lördag 6 november 2010


امروز هم گذشت، دیروز شروع خوبی‌ بود :) اما برای اولین بار ( از من عجیبه، فکر کنم مریض شدم ) به خواهر و مادر در و دیوار و زمین و زمان چیزی نگفتم و فقط از هوای خنک صفر درجهٔ پائیزی و پالتوی گرم قطب شمالایم و مثانهٔ در حال ترکیدنم راضی‌ بودم و از مناظر جنگلهای سوت و کور و تاریکی‌ که توش گه گیجه گرفته بودم ، فقط لذت می‌بردم :) شام هم یک سیب با یک سسییس سیاه ( فکر کنم انگولا یی بود) خوردم . امروز رفتم کمی‌ قدم زدم و خیابونهای ده‌‌ رو یاد گرفتم، اما یادم رفت بلیط اتوبوس بخرم، در هر صورت فردا کارم شروع می‌شه، اگه تا شب ازم خبری نشد یا کسی‌ رو کشتم یا کشته شدم

Inga kommentarer:

Skicka en kommentar