
.سالها پیش، وقتی خیلی بچه بودم ، همسایهای داشتیم به نام ثری خانم، که دو تا بچه داشت همسن من و سفیا. فرشته و حمید ثری خانم! مادرمون میگفتند که وقتی ما بزرگ شدیم باید با هم عروسی کنیم، ما همسایه دیوار به دیوار بودیم و همیشه خونهٔ هم . ولی از وقتی مامانامون راجع به عروسی !! ما حرف زده بودند ما خجالت میکشیدیم با هم بازی کنیم یا اصلا حرف بزنیم، اما اون بیشتر وقتها منو که میدید فرار میکرد. وقتی همدیگرو میدیدیم با عشوه و خجالت ازش میپرسیدم خوب؟این خوب به این معنی بود : یعنی معلومه که وقتی بزرگ شدیم با هم عروسی میکنیم، بیخود فرار نکن!!!...حمید هم سرشو کج میکرد کمی به طرف من و از زیر با نگاهی شرم زده میگفت خوب!! یعنی : میدونم که چارهای ندارم ، باشه عروسی میکنیم.!! گذشت، سالها گذشت و من شدم نوجوان ، قلدر محل ،انقلابی، ، دیگه کسی هم جرات نداشت به من به چشم یک دختر نگاه کنه، لاس زدن و از این جور حرفا ممنوع بود، به خصوص در محل خودمون. تو این مدت حمید و فرشته را هم زیاد ندیدم، یک روز عصر از تظاهرات برگشت بودم که همسایمون ، در زد و گفت از در عقب درو ، دارن میان بگیرنت!! ما هم که در عقب نداشتیم ، من پریدم بالای دیوار و تو حیات خونهٔ سوری خانم . حمید هم اونجا بود ، با اشارش سریع پریدم تو ماشین ، و در حالیکه سرمو خم کرده بودم که دیده نشم از اونجا روندیم ، و از خطر، جستم، همین که سرم پاین بود با خودم فکر کردم ، عجب این حمید خوش تیپ شده ها، نباید بذارم حروم شه!! مامانامون هم که گفت بودند ما باید ا هم عروسی کنیم، ، کرمم گرفت که کمی سربه سرش بذارم. همین که فهمیدم از شهر خارج شدیم و دیگه خطری نیست ، جامو عوض کردم که مثل آدم بشینم روی صندلی، و همینطور که جامو عوض میکردم سرمو بالا کردم ، نگاهش که بهم خورد، بهش زول زدم، مژه هامو مثل بال پروانه در حال فرار تند تند به هم زدم و با عشوه و صدایی که سعی میکردم نازکش کنم گفتم : خوب؟ کلی خندیدیم، البته ما همیشه دوستان خوبی موندیم اما هیچ وقت دیگه حرف عروسی و پسر بازی دختر بازی هم با هم نزدیم، بعد هم که دیگه پراکنده شدیم، ازش بیخبر بودم تا ۴- ۵ سال پیش که ایتالیا بودم ، تلفنم زنگ زد، گوشی را که برداشتم ، یکی داد میزد ، خوب؟؟ خوب؟؟ خلاصه باز ما دوستان قدیم همدیگرو پیدا کردیم. ولی تا جایی که من میدونم ، هنوز کسی به حمید نگفته خوب!! یا بهتر بگم هنوز حمید از کسی نپرسیده ، خوب؟.... ;
عالی!مطمئن باشید نوشته هاتون رو تاآخر من می خونم.
SvaraRadera