lördag 6 november 2010


همین الان اومدم خونه، هوا اینقدر تمیزه و بارونی‌ آنقدر باصفا میاد که خستگی‌ کار و خواب آلودگی‌ از تنم بیرون رفت. اینجایها به این هوا میگن سرد، اما برای من که از قطب شمال میام این هوا ، هوای بهاریه. آتشکوه در دامنهٔ دماوند کی‌ یادشه؟ کی‌ اونجا برای کوهنوردی رفته؟ اونجا که سنگ مریم هست و سنگ آلبرت، و سنگهای دیگه با اسامی مختلف؟ اول از یک گردنهٔ خیلی‌ باریک از زیر یک آبشار رد میشدیم تا به یک دامنهٔ هموار برسیم ، قبل از صخره ها. در سمت راست دامنه چند تا پناهگاه بود و کمی‌ بالاتر یک خونهٔ روستایی که اگر درست به خاطر داشته باشم یک پیر مرد تنها اونجا زندگی‌ میکرد. اونجا همیشه یا بارون میومد، یا از شدت رطوبت هوا همیشه قطرهای آب هوای اشباع شده مثل بارون روی سر و صورت آدم مینشست. هوا همیشه خنک بود ، حتی اگر آفتابی بود، و از دودکش بخاری کلبهٔ اون پیرمرد همیشه دودی پر از عطر هیزم توی هوا پخش میشد. آی‌ چه بویی، بوی بارون روی خاک , بوی هیزم، چمن و پشگل گوسفند. تا حالا دلتون برای این بوها تنگ نشده؟ برای چمن و پشگل ، من که خیلی‌ . این راهی‌ که امروز صبح اومدم یک راه کوهستانیه که از کنار یک آبشار و رودخونه‌ای پر خروش رد می‌شه، یک گردنهٔ باریک ، اما نه به باریکی اون تو آتش کوه ,که از دو طرف با درخت‌های عظیم و گیاهانی از قبیل نی‌ احاطه شده . سربالایی تقریبا تیزیه ، اما وقتی‌ به وسط راه میرسی‌ باید از طریق یک پل چوبی باریک از روی رودخونه رد بشی‌ ، چه رودخونهٔ زیبائی، با صدای تلاطم آبش می‌تونم به خواب برم، یا فقط در رویاهام پرواز کنم. به اونجا که رسیدم آفتابی کمرنگ از پشت ابری پر بارون شروع به دمیدن کرد. رگه‌های دود که از دودکش خونه‌ای در سمت چپ دامنه، پنهان در پشت درخت هائی که تپیدن قلبشونو میتونستی واضح بشنوی، و گردش زندگی‌ رو درشون ببینی‌، قطره‌های کوچک بارون که به صورت از تلاش گرم من میخوردند و به بخار تبدیل می‌شدند، صدای رود، آواز و کلنجار صبحگاهی مرغابی‌های ساکن سواحل نزدیک رودخونه، به رویا و خلسه‌ام برده بودند. برای خودم چند دقیقه روی نیمکتی کهنه و باران خرده نشستم و فقط از این همه زیبایی‌ لذت بردم- ظاهراًباید فاتحهٔ خواب امروز رو هم بخوانم، اما چه باک. بعدا هم میشه خوابید، اما چنین لحظاتی‌ رو دوباره هرگز نمی‌شه بازیافت. همینطور که نشسته بودم برای خودم سرود رود رو زمزمه می‌کردم، و دوباره سیزده ساله شده بودم و پر از شوربالیدن و دگرگونی. حس کردم ، حسی گرم و شیرین و تند، مثل عسل وحشی، که من قبل از مرگم بار دیگه دگرگون خواهم شد و دگرگون خواهم کرد....تا دریای دور....نور
Publicerat den 24 oktober

Inga kommentarer:

Skicka en kommentar