
امروز صبح مجبور شدم با تاکسی برم سر کار. تو این ده به این کوچیکی از دیروز صد یورو پول تاکسی دادم، با این پول میتونستم دوبار برم هلند و برگردم :) هنوز خنده رو هستم، من دیگه دارم مطمئن میشم که به بیماری خطرناکی دچار شدم، این چند روز اصلا عصبانی نشدم، پیاده روی کردم، دلم برای ماشینم تنگ نشده و وقتی به اینترنت فحش دادم همراه با خنده بوده و انگار اصلا جدی نبودام. همینطور هم که میبینید سالم برگشتم خونه. عجب مردم مهربون و دست و دلبازی در این شهر هست، همه برای کمک و راهنمای به من از هم سبقت میگرفتن، چند نفر رو البته نزدیک بود غیر عمدی بکشم، یعنی این چند نفر از بس شیفتهٔ من شده بودند که از عشق من داشتند میمردند. هوووو، خطر از سرم گذشت. عصر هم که تعطیل شدم یکی تا دم ایستگاه اوتوبوس بدرقم کرد، و یکی از ( به ظاهر) بداخلاقترین رانندههای اوتوبوس، بعد از کلی راهنمایی و سفارش منو تا دم در خونه رسوند، و از اول تا آخر هم خندید و مهربونی کرد. اون فیلم کرن چایلد رو دیده کسی، غلط نکنم ، مردم این شهر یا واقعا خیلی خوبن، یا نقشه مقشهای دارن، به گمانم اینها همگی نقشه کش هستند. اما بی شوخی، بدجوری نگران سلامتی خودم هستم، تا حالا هیچ وقت اینقدر خونسرد نبودام. توی اوتوبوس ، پشت سرم یک زنی که بی شباهت به فرشته نبود که انگار همین پنج دقیقه پیش از آسمون با صورت فرود اومده باشه، هی گلاب به روتون، گازهای سمی و مرد افکن از خودش نشت میداد، دو تا بچه خوش زبون هم با خودش داشت که اگر به خاطر گریهها و جیغهای بنفش شون نبود، حتما کمی از شیرین زبونیهشون محظوظ میشودم. اما در عوض غرق در تماشای مناظر طبیعی و خانههای قدیمی شدم و از این که زندگی اینقدر قشنگ برای خودم مثل کسخلها میخندیدم. دم خون که پیاده شدم نفس عمیقی کشیدم که این هوای تمیز و پاییزی درونم رو جلا بده، اما انگار درجهٔ هوا اونی نبود که دماسنج توی اوتوبوس نشون میداد، و برای همین نفسم از این خنکی دلنگیز در سینه شکست و به سرفه افتادم، خوب بود دوای آسمم همراهم بود، درست قبل از اینکه به در ورودی برسم دو تا کلاغ بامزه به استقبالم آمدند، و از خوشحالی دیدن من چند تا بلوط به طرفم پرتاب کردند، اولیش خورد درست وسط سرم، بلوط دومی رو جا خالی دادم، میخواستم سومی رو هم جاخالی بدم که با شونهٔ چپم خوردم به در ورودی، چه شانسی، در باز شد، چون کلیدم رو هنوز پیدا نکرده بودم. الان هم نشستم اینجا و هنوز با اینترنت کلنجار میرم چون همش کار میکنه، کار نمیکنه......
Inga kommentarer:
Skicka en kommentar