
آسپیرن خوردم دوباره، تبم کمتر شد اما شکمم میسوزه. با نوشتن ، اشتیاق به نوشتن بیشتر میشه. نوک انگشتانم با درون سرم از این گفتنیهای نگفته در حال انفجاره..... نمیدانم چرا، اما مشتاقم، به بیان این ها.....برای تو، که میدانی..... البته برای شناخت و آشنایی بیشتر باید کمی به عقب برگردم، ولی اول این قصّه را ، که تاریخ من است باید به پایان برسونم، قصّهٔ امیر!!! داستان محرکی که سالها زندگی منو کانالیزه کرد ، حتی در نبودنش، دیدم، در قصهٔ تو سیاست و فعالیت سیاسی نقش عمدهای داشت، ولی در قصهٔ من، شکل بیان من عمدتاً، به احساساتم بهای بیشتری داده شده بود... تو هم دیدی این را؟ نه این که, احساسات تو کمتر یا فعالیت من کمتر یا کم بها تر بود، اثری که این دوران روی من گذاشت ، بعد از فیدبک این را بر من بارز کرد، که تاثیرات احساسی و روانی داستان امیر، آنقدرها هم که دوست داشتم ردّ کنم، ناقابل نبود.
گفتم ۲ ماه تبدیل به ۲۰ سال شد.. من در عرض دو ماه قرار بودگذرنامهی جعلی بگیرم... مبلغ زیادی هم پرداخته بودم اما زودتر حاضر نمیشد.... امیر به خاطر اینکه از نظر سیاسی بودنش ماندنش در ایران خطرناک بود مجبور به رفتن شد ، سهیلا از شوهرش جدا شد و با امیر راهی ترکیه شد، و قرارمون ۲ ماه دیگه بود، در سوئد. خواهر بزرگ من از قبل در سوئد زندگی میکرد، خواهر بزرگ امیر نیز. بعد از اون دیگه چیزی از امیر، خود امیر نشنیدم، فقط مادرش به من میگفت باید زودتر به سوئد بری .یک هفته قبل از خروجم، احضاریهای از دادستانی انقلاب برایم آمد ( جریان دستگیری دو سه سال قبل) برای پیگیری پروندهٔ من، .با تلاش پاسپورتم را زودتر به دست آوردم و با یکی از فامیلهای دور که دوستی نزدیک بود، از طریقه ترکیه به بلغارستان ، آلمان به سوئد آمدم. دو ماه کمتر شد ، امیر را هم دیدم، در کمپی که بودم، بی خبر از او و سهیلا ، منتظر تماس مادرشون، امیر جلوم سبز شد ، با دختر رئیس کمپ نامزد کرده بود، دیدار کوتاه بود، کوتاهش کردم... (من با خودم رازی داشتم که میبایست با او تقسیم میکردم، اما نکردم، و همچنان این راز فقط راز من است، بعد از این همه سال.... ) و من رفتم ، بی آنکه پشت سرم را نگاه کنم، چند سال بعد با مردی از کردستان آشنا شدم و با هم زندگی کردیم، زندگی تشکیل دادیم، نه ازدواج.... بچه هم گرفتیم اما هیچ وقت او را مثل خودش برداشت نکردم، من همیشه کوچکترین حرکت او را با امیر مقایسه میکردم، ، میشد ساعتها راه برم تا بتونم کسی رو که از دور فکر میکردم امیره پیدا کنم و مطمئن بشم که اون هست یا نه.... سالها از زندگیم متبلور از یادی دوردست و احساسی که میخواستم دوباره حسّش کنم رنگ خورد و زنگ زد. نه فقط زندگی من، بلکه تمام آنهائی که به نحوی در زندگی من شرکت داشتند.. ...در این مدت البته از فعالیت سیاسی غافل نبودام اما با احزاب چپ سوئد کار میکردم، دورادور با سهیلا تماس داشتم، هیچ وقت نه از سهیلا و نه از مادرش که در ضمن دوست نزدیک مادر من هم بود ، از امیر چیزی نپرسیدم....... ۴ سال پیش مادر امیر در یک تماس تلفنی با مادر من به من پیغام داد که امیر جدا شده، حالش خوب نیست، و مسرن میخواد منو ببینه..... من کمی صبر کردم، مادرش دوباره زنگ زد از من خواست با امیر تماس بگیرم.... بالاخره بعد از ۴ هفته جنگ با خودم به او تلفن کردم و گفتم که در راهم، شهر من تا شهر امیر، با ماشین ۶ ساعت فاصله داره. رسیدم، در سنتر شهر قرار دستیم،، دیدمش ، شکسته از شکست اما مثل گذشته بود، ساعتها راه رفتیم حرف زدیم، بیشتر او حرف زد و من گوش کردم، از من طلب بخشش کرد..... از زندگیش تعریف کرد.. بیشتر خوب.... از بچهاش . همسر سابقش که با مردی دیگر رفته و او را با بچهها به حال خود رها کرده بود!! و گفت ، وقتی که حالش بهتر شد، قصد داره با ما از سر بگیرد!!و تمام این سالها دوری و ناراحتی را جبران کنه، از من خواست که به شهر او سفر کنم .... اما... اما.... وقتی بعد از این سالها اشتیاق و دوری او را دیدم و حرفاشو شنیدم... فهمیدم که تمام این گردش و پویش بیخود بود. من زندگیم رو, روی یادها و خاطرات بنا کرده بودم، خاطراتی که دیگر هرگز نمیشد تکرارشون کرد... تنها رهزن این مساله این بود... "اگر ما با هم بودیم ....چه میشد...حتما زندگی بهتر و متفاوت بود" وقتی اون شب از امیر جدا شدم، کوله باری که اینهمه سال روی قلبم داشتم خالی و سبک بود. دیگر چیزی نبود که من بخوام حسرتشو بخورم، من با از دست دادن امیر در واقع چیز زیادی از دست نداده بودم، اما با فکرش که مدام در سرم بود روزهای خوبی از زندگیمو از دست دادم......من همیشه در بند او بودم، اما آن شب، بعد از این که از هم جدا شدیم ، احساس کردم که آزاد شدم...........و شدم. و اون رازی که داشتم، تبدیل به واقعیتی دیگه شد. که شاید روزی از روزها...... اگر لازم بود به یک نفر ، هنوز نمیدونم کی، بگم..... شاید هم نه..........
Inga kommentarer:
Skicka en kommentar