söndag 7 november 2010


den 6 november 2010 kl. 23:25

چند روزیه که به شهر قبلیم اومدم، برای تجدید دیدار و کارهای اداری. در این دو سروزه تنها پیاده رویم از خونه تا پارکینگ بود و برعکس، که البته این باعث اختلال و لرزشی محسوس در وجدان و اعصابم شده، که البته زودگذر خواهد بود، نه عذاب وجدانم ، که اقامتم در قطب شمال. این روزها حتا حال فکر کردن و حسّ کردن هم نداشتم. امروز صبح با مامان مشغول صحبت از گذشته‌ها بودیم که گفت فلانی‌ ( اسمش دوباره یادم رفت اما چهره و اخلاقش به خوبی‌ در ذهنم هست) هم از بین ما رفت. اول چیزی از او به خاطر نیاوردم، بعد کم کم یادم اومد. بچه که بودم مادرم باغ اناری در اطراف اصفهان خریده بود که بعضی‌ وقتها برای تعطیلات پاییزی به اونجا می‌رفتیم. چه طور سر از اصفهان در آوردیم قصه‌ای طولانیست. اما خلاصه مطلب اینه که خواهر بزرگترم لیزا با جوانی از اصفهان ازدواج کرده بود ، وبه این ترتیب بود که اصفهان را اشغال کردیم، فکر می‌کنم قصد مادرم این بود که با خرید تمام باغ‌های انار اصفهان، کم کم صاحب اصفهان شده و از اصفهانی‌‌های اصیل مالیات بگیره. ( مامانم سرش تو سیاست بود و بی‌ شک از اسرایلیها یاد گرفته بود که چطور ، بدون خون و خونریزی یک منطقهٔ وسیع رو اشغال کنه) در هر صورت این خانمی که از بینمون رخت بربسته بود، زنی‌ زیبا، ظریف، بینهایت مهربون و بینهایت زجر و ستم دیده بود، کاش اسمش یادم بیاد.. دوستان اصفهانی‌ حتما میدونن نون خشکه چیه، اما برای اونا که نمی‌دونن بگم که نون خشکه یکی‌ از لذیذ‌ترین نونها ایه که من تا به حال خوردم، نانی محلی که با سبزی‌های صحرای و آرد سبوس دار به دست آسیاب شده درست میشه و در تنوری با حرارت پایین اما یکنواخت خشک می‌شه. این نان رو می‌شه همیشه خورد و همیشه از مزه ش لذت برد بدون آنکه از خوردن مکرر آن خسته شد. اه، بالاخره اسمش یادم اومد، عمه فاطی، نمیدونم عمه‌ی کی‌ بود، اما همه عمه فاطی صداش میکردند. عمه فاطی همیشه برامون نون خشکه و ماست کیسه‌ای درست میکرد. اسم اون ده یادم نیست اما دهی‌ بود در حدود بیست کیلومتری شهر قمشه، البته قمشه مدتها بود که نامش به شهرضا تغییر کرده بود اما محلیها بهش میگفتند قمشه. احتمالا در نزدیکی‌ این شهر روزی از روزگاران قدیم مردی ناشناس و بافرهنگ از دنیا رفته بود و یک نفر آدم خوش ذوق هم در محل قتلش، ببخشید مرگش براش یک مقبره ساخته بود که این مقبره به مرور زمان تبدیل به امامزاده شده بود ! بنا برین در این ده که نزدیکترین آبادی به این امامزاده بود همه خیلی‌ مذهبی‌ و مؤمن بودند، دخترها با چادر به دنیا میومدند و تنها کسی‌ که بی‌ روسری و با بلوز و شلوار راه میرفت مرد‌های ده بودند، و من. اولین باری که برای بازدید و بهره برداری از باغمون به ده رفتیم، بر اثر گرمای زیاد ( این منطقه در کویر واقع شده) اول سراغ رودخونه را گرفتم اما بزودی متوجه شدم که توی این گرما حال پیاده روی ندارم، سعی‌ کردم دزدکی ماشینو بردارم اما چون هنوز رانندگی‌ بلد نبودام، با اولین استارت ماشین به جلو پرید و محکم به در باغ اصابت کرد، پس از خیر ماشین سواری گذشتم، چند متری دور تر از من پسری همسن و سال خودم، حدودا ده دوازده ساله، ایستاده بود و نگاهم میکرد، به طرفش رفتم و پرسیدم اگه خری اسبی چیزی داره که من بتونم قرض کنم که بتونم برم لب رود و شنا کنم، گفت خر و اسب نداره اما دوچرخه داره ، و اگر قول بدم که زود برمی‌گردم بهم قرض میده چون در غیر این صورت کتک مفصلی‌ از پدرش خواهد خورد. من هم قول دادم و دوچرخهٔ بزرگ، خیلی‌ بزرگ مدل مردانه شو گرفتم و بعد از چند بر پا زدن بالانسمو پیدا کردم و رفتم...آب کمی‌ گل‌آلود اما بر اثر حرکت سریع خنک بود، بعد از اینکه حسابی‌ گرما از بدنم خارج شد تصمیم به بازگشت گرفتم، اما بعد از طی‌ مسافت کوتاهی‌ چشمم افتاد به ده دوازده تا پسر جوون، که داشتنند فوتبال بازی میکردند، ایستادم و بعد از مدتی‌ تماشا پرسیدم اگه منم بازی میدن،که بعد از کمی‌ بحث با هم دیگه بالاخره قبول کردند. و این بازی همون و از یاد بردن وقت همون. یکی‌ از ورزش‌های مورد علاقه‌ ی من فوتبال بود، و اگر توپی‌ به دستم می‌افتد دیگه محال بود رهاش کنم، به این ترتیب بود که اون پسر ، همونی که دوچرخشو به من داده بود ، اون شب سرش شکست. گویا پدرش با چیزی به سرش زده بود که چرا دوچرخه رو به یک غریبه، یک دختر ! قرض داده.از اون طرف هم همه از غیبت طولانی‌ من نگران شده بودند و به اتفاق همون پدر و پسر که از اقوام عمه فاطی بود شروع به گشتن و جست و جو کرده بودند، اما من که گم نشده بودم، پیدا هم نشدم ! بلکه بعد از اتمام مسابقه در حال خوردن هندوانه با رفقای فوتبالیستم، توسط خواهر بزرگم لالا ( که همیشه نقش و مسئولیت سنگین تربیت فیزیکی و اخلاقی‌ منو به عهده داشت ) دستگیر شدم. اینجور بود که من رسما در گروه مردهای ده پذیرفته شده‌ام. و ارجم دربین دخترهای ده خیلی‌ بالا رفت ، من در ازای قارا قروت، لواشک، پول ، دوچرخه و لوازم تسهیل خرابکاریهای کوچیک بین عاشق‌های ده پیغام رد و بدل می‌کردم. عمه فاطی هم همهٔ این چیز هارو مدید و لذت میبرد، از گوشه و کنار هم هوامو داشت .یاد عمه فاطی و تمام اهالی اون ده شاد باد.

.

/ پروانه

Inga kommentarer:

Skicka en kommentar