
Parvane Askarian ۱۶ سالم بود که پدرم مرد، چند سالی از انقلاب گذشته بود، من خونه نبودام، تازه با گذاشتن وثیقه آزاد شده بودم و خونه خواهر بزرگم بودم، که تلفن زنگ زد، برخلاف عادت ، من گوشی رو برداشتم، مامانم بود، با صدای خیلی خشک و خشن گفت، پری، بیاین خونه، بابا مرد، چییی ؟داد زدم، خواهرم گوشی رو گرفت، و چند لحظه بعد ما تو ماشین بودیم و به سرعت به طرف خونه میرندیم، من فقط بابامو میدیدم که میگفت بلشویک ، اون طرف که رفتی به خواهرم خیلی سلام برسون، بگو من هم به زودی میام. مامانم حتما باز زده به سرش، بابا مرد چیه؟ مگه بابا هم میمیره؟ خونه که رسیدیم، به طرف اتاقش دویدم ، کسی ، روی سینه ااش قرآن گذشته بود، قرآن رو برداشتم و پرت کردم به طرف در، داد زدم، کدوم کسکشی اینو گذشته روی سینهٔ بابام؟ معلوم شد مادر زن برادرم بود، درو بستم و همه رو بیرون کردم، چشمای بابام باز بود، انگار به من نگاه میکرد، تو چشمش یک سوال بود، بلشویک کجا بودی؟ اینجام بابا اومدم،، شیشهٔ عرقشو برداشتم، دو تا استکان آوردم، شم روشن کردم و یک استکان برای خودم ریختم و یک استکان برای بابام، بابام ۷ تا بچه داشت، یک پسر ۶ تا دختر ، اما برای بابام ، من تنها مرد خانواده! بودم.، پری. بلشویک. بابام از بچه گی بهم میگفت بلشویک، یک روز اومد خونه دید دارم سیگار زر میکشم، رفت بیرون و برگشت و یک باکس سیگار وینستن بهم داد و گفت، سیگار خوب نیست، اما اگر میکشی، سیگار اشغال نکش بلشویک. بابام داشت این آخریها زبان مادریمو( پدریمو) روسی رو بهم جداً یاد میداد. از لالهزار، مغازهٔ موسیو که هم قهوه میفروخت هم نون بولکی هم عرق ، چند تا کتاب برام خرید، از خانمی به اسم پاتونا، اگر شوروی بودیم ، فامیلی من پترونا بود، ولی نیستیم، اونجا هم دیگه شوروی نیست. اون شب تا صبح با بابام عرق خوردم، و براش شعر گفتم، یک استکان برای خودم میریختم، و یک استکان برای بابام،، یک سیگار برای خودم روشن میکردم ، و یکی برای بابام ، اه، چه شب درازی، و چه کوتاه. لیزا نصف شب رسید، جیغ زد، هوار کرد ، بعد ساکت تر شد و رفت پیش مامانم. فتانه، فقط سیزده سالش بود، رنگ پریده و ساکت ، با لاله تو اتاق پذیرایی خشکشون زده بود، بعدن فهمیدم که لاله ماساژ قلبی میداد و فتان کوچولو نفس مصنوعی ، کوچولو، آدم وقتی ۱۳ سالشه احتیاج نداره نفس مصنوعی بده، نباید مرگ باباشو ببینه، حالا اگر من هرچی کردم، من بلشویک بودم، به دیگران چه، همه که قدرت و عظمت منو ندران، بیچاره فتانه، فتان به بخش که بابا مرد و تو تنها بودی. یادته وقتی بچه بودیم، تو از گوش درد بیدار میشدی و منو صدا میکردی، من برات پنبه گرم میکردم ، روی گوشت میگذاشتم، و تو خوابت میبرد؟ چرا بابا که مرد ، زود بهم زنگ نزدی؟ شاید میشد با پنبهٔ گرم نجاتش داد. اون شب، چه شبی، سرد، خاکستری ، قرمز اما گذشت- صفی ساعت پنج صبح رسید، صفی که اومد، چشمای بابا بسته شد، کاملا. چشمهای بابا که بسته شد من بیقرار شدم، دیگه نمیخواستام که خونه باشه، برام جا افتاد که راه پسی نیست، بابا مرده، تمام. و چمدان من ، که آمادهٔ رفتن به شوروی از مرز ارس ، بود باز شد، و من ماندم،
پدرم امشب مرد،
من نبودام، افسوس، `
مادرم اما بود،
........
کی برای من شعر خواهد گفت؟ وقتی که من مردم؟
پدرم امشب مرد،
من نبودام، افسوس، `
مادرم اما بود،
........
کی برای من شعر خواهد گفت؟ وقتی که من مردم؟
Inga kommentarer:
Skicka en kommentar