onsdag 17 november 2010

مرا به بخشید



دل دریایی در خاک نخواهد مردن
.مرا به بخشید که نصف عمر را ، با حماقت و نیمه دیگر را با خریت زندگی‌ کردیم ، و همیشه مراببخش‌ها را به فردا وعده داده ام، امروز، که دیگر فردایی نیست، کمی‌ دیر است ، اما ، مرا به بخش ، برای هر آنچه بودم، و هر آنچه که باید میبودم اما نبودم . کسی‌ ممل را دیده؟ یا آن پسری که در زمین خرابهٔ آقای قاضی زندگی‌ میکرد؟ یا آراکس. یا گربه‌ائ که در راه مدرسه پیدا کردم و با واو به خانه برگشتم ، و تجدید شدم؟ یا پروفسور؟ یا محمد علی‌ که از عشق من رفت و مجاهد شد و در عراق ناپدید شد؟ یا از نسرین خرد؟ یا از امیر، تنها عشق تمام زندگی‌‌ام ؟ از پیرمردی که مریض بود و هر روز با من برای صرف غذا و استراحت به خانمان میبردمش؟ از حسین آقا، نان بربری فروشمان که هر روز نیم ساعت فحش ترکی‌ بهش میدادم، تا نانم حاضر شود؟ کسی‌ از من سراغی دارد؟ بچه ها ، ببخشید که وقتی‌ باید آنجا بودم، آنجا نبودام. کاوه جان به بخش که شعرت ناتمام است، بابا پترو به بخش که استخوانهایت هنوز در گرو خاک غریب است، گلی‌ به بخش که در گلزار استحاله شدی، اشرف به بخش که من هیچ وقت کاهو ها‌را با تو تقسیم نکردم ، و من . از تمام نقاط این کره، باید برای فهم این واضح، به قطب شمال ، سرزمینی سرد، با مردمانی کوچک و قلبهایی بزرگ بیایم، اما دیر است ، خیلی‌ دیر، هر چه یاد ماست، شادی شما باد

Inga kommentarer:

Skicka en kommentar