lördag 6 november 2010


عجب مردم نازنینی در این شهرهست، دیروز، سوار اوتوبوس که شدم، راننده با خوشحالی بهم خیر مقدم گفت. تازه پرسید اگه چیزی جا گذشتم میتونه دور بزنه دم خونه وایسه تا من بیم وسأئلمو بیارم، یا اگه غذا رو گاز دارم برم قاطی‌ کنم و زیرشو کم کنم ، تشکر کردم . اصلا بیرون که میرم، همه برای سلام کردن و خوشامدگویی به طرفم هجوم میارن. یکی‌ از رؤسا امروز برام یک دوچرخه آورد که اگر هوس دیدن و گشت زدن در شهر داشتم اما حال پیاده روی نداشتم با دوچرخه برم. تاحالا فقط سه نفر بداخلاق دیدم که دوتاشون اینجایی‌ نبودن و یکیشم یک مگس سمج چاق بود که من اول با زنبوری خونخوار عوضی‌ گرفتمش. مگسرو بعد از نبردی نابرابر ( اون میتونست پرواز کنه اما من نه) با تافت کشتم، یعنی‌ اول نمرد، بیهوش شد، اما وقتی‌ برگشتم با جسد بیجانش تو آشپزخونه روبرو شدم. واقعا تابحال همچین مگس درشتی ندیده بودم. احتمالا از فضا اومده بود. و احتمالا مگس هم نبود ولی‌ در شکل مگس ظاهر شده بود.بگذریم، یکی‌ از همکارام برام در نزدیکی‌ خودش خونه پیدا کرده ،امروز سر ناهار دعوا سر این بود که من تو محل کدومشون زندگی‌ کنم. البته من چندین بار بعد از تشکر بهشون یاد آوری کردم که هنوز برای نقل مکان تصمیم نگرفتم ، اما انگار قدرت محبت از قدرت شنوایی قوی تره و من هنوز هم خونسرد و خرسندم. و اینترنت هم همچنان با من لجبازی میکنه....
Publicerat den 13 oktober

Inga kommentarer:

Skicka en kommentar