهی‌ چشمم افتاد به ده دوازده تا پسر جوون، که داشتنند فوتبال بازی میکردند، ایستادم و بعد از مدتی‌ تماشا پرسیدم اگه منم بازی میدن،که بعد از کمی‌ بحث با هم دیگه بالاخره قبول کردند. و این بازی همون و از یاد بردن وقت همون. یکی‌ از ورزش‌های مورد علاقه‌ ی من فوتبال بود، و اگر توپی‌ به دستم می‌افتد دیگه محال بود رهاش کنم، به این ترتیب بود که اون پسر ، همونی که دوچرخشو به من داده بود ، اون شب سرش شکست. گویا پدرش با چیزی به سرش زده بود که چرا دوچرخه رو به یک غریبه، یک دختر ! قرض داده.از اون طرف هم همه از غیبت طولانی‌ من نگران شده بودند و به اتفاق همون پدر و پسر که از اقوام عمه فاطی بود شروع به گشتن و جست و جو کرده بودند، اما من که گم نشده بودم، پیدا هم نشدم ! بلکه بعد از اتمام مسابقه در حال خوردن هندوانه با رفقای فوتبالیستم، توسط خواهر بزرگم لالا ( که همیشه نقش و مسئولیت سنگین تربیت فیزیکی و اخلاقی‌ منو به عهده داشت ) دستگیر شدم. اینجور بود که من رسما در گروه مردهای ده پذیرفته شده‌ام. و ارجم دربین دخترهای ده خیلی‌ بالا رفت ، من در ازای قارا قروت، لواشک، پول ، دوچرخه و لوازم تسهیل خرابکاریهای کوچیک بین عاشق‌های ده پیغام رد و بدل می‌کردم. عمه فاطی هم همهٔ این چیز هارو مدید و لذت میبرد، از گوشه و کنار هم هوامو داشت .یاد عمه فاطی و تمام اهالی اون ده شاد باد.

.

/ پروانه

lördag 6 november 2010


سخنی برازندهٔ هلوین
چند وقتیه که به یک جفت کلمه خیلی‌ حساس شدم، البته نا به خود این کلمات ، که به گویندگنش. روحش شاد... اگر کسی‌ به خدا و قیامت و عذاب اخرت ، روح و این جور چیزها عقیده داشته باشه که واقعا روح مرده گانشون شاد . چون هیچ کس نمیخواد که با ارواح عصبانی‌ درگیر و در تماس باشه ، پس همون بهتر که برای این رفتگان آرزوی روحی‌ شاد کرد. اما اگر کسی‌ که به خدا و روح عقیده نداره، چرا میگه روحش شاد؟ البته میدونم که عدهٔ زیادی ناخود آگاه این جمله رو میگن، اما نباید انتظار داشت که آگاهان ، کسانی‌ که ادعای آگاهی‌ میکنند، حرفهای نا آگاهانه نزنند؟. دوران زندگان شاد و یاد رفتگان شادی آور باد

همین الان اومدم خونه، هوا اینقدر تمیزه و بارونی‌ آنقدر باصفا میاد که خستگی‌ کار و خواب آلودگی‌ از تنم بیرون رفت. اینجایها به این هوا میگن سرد، اما برای من که از قطب شمال میام این هوا ، هوای بهاریه. آتشکوه در دامنهٔ دماوند کی‌ یادشه؟ کی‌ اونجا برای کوهنوردی رفته؟ اونجا که سنگ مریم هست و سنگ آلبرت، و سنگهای دیگه با اسامی مختلف؟ اول از یک گردنهٔ خیلی‌ باریک از زیر یک آبشار رد میشدیم تا به یک دامنهٔ هموار برسیم ، قبل از صخره ها. در سمت راست دامنه چند تا پناهگاه بود و کمی‌ بالاتر یک خونهٔ روستایی که اگر درست به خاطر داشته باشم یک پیر مرد تنها اونجا زندگی‌ میکرد. اونجا همیشه یا بارون میومد، یا از شدت رطوبت هوا همیشه قطرهای آب هوای اشباع شده مثل بارون روی سر و صورت آدم مینشست. هوا همیشه خنک بود ، حتی اگر آفتابی بود، و از دودکش بخاری کلبهٔ اون پیرمرد همیشه دودی پر از عطر هیزم توی هوا پخش میشد. آی‌ چه بویی، بوی بارون روی خاک , بوی هیزم، چمن و پشگل گوسفند. تا حالا دلتون برای این بوها تنگ نشده؟ برای چمن و پشگل ، من که خیلی‌ . این راهی‌ که امروز صبح اومدم یک راه کوهستانیه که از کنار یک آبشار و رودخونه‌ای پر خروش رد می‌شه، یک گردنهٔ باریک ، اما نه به باریکی اون تو آتش کوه ,که از دو طرف با درخت‌های عظیم و گیاهانی از قبیل نی‌ احاطه شده . سربالایی تقریبا تیزیه ، اما وقتی‌ به وسط راه میرسی‌ باید از طریق یک پل چوبی باریک از روی رودخونه رد بشی‌ ، چه رودخونهٔ زیبائی، با صدای تلاطم آبش می‌تونم به خواب برم، یا فقط در رویاهام پرواز کنم. به اونجا که رسیدم آفتابی کمرنگ از پشت ابری پر بارون شروع به دمیدن کرد. رگه‌های دود که از دودکش خونه‌ای در سمت چپ دامنه، پنهان در پشت درخت هائی که تپیدن قلبشونو میتونستی واضح بشنوی، و گردش زندگی‌ رو درشون ببینی‌، قطره‌های کوچک بارون که به صورت از تلاش گرم من میخوردند و به بخار تبدیل می‌شدند، صدای رود، آواز و کلنجار صبحگاهی مرغابی‌های ساکن سواحل نزدیک رودخونه، به رویا و خلسه‌ام برده بودند. برای خودم چند دقیقه روی نیمکتی کهنه و باران خرده نشستم و فقط از این همه زیبایی‌ لذت بردم- ظاهراًباید فاتحهٔ خواب امروز رو هم بخوانم، اما چه باک. بعدا هم میشه خوابید، اما چنین لحظاتی‌ رو دوباره هرگز نمی‌شه بازیافت. همینطور که نشسته بودم برای خودم سرود رود رو زمزمه می‌کردم، و دوباره سیزده ساله شده بودم و پر از شوربالیدن و دگرگونی. حس کردم ، حسی گرم و شیرین و تند، مثل عسل وحشی، که من قبل از مرگم بار دیگه دگرگون خواهم شد و دگرگون خواهم کرد....تا دریای دور....نور
Publicerat den 24 oktober

قطاری به سوی جنوب... هوا ابریست و لایهٔ ظریفی‌ از یخ روی همه چیر رو پوشنده. توی قطاری گرم نشستم که از همون ریلهایی می‌گذره که صد ساله خیلی‌‌ها ازش عبور کردند، بسوی سرنوشت‌های متفاوت. من برای شادباش یکی‌ از بهترین شاهکار‌های زندگیم روانهٔ جنوب سوئد هستم. زندگیم در این روزهای اخیر خود به شاهکاری بی‌ همتا تبدیل شده، یا بوده ، اما امروز برای اولین بر به این واقعیت پی‌ بردم. بعضی‌ وقتها باید خود را به دست جاده سپرد، جاده خود، ترا به مقصد می‌رساند. من امروز خودم را به راه سپردم، باشد که در راهی‌ زیبا، به مقصدی درخور برسم...
Publicerat den 18 oktober


من عاشق یک عکس ،

من عاشق یک روح ناشناس

من عاشق یک طنین آشنا،

هرگاه که چهرهٔ او برق میزند

قلبم ‌ز آتش عشق، آب میشود.

پتک نهان پر صلابتش

سندان زندگی‌،

من آبدیده، آبدیده، آبدیده ام

از اینجهت ،

نه خورد میشوم، نه هلالی

این هم حکایتیست
.....

که فهمش هزار سال،
...

یا لحظه‌ای فقط

فقط
،

فقط.



پروانه

امروز صبح با صدای اره برقی از خواب بیدار شدم، درست پشت پنجرهٔ اتاق خوابم ! اول فکر کردم جیسون منو پیدا کرده. بعد یادم افتاد که من نیمه خوابم و اینجا هم فیلم جمعه نحس نیست، و تازه اگر هم جیسون پیدام کرده باشه، برای من خطری نداره چون من اصلا توی اون فیلم بازی نکرده بودم. یک ساعت بعد رفتم تو بالکن که وضعیت هوا رو بسنجم، که چشمم افتاد به اون درخت بلوط بزرگی‌ که جلوی خانه شاید بیشتر از صد سال برقرار بود، یک ساعت همچین قلع و قمش کرده بودند که انگار اون درخت از خجالت و درد داشت گریه میکرد، واقعا صداشو شنیدم، پایین درخت، همون کلاغ‌ها که از خوشحالی‌ دیدن من، به طرفم بلوط پرتاب میکردن ( کلاغ‌ها وقتی‌ خوشحالن و یا کسی‌ رو دوست دارن روش بلوط میندازند) بیقرار اینور و انور میجهیدند و با قار قاری شکوه آمیز به لونشون که وسط شاخه‌های بریده شده درهم شکسته بود نگاه میکردند، درست سر زمستون، این آدمهای بیفکر و احمق مجبور بودند چند خانواده کلاغ و سنجاب رو بی‌ آشیونه کنند.که چی‌؟ درخت جلوی نور خورشید رو میگیره؟ اون خورشیدی که درختی این چنین زیبا جلوشو میگیره ، اصلا خورشید نیست، لامپه . حیف که بلد نیستم لونه کلاغ درست کنم ، یا آشیانه سنجاب...
Publicerat den 16 oktober

عجب مردم نازنینی در این شهرهست، دیروز، سوار اوتوبوس که شدم، راننده با خوشحالی بهم خیر مقدم گفت. تازه پرسید اگه چیزی جا گذشتم میتونه دور بزنه دم خونه وایسه تا من بیم وسأئلمو بیارم، یا اگه غذا رو گاز دارم برم قاطی‌ کنم و زیرشو کم کنم ، تشکر کردم . اصلا بیرون که میرم، همه برای سلام کردن و خوشامدگویی به طرفم هجوم میارن. یکی‌ از رؤسا امروز برام یک دوچرخه آورد که اگر هوس دیدن و گشت زدن در شهر داشتم اما حال پیاده روی نداشتم با دوچرخه برم. تاحالا فقط سه نفر بداخلاق دیدم که دوتاشون اینجایی‌ نبودن و یکیشم یک مگس سمج چاق بود که من اول با زنبوری خونخوار عوضی‌ گرفتمش. مگسرو بعد از نبردی نابرابر ( اون میتونست پرواز کنه اما من نه) با تافت کشتم، یعنی‌ اول نمرد، بیهوش شد، اما وقتی‌ برگشتم با جسد بیجانش تو آشپزخونه روبرو شدم. واقعا تابحال همچین مگس درشتی ندیده بودم. احتمالا از فضا اومده بود. و احتمالا مگس هم نبود ولی‌ در شکل مگس ظاهر شده بود.بگذریم، یکی‌ از همکارام برام در نزدیکی‌ خودش خونه پیدا کرده ،امروز سر ناهار دعوا سر این بود که من تو محل کدومشون زندگی‌ کنم. البته من چندین بار بعد از تشکر بهشون یاد آوری کردم که هنوز برای نقل مکان تصمیم نگرفتم ، اما انگار قدرت محبت از قدرت شنوایی قوی تره و من هنوز هم خونسرد و خرسندم. و اینترنت هم همچنان با من لجبازی میکنه....
Publicerat den 13 oktober

امروز صبح مجبور شدم با تاکسی برم سر کار. تو این ده به این کوچیکی از دیروز صد یورو پول تاکسی دادم، با این پول می‌تونستم دوبار برم هلند و برگردم :) هنوز خنده رو هستم، من دیگه دارم مطمئن میشم که به بیماری خطرناکی دچار شدم، این چند روز اصلا عصبانی‌ نشدم، پیاده روی کردم، دلم برای ماشینم تنگ نشده و وقتی‌ به اینترنت فحش دادم همراه با خنده بوده و انگار اصلا جدی نبودام. همینطور هم که می‌بینید سالم برگشتم خونه. عجب مردم مهربون و دست و دلبازی در این شهر هست، همه برای کمک و راهنمای به من از هم سبقت میگرفتن، چند نفر رو البته نزدیک بود غیر عمدی بکشم، یعنی‌ این چند نفر از بس شیفتهٔ من شده بودند که از عشق من داشتند میمردند. هوووو، خطر از سرم گذشت. عصر هم که تعطیل شدم یکی‌ تا دم ایستگاه اوتوبوس بدرقم کرد، و یکی‌ از ( به ظاهر) بداخلاق‌ترین راننده‌های اوتوبوس، بعد از کلی‌ راهنمایی‌ و سفارش منو تا دم در خونه رسوند، و از اول تا آخر هم خندید و مهربونی کرد. اون فیلم کرن چایلد رو دیده کسی‌، غلط نکنم ، مردم این شهر یا واقعا خیلی‌ خوبن، یا نقشه مقشه‌ای دارن، به گمانم اینها همگی‌ نقشه کش هستند. اما بی‌ شوخی‌، بدجوری نگران سلامتی‌ خودم هستم، تا حالا هیچ وقت اینقدر خونسرد نبودام. توی اوتوبوس ، پشت سرم یک زنی‌ که بی‌ شباهت به فرشته نبود که انگار همین پنج دقیقه پیش از آسمون با صورت فرود اومده باشه، هی‌ گلاب به روتون، گازهای سمی و مرد افکن از خودش نشت میداد، دو تا بچه خوش زبون هم با خودش داشت که اگر به خاطر گریه‌ها و جیغ‌های بنفش شون نبود، حتما کمی‌ از شیرین زبونیهشون محظوظ میشودم. اما در عوض غرق در تماشای مناظر طبیعی‌ و خانه‌های قدیمی‌ شدم و از این که زندگی‌ اینقدر قشنگ برای خودم مثل کسخل‌ها می‌خندیدم. دم خون که پیاده شدم نفس عمیقی کشیدم که این هوای تمیز و پاییزی درونم رو جلا بده، اما انگار درجهٔ هوا اونی نبود که دماسنج توی اوتوبوس نشون میداد، و برای همین نفسم از این خنکی دلنگیز در سینه شکست و به سرفه افتادم، خوب بود دوای آسمم همراهم بود، درست قبل از اینکه به در ورودی برسم دو تا کلاغ بامزه به استقبالم آمدند، و از خوشحالی دیدن من چند تا بلوط به طرفم پرتاب کردند، اولیش خورد درست وسط سرم، بلوط دومی‌ رو جا خالی‌ دادم، می‌خواستم سومی‌ رو هم جاخالی بدم که با شونهٔ چپم خوردم به در ورودی، چه شانسی، در باز شد، چون کلیدم رو هنوز پیدا نکرده بودم. الان هم نشستم اینجا و هنوز با اینترنت کلنجار میرم چون همش کار میکنه، کار نمیکنه......
Publicerat den 11 oktober ·

امروز هم گذشت، دیروز شروع خوبی‌ بود :) اما برای اولین بار ( از من عجیبه، فکر کنم مریض شدم ) به خواهر و مادر در و دیوار و زمین و زمان چیزی نگفتم و فقط از هوای خنک صفر درجهٔ پائیزی و پالتوی گرم قطب شمالایم و مثانهٔ در حال ترکیدنم راضی‌ بودم و از مناظر جنگلهای سوت و کور و تاریکی‌ که توش گه گیجه گرفته بودم ، فقط لذت می‌بردم :) شام هم یک سیب با یک سسییس سیاه ( فکر کنم انگولا یی بود) خوردم . امروز رفتم کمی‌ قدم زدم و خیابونهای ده‌‌ رو یاد گرفتم، اما یادم رفت بلیط اتوبوس بخرم، در هر صورت فردا کارم شروع می‌شه، اگه تا شب ازم خبری نشد یا کسی‌ رو کشتم یا کشته شدم