
تو فردا میروی اما
به هر جا میروی بی من
دمی در پرنیان خاطرات خویش تنها باش
به هر جا آشیان کردی،
سکوت سنگفرش یادها را یک زمان بشکن
و در امواج رویاهای رنگینت
به یاد آور حقیری را
که در اعماق چشمانت
تمام هستیش را جست و جو میکرد
که با امید دیدار تو در رویا
به بستر میخزید از شوق
و با یادت سحر از خواب برمیخاست
به یاد آور تو ابر دیدگانی را
که اینک در سکوتی گنگ
بلورین قطرههای اشک حسرت
بر غبار خاطرات خویش میریزد
تو فردا از دیارم کوچ خواهی کرد
ولی هرگز،
تو در این رهگذر تنها نخواهی بود.
دلم ، این کولی غمگین
به همراهت سفر را تا ابد آغاز خواهد کرد
تو این دیوانه را تا شهرهای دور خواهی برد
تو فردا کوچ خواهی کرد
ولی هرگز تو تنها نیستی هرگز.
تو احساس مرا با خویش خواهی برد
تو با این کوچ ناهنگام، تمامی وجودم را
درون کوچه های نیستی، بر باد، خواهی داد
و من این شاعر دیوانه در تنهائیم آواره خواهم ماند.
تو فردا میروی ، اما،
بگو، من بی تو، بی احساس، بی اندیشهٔ فردا
چگونه میتوانم زیست
(پروانه عسکریان)
Inga kommentarer:
Skicka en kommentar