lördag 6 november 2010


امروز صبح با صدای اره برقی از خواب بیدار شدم، درست پشت پنجرهٔ اتاق خوابم ! اول فکر کردم جیسون منو پیدا کرده. بعد یادم افتاد که من نیمه خوابم و اینجا هم فیلم جمعه نحس نیست، و تازه اگر هم جیسون پیدام کرده باشه، برای من خطری نداره چون من اصلا توی اون فیلم بازی نکرده بودم. یک ساعت بعد رفتم تو بالکن که وضعیت هوا رو بسنجم، که چشمم افتاد به اون درخت بلوط بزرگی‌ که جلوی خانه شاید بیشتر از صد سال برقرار بود، یک ساعت همچین قلع و قمش کرده بودند که انگار اون درخت از خجالت و درد داشت گریه میکرد، واقعا صداشو شنیدم، پایین درخت، همون کلاغ‌ها که از خوشحالی‌ دیدن من، به طرفم بلوط پرتاب میکردن ( کلاغ‌ها وقتی‌ خوشحالن و یا کسی‌ رو دوست دارن روش بلوط میندازند) بیقرار اینور و انور میجهیدند و با قار قاری شکوه آمیز به لونشون که وسط شاخه‌های بریده شده درهم شکسته بود نگاه میکردند، درست سر زمستون، این آدمهای بیفکر و احمق مجبور بودند چند خانواده کلاغ و سنجاب رو بی‌ آشیونه کنند.که چی‌؟ درخت جلوی نور خورشید رو میگیره؟ اون خورشیدی که درختی این چنین زیبا جلوشو میگیره ، اصلا خورشید نیست، لامپه . حیف که بلد نیستم لونه کلاغ درست کنم ، یا آشیانه سنجاب...
Publicerat den 16 oktober

Inga kommentarer:

Skicka en kommentar