چه کسی خواهد دانست که من
نام خوشبوی ترا به تنم حکّ کردم
چه کسی حرف مرا خواهد برد
به سرایت ای دوست
چه کسی میوه پر بار مرا خواهد چید؟
و به درگاه تو پیغام خواهد آورد
چه کسی پیکرهٔ عشق مرا
به تو چون آوازی
بارها خواهد خواند؟
چه کسی خواهد گفت
که همیشه تا دور
خانه ات، سینهٔ تندیس من است؟
و دو چشمان عمیقت هر روز
به تنم خواهد گفت،
هست شب ، قصّه بگو
من به او خواهم گفت،
من به چشمان قشنگی که به من زل زده است خواهم گفت
که شبی ، دخترکی تنها تر از پری دریایی عاشق شد
که شبی چشم قشنگی که چون چشمان تو بود
به نگاهش آمیخت
و دل خستهٔ او را با خود برد به دیار خورشید
دست اورا بوسید،
و به آتش افکند،پیکر سرد و غم آلودش را
من به او میگویم
که شبی مرد ستبر اندامی
دل آن کوچک دریایی را
برد تا دورترین جنگل سبز
برد تا قلّهٔ پر اوج و فراز
که شبی دست عزیزی که چو دستان تو بود
دست بر گردنش آویخت و گفت،
چه لب زییبایی!
عصر باران بارید
و سحر طوفان شد،
صبح، خورشید ز چشمان درخشندهٔ مرد،
مشرقی زیبا کرد
و دل دختر افسانه ما را با خود برد به دشت.
-----
چشم تندیس من آلودهٔ خواب است و باز، خواب را میراند
چشم او میدانی..، مثل چشمان عمیقت در صبح ، عشق را میجوید
دستهایش به بلندای سپیدار بلند لب رود،
به تن خستهٔ شب میساید،
و تنم لذت این سایش را، به زمان خواهد گفت.
با د پیغام مرا خواهد برد.
کاش اینجا بودی
کاش اینجا بودی
کاش میدید ترا
آن دو چشمی که چون چشمان تو الفت دارند
کاش تندیس مرا میدیدی،
یاد دارم که تو گفتی با او
"ای که چشمان تو شبنم دارد
ای که لبهای تو چون گلبرگ است
ساکن قلّهٔ مغرور طلوعم ،
افسوس، که تو از دریایی
تن من در دریا خواهد مرد،
و تو در خانهٔ من
یاد من همراهت
به توای دختر غمگین درود،
با توای دختر زیبا بدرود.
غنچهٔ قلب من اما با توست"
و کنون، غنچهٔ بشکفتهٔ او ،
دم به دم میگوید،
هست شب قصّه بگو
من به او خواهم گفت
که تو رفتی آن روز
و هنوز
دل آن دختر دریا با توست
غنچه ای را که سپردیش به او
میشکوفد در داشت،
میشکوفد در کوه.
و در آبی قشنگ دریا، میستیزد با مرگ
چه کسی خواهد دانست که بی تو چه عذابی دارد...
کاش اینجا بودی،
کاشکی میدیدی،
غنچهٔ قلب تو در من چه شکوفا شده است
نام خوشبوی ترا به تنم حکّ کردم
چه کسی حرف مرا خواهد برد
به سرایت ای دوست
چه کسی میوه پر بار مرا خواهد چید؟
و به درگاه تو پیغام خواهد آورد
چه کسی پیکرهٔ عشق مرا
به تو چون آوازی
بارها خواهد خواند؟
چه کسی خواهد گفت
که همیشه تا دور
خانه ات، سینهٔ تندیس من است؟
و دو چشمان عمیقت هر روز
به تنم خواهد گفت،
هست شب ، قصّه بگو
من به او خواهم گفت،
من به چشمان قشنگی که به من زل زده است خواهم گفت
که شبی ، دخترکی تنها تر از پری دریایی عاشق شد
که شبی چشم قشنگی که چون چشمان تو بود
به نگاهش آمیخت
و دل خستهٔ او را با خود برد به دیار خورشید
دست اورا بوسید،
و به آتش افکند،پیکر سرد و غم آلودش را
من به او میگویم
که شبی مرد ستبر اندامی
دل آن کوچک دریایی را
برد تا دورترین جنگل سبز
برد تا قلّهٔ پر اوج و فراز
که شبی دست عزیزی که چو دستان تو بود
دست بر گردنش آویخت و گفت،
چه لب زییبایی!
عصر باران بارید
و سحر طوفان شد،
صبح، خورشید ز چشمان درخشندهٔ مرد،
مشرقی زیبا کرد
و دل دختر افسانه ما را با خود برد به دشت.
-----
چشم تندیس من آلودهٔ خواب است و باز، خواب را میراند
چشم او میدانی..، مثل چشمان عمیقت در صبح ، عشق را میجوید
دستهایش به بلندای سپیدار بلند لب رود،
به تن خستهٔ شب میساید،
و تنم لذت این سایش را، به زمان خواهد گفت.
با د پیغام مرا خواهد برد.
کاش اینجا بودی
کاش اینجا بودی
کاش میدید ترا
آن دو چشمی که چون چشمان تو الفت دارند
کاش تندیس مرا میدیدی،
یاد دارم که تو گفتی با او
"ای که چشمان تو شبنم دارد
ای که لبهای تو چون گلبرگ است
ساکن قلّهٔ مغرور طلوعم ،
افسوس، که تو از دریایی
تن من در دریا خواهد مرد،
و تو در خانهٔ من
یاد من همراهت
به توای دختر غمگین درود،
با توای دختر زیبا بدرود.
غنچهٔ قلب من اما با توست"
و کنون، غنچهٔ بشکفتهٔ او ،
دم به دم میگوید،
هست شب قصّه بگو
من به او خواهم گفت
که تو رفتی آن روز
و هنوز
دل آن دختر دریا با توست
غنچه ای را که سپردیش به او
میشکوفد در داشت،
میشکوفد در کوه.
و در آبی قشنگ دریا، میستیزد با مرگ
چه کسی خواهد دانست که بی تو چه عذابی دارد...
کاش اینجا بودی،
کاشکی میدیدی،
غنچهٔ قلب تو در من چه شکوفا شده است
( پروانه عسکریان)
Inga kommentarer:
Skicka en kommentar