سلام ای آشنا،
آنقدر نامههای قبلیت را خواندهام که همه را از حفظ شدم. باید ببخشی که اینقدر دیر به دیر برایت مینویسم. تقصیر خودم نیست ،کونگشادی مایهٔ عذاب من است!!!!خیلی وقتها، وقتی که از خواب بیدار میشم، آرزو میکنم که تمام این سالهای اخیر را در خواب دیده بودم، و هنوز "گذشته" بود . زمان، زمان، زمان......من فهمیدم که زمان مطلق نیست، یک لحظه هست و لحظهای دیگر نه. پس باید آنرا دریافت و هرچه گفتنی و کردنی هست باید در "آن" کرد. مثل حرفهای بیادبانه شد، ولی من بیادب نیستم پس بد برداشت نکن. بگذریم، اما نه از هرچه قابل علاقه است، اگر آدم حرف دلش، آرزوهایش را، به دوستش ، به رفیقش، به یاورش بیان کنه،میتواند یا دوستشو برای همیشه از دست بده یا برای همیشه به دست بیاره و حفظ کنه. ولی اگر خاموش باشه، باید تمام عمر با خودش و افکار و احساساتش کلنجار بره که چه میشد اگر این کار را میکردم، شاید همه چیز به گونهای دیگر بود......کم کم دارم فیلسوف میشم...چرا چنین نامهای مینویسم؟ نمیدونم، شاید برای این که میخوام به یک آرامش درونی برسم، شاید برای این که اصلا یادم نیست که چندین ساله که همدیگرو ندیدیم، بلکه مثل ادامهٔ یک روز، مثل روزهای دیگه در گذشتمون، در آنچه که پشت سر داریم، در زندگیمون، حسابش کردم، دوران را میگویم. یعنی اصلا این فاصلهٔ زمانی و مکانی، با اینکه همیشه بود وآزار دهنده هم بود، انگار اصلا وجود نداشت. مثل این که همین دیروز بود که بالای بام، مینشستیم و برای عروسکامون لباس میدوختیم، اسم عروسک تو جینی بود ولی اسم عروسک خودم یادم نیست.... حتما یک اسم زمخت و خطرناک داشت....
میدونی، یک کسی، چیزی ، همیشه توی دلم فریاد میزنه و میگریه. نمیدونم زندگیمو باید از که پس بگیرم! دورانی خوشبخت ، امن، و پر از امید و نیروی زندگی بود آن دوران، یادش به خیر.
من و تو جزوی از تاریخ همدیگر هستیم ولی از روند تکامل همدیگر بیخبر موندیم! اینهای که میگم، مینویسم، میخواهم با تو قسمت کنم، چیز هاییست که تو به دلیل فاصله جغرافیای در جریانش نبودی. البته چیزاستثنائی نیست ، بلکه تنها داستان زندگی یک آدم ، مثل آدمهای دیگه هست، با این تفاوت که این آدم برای تو غریبه نیست و پیوندی که بین ما بوده باعث شده که خاطرات و داستانهایی مشترک داشت باشیم. هرچند که این اشتراک دلیل بر این نیست که برداشتمون از آن دوران نیز شبیه و مشترک باشه. البته من هرچی فکر میکنم، یعنی تا وقتی که در فکرم زندگیمو مرور میکنم، حرفهای بهتری برای بازگو کردن دارم، اما به محض فرود روی کاغذ تمام صفت گویا از یادم میره. هم من و هم تو ، حتما دچار تغییرات زیادی شدیم، اما من میخواهم که تو بدونی ، که من با کسی غریبه نشدم، بلکه میخواستم شمارو، تو رو از تمام تجرباتم و تاثیراتی که روی من گذاشته بودند حفظ کنم، اما من ، همون آدم قدیمی و همیشگی هستم که بودم! با همون احساس و ادراکی که قبلان داشتم، احتمالا کمی پخته تر ! پخته؟ اصلا چی هست؟ خامی چیست؟ ..... اما، اما، زندگی خیلی با من دوست نبود، یا شاید هم من به خاطر حساسیت بیش از اندازه برای این نوع زندگو که در همه جا، کمابییش به یکسان در جریان است، کمی زیادی!!! بودم، احساس میکنم که من بالای این زندگی قرار دارم، در حالیکه در عمیقترین سیاهچال همین زندگی جا گرفته بودم،
میگویند که آدم مجنون راحته، هیچ چیز نمیفهمه و رنج هم نمیبره، بعضی وقتها خیلی دوست داشتم که این موضوع شامل حال من هم میشد، من همیشه مجنون بودم ولی نفهمی و بیرگی نسیب دیگران شد ! ، و من مجبور شدم ، با تمام جنونم، حسّ کنم، لمس کنم، بچشم و تجربه کنم، دوست دارم بدونی که من در این چند سال اخیر، چیزهایی دیدم و تجربه کلردم که اصلا فکر نمیکردم وجود داشته باشه.. در واقعیت ما، در فرهنگ ما در زندگی ما ، خیلی مسائل از کلاس پایینی برخورداره و اصلا در شأن ما نبود و نیست که خود را با یک سری مسائل و مردم بخصوص قاطی کنیم. اما کردیم، شدیم... اجتناب ناپذیر شد....من الان شروع کردم به تعریف مسائلی که تا به حال آنها رو برای خودم نگاه داشته بودم، اما نمیدونم تو میخواهی چیزی بدونی یا نه؟ آدم دیوانه که یادت نرفت؟ و دیوانگی؟ تو خود نیز غربت و تنهایی را چشیده ای، تو هم حتما بعضی روزها نشستی و برای بوی بارون روی خاکهای گرم یک بعد از ظهر تابستانی جلوی خونمون ،هایهای گریه کردی.برای هوای خنک شبهای تابستان ، "ممدلی" طالبی فروش ، برای خاچی :( برای صدای امواج دریائ خزر. برای بخاری هیزمی خرّم آباد. با تمام آرامش و زیبایی که فقط اونجا وجود داره، در کوچه باغهای کودکیمون. یک بوی خاصی در این خاطرات هست که باعث میشه آدم آنقدر سرپا بمونه که بتونه یک بار ، فقط یک بار دیگه حسشون کنه، لمسشون کنه. اما بابا پترو نتونست ، طاقت نیاورد، دوام نیاورد، و من به جای او سرپا ایستادم که هم خاطرات او را به یاد بسپارم هم آرزوهای او را زندگی کنم و هم زندگی کنم!! و در این میان، زندگی گم شد، کتاب شد، داستانی دست نیافتنی شد.... آنقدر دور دست که دیگر حتا از یاد رفت، آنچه من بودم.... نه میخندیدم، و نه گریه میکردم....از بیحالی و بی علاقگی ترک غذا و سیگار کردم....دلم تنگه آتش کوه است، و قلاب سنگم و نسرین خرد، راستی از نسرین خرد خبر داری؟ از خانواده خرد خبری داری؟ مثل خودمان بودند، از خودمان بودند... وقتی شنیدم خوشقدم خانم از دنیا رفت، دلم شکست و گریه کردم، خیلی گریه کردم، بد از ۲۰ سال اولین بار بود که اشک میریختم، برای او، برای بابا، برای گربهام پروفسور! که رفت، گم شد و دیگه برنگشت، برای ممل که همیشه اذیتش میکردم، برای درخت شاتوت باغچهٔ نسرین اینا، برای خط گچی کج و ما وجی که نوشته بود اکبر خرد خر است..
تربیت آزاد و دو فرهنگی ما محسنات زیادی داشت اما بی زیان هم نبود. البته اون موقع بهش افتخار میکردم و الان میفهمم که دست ما هم نبود. ما نمیتونستیم طور دیگری زندگی کنیم،ما نمیتونستیم با عقب کشیدن خودمون، با دیگران برابر بشیم، آنها باید رشد میکردند. اما ، اما، اما..... آسان نبود که همیشه خودت را متفاوت حسّ کنی، که همیشه، یا بیشتر وقتها بدون اینکه حتا خودت بدونی، در خاطرات و رویاهای پدر و مادرت زندگی کنی، که نه ریشه در جایی داشته باشی و نه شاخ و برگ در جایی، و تقریبا هیچ وقت کسی، همسان خودت پیدا نکنی، و بیشتر وقتا به همدمی با کسانی مجبور شوی که مثل تو نیستند، با زبان تو بیگانه اند... بله گفتنی زیاد سفیا جان...... فکر نکنی دیوانه شدم ، حداقل دیوانه تر نشدم ،ولی من یکجوری ، تقریبا در عالمی بین واقعیت و رویا زندگی کردم، برای اینکه بتونم ادامه بدم ضروری بود، زندگی من / ما مثل ساعت بی باطری ایستاد، من از ۱۹۷۹ منجمد شدم، در خوابی عمیق ،اسیر کابوسی چسبنده و غلیظ، منتظر بیداری ام. آیا تو هم خوابیدی؟ بعضی وقتها ، آنقدر دلم میخواد با شما، در ایران، در گذشته باشم که احساس خفگی میکنم، روحم بغض میکنه، روح من دیگه بغض مزمن داره. تا حالا روح دیدی؟ بچه که بودیم منو با روح هات! خیلی میترسوندی، پس میدونی روحی که بغض راه گلوشو گرفته چه شکلیه.......تو میدونی؟ که همیشه تنها دوستم بودی؟ به جز( نسرین خرد) راستی هنوز هم از نسرین خرد خبری نداری؟ یاد حرفت افتادم که همیشه از قول نیما میگفتی، برای به دست آوردن چیزهایی قابل علاقه ، از چیز هایی که بهش علاقه داری دست بکش. کشیدم، به دست نیامد. چرا، آمد ولی من ندیدم، .....
ترس من هیچ گاه از تنهایی نبود، همونطور که میدونی، من خیلی وقتها تنهایی را ترجیح میدادم، هفته در خانه تنها مینشستم و کتاب میخوندم ، نقاشی میکردم، و به هیچ کس احتیاج نداشتم!! اما اینجا، این سالهای اخیر من از درون تنها شدم، از خودم تنها شدم.... خودم را گم کردم.... این بود که من را به فکر و وحشت انداخت. از اون تنهاییهای که هیچ وقت، هیچ چیز، هیچ کس، در درونت نیست. فقط یک خلا سیاه و بی انتها. من افتادم، و با من دیگران نیز، کسانی که به من احتیاج داشتند، به خاطر من شکستند... و من زندگی را رها کردم.... که خودم را پیدا کنم، دلم را، احساسم را. روحم را، همان روحی که بغض داشت/ یا نداشت؟ و تمام چیزهایی که از من دزدیده شده بود. دزد سر گردان اما خودم بودم، من خودم به خودم شبیخون زده بودم، تمام سالهایی که در خشکسالی و تشنگی به سر میبردم تا دریا نیم نگاهی بیشتر نبود، اما برای این که قادر به دیدن و رفتن و رسیدن باشم، چیزی کم بود، چیزی که از من به پستی و رندی، کم کم اما تا ذرهٔ آخر به تاراج رفته بود؛ جرأت و اعتماد و دزد این قافله خودم بودم و بس. واقفم به کوتاهی ، اما بلند کردن از یادم رفته... دستهایم بی خاصیت چندیست به کمک هیچ کس نشتافته، مدتی فکر میکردم که فکر! میکنم، به تمام جزئیات گوز را دادن و قبض را گرفتن! به انواع متدهای بی درد، کم درد، و دردناک. اما از عشق ، نه از ترس. از عقل ، نه از پشیمانی، پشیمان شدم. چشمانم دیر باز شد.... اما باز شد، قدمهایم استوار شد ، هنوز دست یاری اما به کسی ندادهام ، و آنها که به من دادند، ردّ کردم، من دیگر مهربان نیستم.. چرا؟ درونم طوفانی از دریاست، دریایی از توفان، و عشقی عمیق و خفقان آور. کسی که در من ، و در احساسات من شیرجه میزند، باید غواصی بداند وگرنه از عشق من خفه خواهد شد. از اینرو بین دنیای درونم و بیرون دیواری نامریی بنا کرده ام. من چیزی را که از آن فراوان دارم ، نمیتوانام، قادر نیستم ، میترسم با دیگران تقسیم کنم، عشق تنها کالایست که نباید آنرا انبار کرد، که از مصرف زیاد میشود. که از خست تبدیل به انرژی تاریکی میشود که دیگر هیچ نوری قادر به عبور از آن نخواهد شد. من اما امروز، خودم را به دریا زدم ، به دریای درون خود، و غرق شدم، و دریا شدم، نفس میکشم حتا اگر زیر آب، اما نفس میکشم. امروز دوست میدارم، امروز همه را میفهمم، امروز امیدوارم ، امید ، میدونی که اسم آریو امید هم هست؟ گفتند اسمش را بگذارید آریو برزن، اما گذشتیم آریوامید... امروز امید ۱۰ ساله شد، سالها با امید.بی آنکه کشفش کنم..... زندگی کردم ، و امروز وقتی که زندگی نمیکردم کشفش کردم.... شاید دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.. همینطوره ، من دیر رسیدم اما تا آخر خط خواهم ماند، تا آخر راه... یادت میاد برام نوشتی. نگرانتم پری ، خودت را گم کردی، بگرد ، فقط تو میتونی پیدات! کنی؟ ردّ پای خودم را پیدا کردم، میدانم کجا هستم، و میدانم که برای رسیدن باید رفت و برای رفتن نباید بر کول دیگران نشست، باید قدم در راه گذشت، و رفت ، و رفت ، و رفت ، تا پیدا کرد و رسید. برای بالیدن، باید رو به بالا رشد کرد، نمیتوان با بریدن شاخههای دیگران خود را بلند قد و رسا انگاشت. خواهرم، دوستم،سفیا جان ، سپاسگزارم که هنوز آنقدر خوبی در این دنیا هست که زخمهای من را نیز مداوا کند. و زخمهای ترا و کودکانمان را، و پدرانمان را. باید در اولین فرصت استخوانهای بابا را به کشور خودش ببرم، مطمئنم ، که از تمام جسم پوسیده اش فقط دو چشم سالم مانده که به امید دیدار زینا هنوز باز هستند...چه زیباست که امید داریم و یکدیگر را...... دستم در میکنه، از نوشتن، بعد بیشتر حرف خواهیم زد، تا بعد.....
من و تو جزوی از تاریخ همدیگر هستیم ولی از روند تکامل همدیگر بیخبر موندیم! اینهای که میگم، مینویسم، میخواهم با تو قسمت کنم، چیز هاییست که تو به دلیل فاصله جغرافیای در جریانش نبودی. البته چیزاستثنائی نیست ، بلکه تنها داستان زندگی یک آدم ، مثل آدمهای دیگه هست، با این تفاوت که این آدم برای تو غریبه نیست و پیوندی که بین ما بوده باعث شده که خاطرات و داستانهایی مشترک داشت باشیم. هرچند که این اشتراک دلیل بر این نیست که برداشتمون از آن دوران نیز شبیه و مشترک باشه. البته من هرچی فکر میکنم، یعنی تا وقتی که در فکرم زندگیمو مرور میکنم، حرفهای بهتری برای بازگو کردن دارم، اما به محض فرود روی کاغذ تمام صفت گویا از یادم میره. هم من و هم تو ، حتما دچار تغییرات زیادی شدیم، اما من میخواهم که تو بدونی ، که من با کسی غریبه نشدم، بلکه میخواستم شمارو، تو رو از تمام تجرباتم و تاثیراتی که روی من گذاشته بودند حفظ کنم، اما من ، همون آدم قدیمی و همیشگی هستم که بودم! با همون احساس و ادراکی که قبلان داشتم، احتمالا کمی پخته تر ! پخته؟ اصلا چی هست؟ خامی چیست؟ ..... اما، اما، زندگی خیلی با من دوست نبود، یا شاید هم من به خاطر حساسیت بیش از اندازه برای این نوع زندگو که در همه جا، کمابییش به یکسان در جریان است، کمی زیادی!!! بودم، احساس میکنم که من بالای این زندگی قرار دارم، در حالیکه در عمیقترین سیاهچال همین زندگی جا گرفته بودم،
میگویند که آدم مجنون راحته، هیچ چیز نمیفهمه و رنج هم نمیبره، بعضی وقتها خیلی دوست داشتم که این موضوع شامل حال من هم میشد، من همیشه مجنون بودم ولی نفهمی و بیرگی نسیب دیگران شد ! ، و من مجبور شدم ، با تمام جنونم، حسّ کنم، لمس کنم، بچشم و تجربه کنم، دوست دارم بدونی که من در این چند سال اخیر، چیزهایی دیدم و تجربه کلردم که اصلا فکر نمیکردم وجود داشته باشه.. در واقعیت ما، در فرهنگ ما در زندگی ما ، خیلی مسائل از کلاس پایینی برخورداره و اصلا در شأن ما نبود و نیست که خود را با یک سری مسائل و مردم بخصوص قاطی کنیم. اما کردیم، شدیم... اجتناب ناپذیر شد....من الان شروع کردم به تعریف مسائلی که تا به حال آنها رو برای خودم نگاه داشته بودم، اما نمیدونم تو میخواهی چیزی بدونی یا نه؟ آدم دیوانه که یادت نرفت؟ و دیوانگی؟ تو خود نیز غربت و تنهایی را چشیده ای، تو هم حتما بعضی روزها نشستی و برای بوی بارون روی خاکهای گرم یک بعد از ظهر تابستانی جلوی خونمون ،هایهای گریه کردی.برای هوای خنک شبهای تابستان ، "ممدلی" طالبی فروش ، برای خاچی :( برای صدای امواج دریائ خزر. برای بخاری هیزمی خرّم آباد. با تمام آرامش و زیبایی که فقط اونجا وجود داره، در کوچه باغهای کودکیمون. یک بوی خاصی در این خاطرات هست که باعث میشه آدم آنقدر سرپا بمونه که بتونه یک بار ، فقط یک بار دیگه حسشون کنه، لمسشون کنه. اما بابا پترو نتونست ، طاقت نیاورد، دوام نیاورد، و من به جای او سرپا ایستادم که هم خاطرات او را به یاد بسپارم هم آرزوهای او را زندگی کنم و هم زندگی کنم!! و در این میان، زندگی گم شد، کتاب شد، داستانی دست نیافتنی شد.... آنقدر دور دست که دیگر حتا از یاد رفت، آنچه من بودم.... نه میخندیدم، و نه گریه میکردم....از بیحالی و بی علاقگی ترک غذا و سیگار کردم....دلم تنگه آتش کوه است، و قلاب سنگم و نسرین خرد، راستی از نسرین خرد خبر داری؟ از خانواده خرد خبری داری؟ مثل خودمان بودند، از خودمان بودند... وقتی شنیدم خوشقدم خانم از دنیا رفت، دلم شکست و گریه کردم، خیلی گریه کردم، بد از ۲۰ سال اولین بار بود که اشک میریختم، برای او، برای بابا، برای گربهام پروفسور! که رفت، گم شد و دیگه برنگشت، برای ممل که همیشه اذیتش میکردم، برای درخت شاتوت باغچهٔ نسرین اینا، برای خط گچی کج و ما وجی که نوشته بود اکبر خرد خر است..
تربیت آزاد و دو فرهنگی ما محسنات زیادی داشت اما بی زیان هم نبود. البته اون موقع بهش افتخار میکردم و الان میفهمم که دست ما هم نبود. ما نمیتونستیم طور دیگری زندگی کنیم،ما نمیتونستیم با عقب کشیدن خودمون، با دیگران برابر بشیم، آنها باید رشد میکردند. اما ، اما، اما..... آسان نبود که همیشه خودت را متفاوت حسّ کنی، که همیشه، یا بیشتر وقتها بدون اینکه حتا خودت بدونی، در خاطرات و رویاهای پدر و مادرت زندگی کنی، که نه ریشه در جایی داشته باشی و نه شاخ و برگ در جایی، و تقریبا هیچ وقت کسی، همسان خودت پیدا نکنی، و بیشتر وقتا به همدمی با کسانی مجبور شوی که مثل تو نیستند، با زبان تو بیگانه اند... بله گفتنی زیاد سفیا جان...... فکر نکنی دیوانه شدم ، حداقل دیوانه تر نشدم ،ولی من یکجوری ، تقریبا در عالمی بین واقعیت و رویا زندگی کردم، برای اینکه بتونم ادامه بدم ضروری بود، زندگی من / ما مثل ساعت بی باطری ایستاد، من از ۱۹۷۹ منجمد شدم، در خوابی عمیق ،اسیر کابوسی چسبنده و غلیظ، منتظر بیداری ام. آیا تو هم خوابیدی؟ بعضی وقتها ، آنقدر دلم میخواد با شما، در ایران، در گذشته باشم که احساس خفگی میکنم، روحم بغض میکنه، روح من دیگه بغض مزمن داره. تا حالا روح دیدی؟ بچه که بودیم منو با روح هات! خیلی میترسوندی، پس میدونی روحی که بغض راه گلوشو گرفته چه شکلیه.......تو میدونی؟ که همیشه تنها دوستم بودی؟ به جز( نسرین خرد) راستی هنوز هم از نسرین خرد خبری نداری؟ یاد حرفت افتادم که همیشه از قول نیما میگفتی، برای به دست آوردن چیزهایی قابل علاقه ، از چیز هایی که بهش علاقه داری دست بکش. کشیدم، به دست نیامد. چرا، آمد ولی من ندیدم، .....
ترس من هیچ گاه از تنهایی نبود، همونطور که میدونی، من خیلی وقتها تنهایی را ترجیح میدادم، هفته در خانه تنها مینشستم و کتاب میخوندم ، نقاشی میکردم، و به هیچ کس احتیاج نداشتم!! اما اینجا، این سالهای اخیر من از درون تنها شدم، از خودم تنها شدم.... خودم را گم کردم.... این بود که من را به فکر و وحشت انداخت. از اون تنهاییهای که هیچ وقت، هیچ چیز، هیچ کس، در درونت نیست. فقط یک خلا سیاه و بی انتها. من افتادم، و با من دیگران نیز، کسانی که به من احتیاج داشتند، به خاطر من شکستند... و من زندگی را رها کردم.... که خودم را پیدا کنم، دلم را، احساسم را. روحم را، همان روحی که بغض داشت/ یا نداشت؟ و تمام چیزهایی که از من دزدیده شده بود. دزد سر گردان اما خودم بودم، من خودم به خودم شبیخون زده بودم، تمام سالهایی که در خشکسالی و تشنگی به سر میبردم تا دریا نیم نگاهی بیشتر نبود، اما برای این که قادر به دیدن و رفتن و رسیدن باشم، چیزی کم بود، چیزی که از من به پستی و رندی، کم کم اما تا ذرهٔ آخر به تاراج رفته بود؛ جرأت و اعتماد و دزد این قافله خودم بودم و بس. واقفم به کوتاهی ، اما بلند کردن از یادم رفته... دستهایم بی خاصیت چندیست به کمک هیچ کس نشتافته، مدتی فکر میکردم که فکر! میکنم، به تمام جزئیات گوز را دادن و قبض را گرفتن! به انواع متدهای بی درد، کم درد، و دردناک. اما از عشق ، نه از ترس. از عقل ، نه از پشیمانی، پشیمان شدم. چشمانم دیر باز شد.... اما باز شد، قدمهایم استوار شد ، هنوز دست یاری اما به کسی ندادهام ، و آنها که به من دادند، ردّ کردم، من دیگر مهربان نیستم.. چرا؟ درونم طوفانی از دریاست، دریایی از توفان، و عشقی عمیق و خفقان آور. کسی که در من ، و در احساسات من شیرجه میزند، باید غواصی بداند وگرنه از عشق من خفه خواهد شد. از اینرو بین دنیای درونم و بیرون دیواری نامریی بنا کرده ام. من چیزی را که از آن فراوان دارم ، نمیتوانام، قادر نیستم ، میترسم با دیگران تقسیم کنم، عشق تنها کالایست که نباید آنرا انبار کرد، که از مصرف زیاد میشود. که از خست تبدیل به انرژی تاریکی میشود که دیگر هیچ نوری قادر به عبور از آن نخواهد شد. من اما امروز، خودم را به دریا زدم ، به دریای درون خود، و غرق شدم، و دریا شدم، نفس میکشم حتا اگر زیر آب، اما نفس میکشم. امروز دوست میدارم، امروز همه را میفهمم، امروز امیدوارم ، امید ، میدونی که اسم آریو امید هم هست؟ گفتند اسمش را بگذارید آریو برزن، اما گذشتیم آریوامید... امروز امید ۱۰ ساله شد، سالها با امید.بی آنکه کشفش کنم..... زندگی کردم ، و امروز وقتی که زندگی نمیکردم کشفش کردم.... شاید دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.. همینطوره ، من دیر رسیدم اما تا آخر خط خواهم ماند، تا آخر راه... یادت میاد برام نوشتی. نگرانتم پری ، خودت را گم کردی، بگرد ، فقط تو میتونی پیدات! کنی؟ ردّ پای خودم را پیدا کردم، میدانم کجا هستم، و میدانم که برای رسیدن باید رفت و برای رفتن نباید بر کول دیگران نشست، باید قدم در راه گذشت، و رفت ، و رفت ، و رفت ، تا پیدا کرد و رسید. برای بالیدن، باید رو به بالا رشد کرد، نمیتوان با بریدن شاخههای دیگران خود را بلند قد و رسا انگاشت. خواهرم، دوستم،سفیا جان ، سپاسگزارم که هنوز آنقدر خوبی در این دنیا هست که زخمهای من را نیز مداوا کند. و زخمهای ترا و کودکانمان را، و پدرانمان را. باید در اولین فرصت استخوانهای بابا را به کشور خودش ببرم، مطمئنم ، که از تمام جسم پوسیده اش فقط دو چشم سالم مانده که به امید دیدار زینا هنوز باز هستند...چه زیباست که امید داریم و یکدیگر را...... دستم در میکنه، از نوشتن، بعد بیشتر حرف خواهیم زد، تا بعد.....
جالب بود سفیا رومعرفی نکرده بودین والبته نوشته تون مثل نوشته های آدم های افسرده هم نیست خیلی روان وتقریبادرددله, منتظر بقیه هستم.
SvaraRaderaIt is an objective experience.........how I write and how to read...... dose matter.....
SvaraRadera