måndag 15 november 2010


پیامی به نسرین خرد ، آخرین فرزند خوشقدم خانم و علی‌ آقا، همرزم بزرگترین نبردهای کودکانه ام، شریک دزدیها و رفیق قافله ام، و تنها کسی‌ که قرار بود بر مزارم گریه کند، چون هیچ کس در این دنیای بزرگ ، که به بزرگی‌ فرجام شرقی و هفت حوض بود ، مرا نمیفهمید، جز نسرین خرد، و همیشه کور یا بینا به من اعتقاد و اعتماد داشت، دوستی‌ پولادینی که فقط با سفری ناگهانی ، به خواب زمستانی رفت، تا با بهاری دور بیدار شود، نسرین که در زندان ارتجاع با سکوت در سکوت فرو رفت، و هیچ وقت نگفت که من بودم که قفل آن در را شکستم، که چاقوی دسته شاخی مال من بود ، نسرین ماند، شکست اما خم نشد، بالهایش را به من داد که بلند پرواز کنم، و من پرواز کردم، از آن سالها خیلی‌ گذشته و من هنوز به دنبال دختر لاغر پر شکسته‌ای با موهای بلند که پوشش تمام خرابکاری‌های من بود ، می‌گردم که بالهایش را پس دهم ، کسی‌ نسرین خرد را ندیده؟ اگر دیدید بگویید بیاید بالهایش را پس بگیرد، من به فرجام رسیده ام، تا هفت حوض راهی‌ نیست، پس اشکهایش کجاست؟

Inga kommentarer:

Skicka en kommentar