torsdag 18 november 2010

یادتون باشه ، اگریک روز سرد زمستانی از خواب بیدار شدید، قهوه خوردید و هوس کردید برید بیرون یک سیگار صبحگاهی بکشید، لباس خواب تنتون نباشه، اگر تو هتل زندگی میکنید کلید رو هم یادتون نره بگذارید تو جییب مبارکتون، دخترها، آرایش هم یادتون نره. پسرا ادکلن بزنید، چون امکان داره بعد از نیم ساعت تو سرما لرزیدن و منتظر سکوریتاس موندن، ماموری که برای کمک میاد شبیه وان دیزل باشه یا کترین زییتا جونز... در هر صورت،فکر کنم سرما خوردم، چون همین یک ساعت پیش همین بلا سر من اومد. برای اینکه گرم بشم کمی دورو بار هتل قدم زدم ، که کشف جالبی کردم، پشت هتل ، روبروی بندر محوطهای بود پر از مجسمههای یخی زن و مرد، با نیانسهای مختلف، بعضیها با لباسی کم ، بعضیها تقریبا لخت، واقعا این نروژیها چه مجسمه سازهای ماهری هستند، کشف بعدی که باز هم بیشتر متعجبم کرد این بود که اینجا از قرار معلوم یک گالری باز بود، به نام سویدیش گالری، گالری سوئد یها، اونم درست پشت هتل سوئدی ها، از قرار معلوم نروژیها اونقدر هم که میگن از سوئدیها بدشون نمیاد... اچوو، آره درست حدس میزدم، سرما خوردم، خوب شد اون مأمور سکوریتس با عجله در عرضه ۴۵ دقیقه خودشو به من رسوند، میگفت از اون طرف خیابون به هتل راهی سخت و پر پیچ و خمه. و خیلی سوئدیها که همین بلا سرشون اومده شانس منو نداشتند . .. حالا یک چای گرم بخورم و بعد حاضر بشم که دیر نرم سر کار، چون نروژیها از دو چیز خیلی متنفرن، ۱ سوئدی ها، ۲ سوئدیهای که دیر میرن سر کار...
onsdag 17 november 2010

پدرم امشب مرد،
من نبودام، افسوس، `
مادرم اما بود،
........
کی برای من شعر خواهد گفت؟ وقتی که من مردم؟
مرا به بخشید

دل دریایی در خاک نخواهد مردن
.مرا به بخشید که نصف عمر را ، با حماقت و نیمه دیگر را با خریت زندگی کردیم ، و همیشه مراببخشها را به فردا وعده داده ام، امروز، که دیگر فردایی نیست، کمی دیر است ، اما ، مرا به بخش ، برای هر آنچه بودم، و هر آنچه که باید میبودم اما نبودم . کسی ممل را دیده؟ یا آن پسری که در زمین خرابهٔ آقای قاضی زندگی میکرد؟ یا آراکس. یا گربهائ که در راه مدرسه پیدا کردم و با واو به خانه برگشتم ، و تجدید شدم؟ یا پروفسور؟ یا محمد علی که از عشق من رفت و مجاهد شد و در عراق ناپدید شد؟ یا از نسرین خرد؟ یا از امیر، تنها عشق تمام زندگیام ؟ از پیرمردی که مریض بود و هر روز با من برای صرف غذا و استراحت به خانمان میبردمش؟ از حسین آقا، نان بربری فروشمان که هر روز نیم ساعت فحش ترکی بهش میدادم، تا نانم حاضر شود؟ کسی از من سراغی دارد؟ بچه ها ، ببخشید که وقتی باید آنجا بودم، آنجا نبودام. کاوه جان به بخش که شعرت ناتمام است، بابا پترو به بخش که استخوانهایت هنوز در گرو خاک غریب است، گلی به بخش که در گلزار استحاله شدی، اشرف به بخش که من هیچ وقت کاهو هارا با تو تقسیم نکردم ، و من . از تمام نقاط این کره، باید برای فهم این واضح، به قطب شمال ، سرزمینی سرد، با مردمانی کوچک و قلبهایی بزرگ بیایم، اما دیر است ، خیلی دیر، هر چه یاد ماست، شادی شما باد
tisdag 16 november 2010

"هنرمند مدعی به پایبند نبودن به هیچ گونه تعهد سیاسی و اجتماعی صاف و ساده دروغ می گوید. او با برخورداری از امکانات بسیار فراوانی که سیاست مسلط حاکم فراهم می آورد در واقع به زبان بی زبانی در موضع طرفداری از آن سیاست جای دارد".یا اینکه با تعهد ،نظر به تأثیری که میتواند روی طرفدارانش بگذرد پا به پای مردم ، سنگر به سنگر از هنر خود به عنوان سلاحی قوی در پیشبرد اهداف آزادیخواهانه خویش و مردمی که به او بال و پر داده اند و با آغوش باز پذیرایش شده اند استفاده میکند.." همان بودنش، تعهد سیاسی است".
هنری که در خدمت مردم نباشد یا کلیشه هست یا یکی دیگر از روشهای قدرت حاکم برای گمراهی مردم. کم نیستند به اصطلاح هنر مندانی که آگاهانه مثل ویروس در مغز مردم نفوذ میکنند که روند سالم هقجویانهشان را به بیراههٔ تعفن و فنا بکشند.قدرت حاکم هیچ وقت از هنرمندان گمنام در این رابطه استفاده نمیکند، برعکس از کسانی استفاده میکند که دارای محبوبیت فراوان هستند، و اینجاست که صداقت تعهد این اشخاص بسان یک انسان و یک هنرمند به آزمون گذاشته میشود. خیانت یک هنرمند خیانتی رذیلانه است.

بالندگی دیلکتیکی یا پیشرفت به سبک ارتجاع؟
یکی از مسائلی که مرا بیش از حد کلافه میکند بحث عامیانه و کوتاه بینانه و بیخردانهٔ عموم در مورد مرد و زن است، که تصمیم دارم جداً به آن بپردازم.چون در غیر این صورت نخواهم توانست قاصد بینشی باشم که به آن اعتقاد و باور دارم، و میدانم که تنها راه منطقی و درست رشد یک جامعه سالم بشریست، یک دنیای بهتر، از من آغاز باید شود.
بحث زن و مرد نیست، بحث انسانهای مختلف با دیدگاههای مختلف نشأت گرفته از تربیت و فرهنگ کوچکترین جمعی که به آن تعلق دارند، یعنی خانواده، من از این جملات ارزان قیمت شاکیم، همهٔ مردها مثل هم هستند، همهٔ زنها همه مثل هم هستند،، ،چرا همهٔ مردها مثل هم هستند؟ چرا همهٔ زنها همیشه اینجوری ! هستند؟ چرا باید این کلمات از دهان اگاهترین روشنفکران ما هم بیرون بیاید؟ خانه تکانی را باید از نشیمنگاه خود شروع کرد، نمیشود در آشغال زندگی کرد و به دیگران راه نظافت یاد داد، بیایید افکار و دیدگاه خود را از آشغالهای فرهنگ ارتجاعی که مارا اینجور میخواهد ، عامی ، ظاهربین، و خودخواه و سطحی ، که هنوز اگر اقتضا کرد، از هیچ دوز و کلکی هم احتراز نکنیم،پاک کنیم. ارتجاع مارا با دست خودمان خفه میکند، و ما نمیفهمیم، چون ادامهٔ عادت از ترک عادت راحت تر و بیدرد تر است. من ترجیح میدم درد بکشم و حسّ کنم که زنده و در تلاش و تکاملم تا اینکه گیج از مخدر عادت در برزخی حبابی دور از طپش زندگی زندگی کنم، این است خلاص فرهنگی، هر انسانی بیمانند، فقط بسان خود است، همه مثل هم نیستند، زن و مرد دو نژاد مختلف نیستند، ما همه انسانیم ، پس مثل انسان با عقل و احترام باهم برخورد کنیم، بحث بچه من و تولهٔ مردم نباید باشد،امپاتی یعنی یک سوزن به خود زدن و یک جوال دوز به دیگران . من بیدارن را بیدار و روشنفکران را روشن میخواهم اگرنه ارتجاع از هر دری خود را به انبان خواهد زد
måndag 15 november 2010

کاش میشد دستهایت را گرفت،

پیامی به نسرین خرد ، آخرین فرزند خوشقدم خانم و علی آقا، همرزم بزرگترین نبردهای کودکانه ام، شریک دزدیها و رفیق قافله ام، و تنها کسی که قرار بود بر مزارم گریه کند، چون هیچ کس در این دنیای بزرگ ، که به بزرگی فرجام شرقی و هفت حوض بود ، مرا نمیفهمید، جز نسرین خرد، و همیشه کور یا بینا به من اعتقاد و اعتماد داشت، دوستی پولادینی که فقط با سفری ناگهانی ، به خواب زمستانی رفت، تا با بهاری دور بیدار شود، نسرین که در زندان ارتجاع با سکوت در سکوت فرو رفت، و هیچ وقت نگفت که من بودم که قفل آن در را شکستم، که چاقوی دسته شاخی مال من بود ، نسرین ماند، شکست اما خم نشد، بالهایش را به من داد که بلند پرواز کنم، و من پرواز کردم، از آن سالها خیلی گذشته و من هنوز به دنبال دختر لاغر پر شکستهای با موهای بلند که پوشش تمام خرابکاریهای من بود ، میگردم که بالهایش را پس دهم ، کسی نسرین خرد را ندیده؟ اگر دیدید بگویید بیاید بالهایش را پس بگیرد، من به فرجام رسیده ام، تا هفت حوض راهی نیست، پس اشکهایش کجاست؟
söndag 7 november 2010

چند روزیه که به شهر قبلیم اومدم، برای تجدید دیدار و کارهای اداری. در این دو سروزه تنها پیاده رویم از خونه تا پارکینگ بود و برعکس، که البته این باعث اختلال و لرزشی محسوس در وجدان و اعصابم شده، که البته زودگذر خواهد بود، نه عذاب وجدانم ، که اقامتم در قطب شمال. این روزها حتا حال فکر کردن و حسّ کردن هم نداشتم. امروز صبح با مامان مشغول صحبت از گذشتهها بودیم که گفت فلانی ( اسمش دوباره یادم رفت اما چهره و اخلاقش به خوبی در ذهنم هست) هم از بین ما رفت. اول چیزی از او به خاطر نیاوردم، بعد کم کم یادم اومد. بچه که بودم مادرم باغ اناری در اطراف اصفهان خریده بود که بعضی وقتها برای تعطیلات پاییزی به اونجا میرفتیم. چه طور سر از اصفهان در آوردیم قصهای طولانیست. اما خلاصه مطلب اینه که خواهر بزرگترم لیزا با جوانی از اصفهان ازدواج کرده بود ، وبه این ترتیب بود که اصفهان را اشغال کردیم، فکر میکنم قصد مادرم این بود که با خرید تمام باغهای انار اصفهان، کم کم صاحب اصفهان شده و از اصفهانیهای اصیل مالیات بگیره. ( مامانم سرش تو سیاست بود و بی شک از اسرایلیها یاد گرفته بود که چطور ، بدون خون و خونریزی یک منطقهٔ وسیع رو اشغال کنه) در هر صورت این خانمی که از بینمون رخت بربسته بود، زنی زیبا، ظریف، بینهایت مهربون و بینهایت زجر و ستم دیده بود، کاش اسمش یادم بیاد.. دوستان اصفهانی حتما میدونن نون خشکه چیه، اما برای اونا که نمیدونن بگم که نون خشکه یکی از لذیذترین نونها ایه که من تا به حال خوردم، نانی محلی که با سبزیهای صحرای و آرد سبوس دار به دست آسیاب شده درست میشه و در تنوری با حرارت پایین اما یکنواخت خشک میشه. این نان رو میشه همیشه خورد و همیشه از مزه ش لذت برد بدون آنکه از خوردن مکرر آن خسته شد. اه، بالاخره اسمش یادم اومد، عمه فاطی، نمیدونم عمهی کی بود، اما همه عمه فاطی صداش میکردند. عمه فاطی همیشه برامون نون خشکه و ماست کیسهای درست میکرد. اسم اون ده یادم نیست اما دهی بود در حدود بیست کیلومتری شهر قمشه، البته قمشه مدتها بود که نامش به شهرضا تغییر کرده بود اما محلیها بهش میگفتند قمشه. احتمالا در نزدیکی این شهر روزی از روزگاران قدیم مردی ناشناس و بافرهنگ از دنیا رفته بود و یک نفر آدم خوش ذوق هم در محل قتلش، ببخشید مرگش براش یک مقبره ساخته بود که این مقبره به مرور زمان تبدیل به امامزاده شده بود ! بنا برین در این ده که نزدیکترین آبادی به این امامزاده بود همه خیلی مذهبی و مؤمن بودند، دخترها با چادر به دنیا میومدند و تنها کسی که بی روسری و با بلوز و شلوار راه میرفت مردهای ده بودند، و من. اولین باری که برای بازدید و بهره برداری از باغمون به ده رفتیم، بر اثر گرمای زیاد ( این منطقه در کویر واقع شده) اول سراغ رودخونه را گرفتم اما بزودی متوجه شدم که توی این گرما حال پیاده روی ندارم، سعی کردم دزدکی ماشینو بردارم اما چون هنوز رانندگی بلد نبودام، با اولین استارت ماشین به جلو پرید و محکم به در باغ اصابت کرد، پس از خیر ماشین سواری گذشتم، چند متری دور تر از من پسری همسن و سال خودم، حدودا ده دوازده ساله، ایستاده بود و نگاهم میکرد، به طرفش رفتم و پرسیدم اگه خری اسبی چیزی داره که من بتونم قرض کنم که بتونم برم لب رود و شنا کنم، گفت خر و اسب نداره اما دوچرخه داره ، و اگر قول بدم که زود برمیگردم بهم قرض میده چون در غیر این صورت کتک مفصلی از پدرش خواهد خورد. من هم قول دادم و دوچرخهٔ بزرگ، خیلی بزرگ مدل مردانه شو گرفتم و بعد از چند بر پا زدن بالانسمو پیدا کردم و رفتم...آب کمی گلآلود اما بر اثر حرکت سریع خنک بود، بعد از اینکه حسابی گرما از بدنم خارج شد تصمیم به بازگشت گرفتم، اما بعد از طی مسافت کوتاهی چشمم افتاد به ده دوازده تا پسر جوون، که داشتنند فوتبال بازی میکردند، ایستادم و بعد از مدتی تماشا پرسیدم اگه منم بازی میدن،که بعد از کمی بحث با هم دیگه بالاخره قبول کردند. و این بازی همون و از یاد بردن وقت همون. یکی از ورزشهای مورد علاقه ی من فوتبال بود، و اگر توپی به دستم میافتد دیگه محال بود رهاش کنم، به این ترتیب بود که اون پسر ، همونی که دوچرخشو به من داده بود ، اون شب سرش شکست. گویا پدرش با چیزی به سرش زده بود که چرا دوچرخه رو به یک غریبه، یک دختر ! قرض داده.از اون طرف هم همه از غیبت طولانی من نگران شده بودند و به اتفاق همون پدر و پسر که از اقوام عمه فاطی بود شروع به گشتن و جست و جو کرده بودند، اما من که گم نشده بودم، پیدا هم نشدم ! بلکه بعد از اتمام مسابقه در حال خوردن هندوانه با رفقای فوتبالیستم، توسط خواهر بزرگم لالا ( که همیشه نقش و مسئولیت سنگین تربیت فیزیکی و اخلاقی منو به عهده داشت ) دستگیر شدم. اینجور بود که من رسما در گروه مردهای ده پذیرفته شدهام. و ارجم دربین دخترهای ده خیلی بالا رفت ، من در ازای قارا قروت، لواشک، پول ، دوچرخه و لوازم تسهیل خرابکاریهای کوچیک بین عاشقهای ده پیغام رد و بدل میکردم. عمه فاطی هم همهٔ این چیز هارو مدید و لذت میبرد، از گوشه و کنار هم هوامو داشت .یاد عمه فاطی و تمام اهالی اون ده شاد باد.
.
/ پروانه
lördag 6 november 2010

سخنی برازندهٔ هلوین
چند وقتیه که به یک جفت کلمه خیلی حساس شدم، البته نا به خود این کلمات ، که به گویندگنش. روحش شاد... اگر کسی به خدا و قیامت و عذاب اخرت ، روح و این جور چیزها عقیده داشته باشه که واقعا روح مرده گانشون شاد . چون هیچ کس نمیخواد که با ارواح عصبانی درگیر و در تماس باشه ، پس همون بهتر که برای این رفتگان آرزوی روحی شاد کرد. اما اگر کسی که به خدا و روح عقیده نداره، چرا میگه روحش شاد؟ البته میدونم که عدهٔ زیادی ناخود آگاه این جمله رو میگن، اما نباید انتظار داشت که آگاهان ، کسانی که ادعای آگاهی میکنند، حرفهای نا آگاهانه نزنند؟. دوران زندگان شاد و یاد رفتگان شادی آور باد






امروز هم گذشت، دیروز شروع خوبی بود :) اما برای اولین بار ( از من عجیبه، فکر کنم مریض شدم ) به خواهر و مادر در و دیوار و زمین و زمان چیزی نگفتم و فقط از هوای خنک صفر درجهٔ پائیزی و پالتوی گرم قطب شمالایم و مثانهٔ در حال ترکیدنم راضی بودم و از مناظر جنگلهای سوت و کور و تاریکی که توش گه گیجه گرفته بودم ، فقط لذت میبردم :) شام هم یک سیب با یک سسییس سیاه ( فکر کنم انگولا یی بود) خوردم . امروز رفتم کمی قدم زدم و خیابونهای ده رو یاد گرفتم، اما یادم رفت بلیط اتوبوس بخرم، در هر صورت فردا کارم شروع میشه، اگه تا شب ازم خبری نشد یا کسی رو کشتم یا کشته شدم
