torsdag 17 juni 2010

دوست

دوستم، گران مایه

بر شانه‌های استوارت، بر گونه ی مهربانت، بر دستان گرمت، بر پیکرت که پناهگاه است، از گزند دروغ، بر تو بوسه میزنم ای دوست. تو که پا برجایی وقتی‌ دیگران پراکنده میشوند. بسان آهنگری مصمم، آتش استقامت گداخته ای، و دوستی‌ را و فروتنی را آبدیده کرده‌ای ، و پرچم عشق برافروخته‌ای ،دستانت را که از عشق پینه بسته اند می‌بوسم. از راه میرسی‌، کوله برات را میگشا‌ای و با ما تقسیم میکنی‌، بی‌ حرف، از خطا‌هایم با فروتنی چشم میپوشی، و کوتاه سخنانم را به عمق خود میبخشی، نامت کمال آزادگی و هماره بر زبانم ، یادت همراهم و نگاهت نگهبان، پیشه ات ساختن است، و مرامت دوست داشتن....بگو چگونه ستایشت کنم که در خورت باشد؟ تو که خود فولاد را آبدیده ای؟


2 kommentarer:

  1. Den här kommentaren har tagits bort av skribenten.

    SvaraRadera
  2. خودم، بهترین دوستم و بدترین دشمنم، فقط من ، من را تحمل می‌کنم، منم آن فولاد آبدیده. تعظیم به خودم.

    SvaraRadera